{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزدهم | اولین لبخند

پارت سیزدهم | اولین لبخند

دو روز از مسابقه گذشته بود.

برخلاف همیشه، جنگکوک دیگر بهانه‌ای برای اذیت کردن لیانا پیدا نمی‌کرد.

نه خبری از گرفتن وسایلش بود...

نه کل‌کل‌های همیشگی.

همین سکوت، بیشتر از هر چیزی ذهن لیانا را درگیر کرده بود.

---

زنگ تفریح...

لیانا برای خرید آب به بوفه رفت.

همین که بطری را برداشت، صدای آشنایی از پشت سرش آمد.

ـ «آخرین بطریه.»

لیانا برگشت.

جنگکوک روبه‌رویش ایستاده بود.

ـ «خب؟»

ـ «منم می‌خواستمش.»

لیانا بطری را جلوی خودش گرفت.

ـ «زودتر می‌اومدی.»

جنگکوک چند لحظه به بطری نگاه کرد.

بعد بدون هیچ حرفی، کنار رفت.

ـ «باشه... مال تو.»

لیانا با تعجب نگاهش کرد.

«این همون جنگکوکه؟»

---

چند دقیقه بعد، لیانا روی نیمکت حیاط نشسته بود و مشغول خواندن کتابش بود.

نسیم ملایمی بین درخت‌های گیلاس می‌وزید.

ناگهان سایه‌ی کسی روی کتابش افتاد.

سرش را بالا آورد.

جنگکوک بود.

بدون اینکه چیزی بگوید، یک قوطی آبمیوه روی نیمکت گذاشت.

ـ «چون آب رو ازت نگرفتم... اینو بگیر.»

لیانا با تعجب به او خیره شد.

ـ «داری... ازم معذرت‌خواهی می‌کنی؟»

جنگکوک نگاهش را از او دزدید.

ـ «نه... فقط زیادی فکر نکن.»

خواست برود که صدای خنده‌ی تهیونگ از چند قدم آن‌طرف‌تر بلند شد.

ـ «هی کاپیتان! از کی تا حالا برای دخترا آبمیوه می‌خری؟»

چند نفر از اعضای تیم هم خندیدند.

جنگکوک اخم کرد.

ـ «خفه شو.»

اما گونه‌هایش برای یک لحظه، خیلی نامحسوس سرخ شد.

لیانا با دیدن این صحنه، بی‌اختیار لبخند زد.

اولین لبخندی که از ته دل، روبه‌روی جنگکوک زده بود.

جنگکوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

نگاهش روی لبخند لیانا قفل شد.

انگار برای اولین بار...

او را واقعاً دید.

بدون اینکه خودش متوجه شود، گوشه‌ی لبش هم بالا رفت.

اولین لبخندی که لیانا از جنگکوک دیده بود.

اما این لحظه‌ی کوتاه، از نگاه هانا دور نماند.

او از پنجره‌ی کلاس، با چشمانی پر از خشم به آن دو نگاه می‌کرد.

ـ «پس دیگه فقط قلدری نیست...»

لب‌هایش را روی هم فشرد.

ـ «اگه نمی‌تونم جنگکوک رو به دست بیارم... نمی‌ذارم لیانا هم داشته باشه.»

و همان لحظه، نقشه‌ای در ذهنش شکل گرفت...

نقشه‌ای که قرار بود همه‌چیز را تغییر دهد.

پآیآن پآرت سیزدهم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۳)

پارت دوازدهم | مسابقه‌ی بسکتبالزنگ آخر که خورد، صدای هیجان‌ز...

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچیدصبح روز بعد...همین که لیانا و...

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط