{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

we

we
s2
Part 3

ویلیام: بچها حواستون رو جمع کنید قراره هفته اینده برید لندن
اهان نیک یادم رفت بهت بگم سارا گفت قرارداد یک ماهه شد مثل اینکه مشکلشون حل شده
نیک: *مشکوک شدن* باوشع
هری: منم قراره برم؟
مایا: نه اسکل فقط من و نیک
هری اصلا میدونی چیه! دیگه اینجا جای موندن نیست
لیرا: مایا
مایا: چقدر زود فهمیدیی افرین بهت
لیرا: مایا بسه دیگه
هری: فکر کنم حق با توعه مایا فقط اینو بدون واسه کاری که باهات کردم متاسفم
مایا:...
نیک: میتونم تو جمع کردن وسایل هات کمک کنم *نیشخند*

*ویلیام و لیرا نگاه هاشون بهم گره خورد*

هری؛ نمیخواد فقط مایا میشع یک دقیقه بیای اتاق
مایا: *چشم چرخوندن* باشه *موقعی که می رفتم چشمم به نیک برگشت که اخم کرده به رو به روش زل زده و پنجه پاشو تیک مانند به زمین ضربه میزنه


* در اتاق مهمان، اتاق هری*
مایا:میشنوم
هری: ببین من واقعا بخاطر اتفاقی که افتاد متاسفم..
مایا: چرا باید متاسف باشی وقتی که..
هری: مایا!
مایا: زود حرفتو بزن!
هری: من نمی خواستم اینطوری بشه سالی مست بود..منم همینطور بعدشم که خودت میدونی
مایا: ببین من الان دیگه برام مهم نیست چه غلطی کردی یا میخوای بکنی ما دیگه تموم شده ایم!
هری: این اخرین حرفته! بعد اینهمه سال! میخوای بخاطر اون پسره نیک میخوای..
مایا: یک‌کلمع دیگه از دهنت خارج بشه کاری میکنم که... گمشو بیرون
هری: ا..
مایا:گمشو! هیچوقت دیگه برنگرد! هیچوقت! * انداختمش بیرون در رو با شدت بستم و چند ثانیه همون‌جا ایستادم نفس‌هام تند شده بود و دست‌هام می‌لرزید. نمی‌خواستم جلوی هری گریه کنم از طرفی هم‌که بدنم هنوز از شوک دیشب درنیومده بود
رفتم دستشویی اتاق هری صورتمو شستم و‌دستامو به گردنم‌ کشیدم
وقتی میخواستم از اتاق هری خارج بشم تا در رو باز کردم نیک رو دیدم* نیک
نیک: چی شد؟
مایا: هیچی.
نیک: مایا...
مایا: گفتم هیچی!
نیک چند لحظه نگاهش کرد. بعد متوجه چشم‌های خیسش شد.
نیک: گریه کردی؟
مایا: نه
نیک: به من نمیتونی دروغ بگی
مایا:یکم..
نیک:.. میخوای بریم بیرون یکم هوا بخوریم یا به لیون و هانا بگم بیان
مایا: نه میخوام تنها باشم بیا باهم بریم بیرون بریم کافه *لبخند*

*همون لحظه صدای ویلیام از پایین اومد.*

ویلیام: هری! تاکسی‌ات رسید!
لبخند مایا محو شد.
نیک: فکر کنم وقتشه.
مایا: آره...بریم
*هری با چمدونش کنار در ایستاده بود. قبل از اینکه بیرون بره، برای آخرین بار به مایا نگاه کرد*
هری: خداحافظ
مایا:...
هری: امیدوارم... خوشحال باشی.
مایا:...
لیرا: مایا حداقل یک چیزی بگوو
*هری چیز دیگه ای نگفت و فقط سرش رو پایین انداخت و از در خارج شد.*
لیرا؛ واقعا کارت زشت بود
مایا:وقتی از چیزی خبر نداری چیزی نگو خبب!
لیرا:چیشده مگه خببب چیکار کرده مگه پسره ی بیچاره
نیک:خیانت کرده با سالی
لیرا: چی؟
مایا: آره مامان... الان خیالت راحت شد؟! راحت برو به کارات برس
*یواشکی به نیک اشاره کردم که بزنیم بیرون*
دیدگاه ها (۰)

wes2 part 4مایا:چند دقیقه بعد با نیک سوار ماشین شدیم و بلاخر...

we s2Part 2مایا: تا در رو بستم چند دقیقه بعد نیک اومد تو**هم...

wes2Part 1*روز بعد*نیکدیشب که رسیدیم خونه مایا خواب بودبراید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط