{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کار عشق از وصل و هجران درگذشت

کار عشق از وصل و هجران درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت

کار، صعب آمد به همت برفزود
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

در زمانه کار کار عشق توست
از سر این کار نتوان درگذشت

کی رسم در تو که رخش وصل تو
از زمانه بیست میدان درگذشت

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
خاصه می‌داند که سلطان درگذشت

جوی خون دامان خاقانی گرفت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت


خاقانی

زآتش اندیشه جانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است

از فلک در سینهٔ من آتشی است
کز سر دل تا میانم سوخته است

سوز غمها کار من کرده است خام
خامی گردون روانم سوخته است

شعله‌های آه من در پیش خلق
پردهٔ راز نهانم سوخته است

دولتی جستم، وبالم آمده است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است

دیده‌ای آتش که چون سوزد پرند
برق محنت همچنانم سوخته است

شعر من زان سوزناک آمد که غم
خاطر گوهر فشانم سوخته است

در سخن من نایب خاقانیم
آسمان زین رشک جانم سوخته است


خاقانی
دیدگاه ها (۱۵)

دلم در بحر سودای تو غرق استنکو بشنو که این معنی نه زرق استفر...

سلام دوستان گلم انشالله خوب وسلامت باشید 🌹 🌹 🌹 بفرمایید چایی...

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرااز بلای عشق او روزی امانستی مرا...

گرما یعنینفس های تو؛دست های تو؛آغوش تو!من به خورشید ایمان ند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط