{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۷
بیحرف به چشمهاش زل زدم.
کاش میشد بگم بخوامم نمیتونم.
-دلم برات تنگ شده لعنتی خودخواه.
نفسم بند اومد.
کاش میشد بغلت کنم و منم بگم که چقدر
دلتنگتم.
چشمهاشو بست و پیشونیشو به پیشونیم تکیه
داد که با بغض چشمهامو بستم.
میدونستم کارش گناهه اما چیکار کنم که نمی
تونستم ازش بگذرم.
عزممو جمع کردم و برخلاف عمیقترین خواستهی
قلبیم محکم به عقب هلش دادم که به اون دیوار
خورد و آروم چشمهاشو باز کردم.
سریع چادر رو روي سرم انداختم.
اشک توي چشمهامو با یه دست پاك کردم و گفتم:
اگه حرفی داري بمون، نداري برو.
بدون مقدمه گفت: ازش طلاق بگیر.
اخمهام به هم گره خوردند.
-برو بیرون مهرداد، من همچین کاري نمیکنم.
دستهاشو توي جیبهاش برد و خونسرد گفت: باشه.
برخلاف اینکه فکر میکردم الان در رو باز میکنه و میره از پلهها بالا رفت که با چشمهاي گرد شده گفتم: کجا؟
کفشهاشو درآورد.
-خونه پسر شجاع.
بعدم وارد هال شد.
دندونهامو روي هم فشار دادم و تند از پلهها بالا
اومدم.
کفشمو درآوردم و وارد شدم که دیدم روي مبل لم
داده و گوشیم توي دستشه.
جیغی کشیدم و به سمتش هجوم آوردم که سریع
گوشیمو پشت سرش برد.
با حرص گفتم: گوشیمو بده.
ابرویی بالا انداخت.
-نمیخوام.
مرموز خندید.
-دلت برام تنگ شده بود که پیجمو نگاه میکردي؟
-من کار به پیج تو نداشتم خودش اومد.
سرشو بالا و پایین کرد.
_که خودش اومد!
از روي مبل بلند شد و گوشیو به سمتم پرت کرد
که سریع گرفتمش اما حواسم به چادرم نبود که از
دستم در میره و... مثل چی سر تا پام تو دیدش قرار
گرفت.
هینی کشیدم و سریع گوشیمو روي زمین انداختم وخم شدم اما تا خواستم برش دارم زودتر برش داشت
و روي مبل پرت کرد.
معترضانه با عصبانیت گفتم: مهرداد!
فقط خندید.
به سمت چادرم رفتم و برش داشتم اما یه دفعه از
پشت بغلم کرد که خون تو رگم یخ بست و نفسم بند
اومد.
به خودش فشردم و کنار گوشم گفت: فکر کردي به
این راحتیا ولت میکنم توله؟ هان؟ پس هنوز کاملا
منو نشناختی.
حلقهی دستهاشو تنگتر کرد که بدنم شدید درد
گرفت.
مشتهامو به دستش زدم.
-ولم کن، از خونه برو بیرون ممکنه ایمان برسه.
خندید.
_نترس،تا من نخوام نمیرسه.
دست از تقلا برداشتم و با ترس گفتم: چیکار
کردي؟
چرخوندم و روي مبل انداختم که با ترس نگاهش
کردم.
به مبل دست گذاشت و خم شد.
_یه کم باهاش حرف زدم اما قبول نکرد که طلاقت بده، منم گفتم باشه و یه دفعه همه جا براش تیره و تار شد.
دلم هري ریخت.
-یع... یعنی چی؟
از خونسردي توي نگاهش میترسیدم.
-یکی از آدمام بیهوشش کرد، راستش کلی هم
کتک خورده.
سعی کردم ضعف نشون ندم.
-داري جفنگ میگی، تو اینکاره نیستی.
خندید.
-کجاي کاري عسلم؟ من بخاطر تو قاتلم میشم.
نفس تو سینم حبس شد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۸نفس تو سینم حبس شد._میخواي بهت نش...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۹نگاهش همراه اشکم پایین اومد تا ای...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۵وقتی کسیو توي مانیتور ندیدم گوشیو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۴بعد از انجام کارهاي مربوطه دست و ...

پارت بیست و پنجم

p4 بیو هانی : رفتم سمت درو درو باز کردم با دیدن اون صحنه خشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط