『روانی عاشق』
『روانی عاشق』
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟏
«ویو ساعت پنج»
همه سوار ون مشکی شدن رفتن خونه مین_سوک.
..
ویو خونه ی مین_سوک.
تهیونگ و یونگی از ماشین پیاده شدن و اروم قفل دره خونه ی مین_سوک رو باز کردن.
..
اونا کل خونه رو گشتن اما مین_سوک خونه نبود.
.
^اه لعنتی
:/کجا رفته
^نمیدونم ..
تهیونگ یه دستش رو گزاشت روی ایرپادش و به جیمین گفت::
^جیمین هستی
*اره تهیونگ چی شده
^خونه نیست ببین کجاس
*اوو
باشه
...
&چی شده
*مثل اینکه خونه نیست
=اه لعنتی
+یعنی کجا رفته
¢خدامیدونه
....
یونگی و تهیونگ از خونه بیرون اومدن و رفتن توی ون..
..
^انگار فرار کرده
~مگه میشه
:/خب شده که
_مگه فهمیده دنبالشیم؟
&نه
+ممکنه رفته باشه بیرون
*فکر کنم از گوشیش یه صدایی میاد
+چه صدایی
*صدای اهنگه
_رفته پارتی
*ممکنه
&کدوم پارتی رفته
*نمیدونم
^هوفففف
¢امروز توی ظرف ناهار یه کارت کوچیک بود
نوشته بود که پارتی امشب برای همه
*ننوشته بود کجا
¢چرا
&خب کجا؟
¢____(اسم کلاپ)
&من میدونم کجاس
^خوب جیهوپ ماشین و روشن کن بریم
=چشم
..
جیهوپ اروم حرکت کرد که نامجون گفت::
&جونگکوک تهیونگ جیمین و میا
چهارتا کیوتعلی::بله رییس
&شما باید برین
توی کلاپ ولی قبلش باید لباس بخرین
*رییس چرا ما؟!
¢بهتون میگم
جونگکوک یه جوری سر مین_سوک رو با قم*ار چیزی گرم کن
+چشم خوراک خودمه ( خنده شیطانی😈)
¢تهیونگ تو سر بادیگارد هارو گرم کن
^اک
¢میا بلدی دلبری کنی
_یعنی چی
~یعنی مخ طرفو بزنی
_.ک.. م
¢خوبه
و جیمین تو حواست به میا باشه ممکنه خیلیت مست باشن
*چشم..
¢بقیه هم اونجا به عنوان فرد عادی وایمیسیم و وقتی میا مین_سوک رو سرش گرم کرد و بردش توی سرویس ما میریم و میگیریمش 🤌
&افرین نامجون نقشه ی خوبی کشیدی
¢ممنون رییس ( با لبخند )
..
¢جیهوپ کنار لباس فروشی نگه دار تا برن لباس مناسب بخریم
=چشم..
...
رییس کیم و بقیه از ماشین پیاده شدن..
همه یه دست کت و شلوار برداشتن
و میا هم یه لباس تا بالای زانوش برداشت..
همه سریع لباسشونو عوض کردن اماده شدن..
میا یه میکاپ کوچیک کرد و از اتاق پرو اومد بیرون
جیمین محو میا شد و یکم روش غیرتی شد
*اهم این چیه بر داشتی
_لباسه دیگه
+جیمین سخت نگیر
*سخت نمیگیرم خیلی کوتاهه
^اووو روی میا غیرتی شدی اره
*نههههه
&خب بریم..
(از لباس همه عکس میدم)
....
جیهوپ ماشین و روشن کرد و رفت من سمت کلاپ..
اونا رسیدن.
و کاریی که نامجون ازشون خواسته بود انجام دادن..
..
اونا مین_سوک رو در حالی که داشت مو*اد میکشید پیدا کردن..
جونگکوک رفت کنار مین_سوک نشست و گفت::
+کی برای یه دست بازی امادس.
م.س::تو کی هستی
+اهه ول کن بیا دیگه
م.س::بریم..
..
بادیگارد مین_سوک پاسور رو از جیبش در اورد و داد به کوک..
اونا شروع کردن به بازی..
....
اونا داشتن بازی میکردن که میا از جلوی در اتاق وایساد و به مین_سوک با لبخند نگاه کرد و دست تکون داد..
م.س::اوووو جونننن
..
مین_سوک کلا حواسش افتاد به میا..
*اهه لعنتی
...
ذهن کوک ::
+دختر داری منو تحر*یک میکنی
..
ذهن جیمین::
*میا بس کن دیگه نمیتونم
ذهن تهیونگ::
^عجب سک*سی شده
...
مین_سوک به میا گفت::
م.س::جیگر بیا اینجا ببینم..
..
میا اروم رفت و کنار مین_سوک نشست..
مین_سوک میا رو به خودش نزدیک کرد..
جیمین و تهیونگ و جونگکوک اعصبانی شدن اما یهو نامجون نامجون دستش رو اروم گذاشت روی ایرپادش و به جیمین و تهیونگ و کوک گفت::
¢اعصبانی نشید فقط یه ماموریته
زود تموم میشه..
..
پسرا نفس عمیقی کشیدن..
از صورت میا معلوم بود که معذبه
...
شروع کرد باهاش حرف زدن تا حواسش از بازی و اطراف پرت بشه.
... نیم ساعت بعد..
قم*ار تموم شد و کوک برد..
+هووووووو
م.س::لعنتی.
همش مال خودت
+(لبخند شیطانی)
...
مین_سوک بلند شد و...
...
ادامه دارد..
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟏
«ویو ساعت پنج»
همه سوار ون مشکی شدن رفتن خونه مین_سوک.
..
ویو خونه ی مین_سوک.
تهیونگ و یونگی از ماشین پیاده شدن و اروم قفل دره خونه ی مین_سوک رو باز کردن.
..
اونا کل خونه رو گشتن اما مین_سوک خونه نبود.
.
^اه لعنتی
:/کجا رفته
^نمیدونم ..
تهیونگ یه دستش رو گزاشت روی ایرپادش و به جیمین گفت::
^جیمین هستی
*اره تهیونگ چی شده
^خونه نیست ببین کجاس
*اوو
باشه
...
&چی شده
*مثل اینکه خونه نیست
=اه لعنتی
+یعنی کجا رفته
¢خدامیدونه
....
یونگی و تهیونگ از خونه بیرون اومدن و رفتن توی ون..
..
^انگار فرار کرده
~مگه میشه
:/خب شده که
_مگه فهمیده دنبالشیم؟
&نه
+ممکنه رفته باشه بیرون
*فکر کنم از گوشیش یه صدایی میاد
+چه صدایی
*صدای اهنگه
_رفته پارتی
*ممکنه
&کدوم پارتی رفته
*نمیدونم
^هوفففف
¢امروز توی ظرف ناهار یه کارت کوچیک بود
نوشته بود که پارتی امشب برای همه
*ننوشته بود کجا
¢چرا
&خب کجا؟
¢____(اسم کلاپ)
&من میدونم کجاس
^خوب جیهوپ ماشین و روشن کن بریم
=چشم
..
جیهوپ اروم حرکت کرد که نامجون گفت::
&جونگکوک تهیونگ جیمین و میا
چهارتا کیوتعلی::بله رییس
&شما باید برین
توی کلاپ ولی قبلش باید لباس بخرین
*رییس چرا ما؟!
¢بهتون میگم
جونگکوک یه جوری سر مین_سوک رو با قم*ار چیزی گرم کن
+چشم خوراک خودمه ( خنده شیطانی😈)
¢تهیونگ تو سر بادیگارد هارو گرم کن
^اک
¢میا بلدی دلبری کنی
_یعنی چی
~یعنی مخ طرفو بزنی
_.ک.. م
¢خوبه
و جیمین تو حواست به میا باشه ممکنه خیلیت مست باشن
*چشم..
¢بقیه هم اونجا به عنوان فرد عادی وایمیسیم و وقتی میا مین_سوک رو سرش گرم کرد و بردش توی سرویس ما میریم و میگیریمش 🤌
&افرین نامجون نقشه ی خوبی کشیدی
¢ممنون رییس ( با لبخند )
..
¢جیهوپ کنار لباس فروشی نگه دار تا برن لباس مناسب بخریم
=چشم..
...
رییس کیم و بقیه از ماشین پیاده شدن..
همه یه دست کت و شلوار برداشتن
و میا هم یه لباس تا بالای زانوش برداشت..
همه سریع لباسشونو عوض کردن اماده شدن..
میا یه میکاپ کوچیک کرد و از اتاق پرو اومد بیرون
جیمین محو میا شد و یکم روش غیرتی شد
*اهم این چیه بر داشتی
_لباسه دیگه
+جیمین سخت نگیر
*سخت نمیگیرم خیلی کوتاهه
^اووو روی میا غیرتی شدی اره
*نههههه
&خب بریم..
(از لباس همه عکس میدم)
....
جیهوپ ماشین و روشن کرد و رفت من سمت کلاپ..
اونا رسیدن.
و کاریی که نامجون ازشون خواسته بود انجام دادن..
..
اونا مین_سوک رو در حالی که داشت مو*اد میکشید پیدا کردن..
جونگکوک رفت کنار مین_سوک نشست و گفت::
+کی برای یه دست بازی امادس.
م.س::تو کی هستی
+اهه ول کن بیا دیگه
م.س::بریم..
..
بادیگارد مین_سوک پاسور رو از جیبش در اورد و داد به کوک..
اونا شروع کردن به بازی..
....
اونا داشتن بازی میکردن که میا از جلوی در اتاق وایساد و به مین_سوک با لبخند نگاه کرد و دست تکون داد..
م.س::اوووو جونننن
..
مین_سوک کلا حواسش افتاد به میا..
*اهه لعنتی
...
ذهن کوک ::
+دختر داری منو تحر*یک میکنی
..
ذهن جیمین::
*میا بس کن دیگه نمیتونم
ذهن تهیونگ::
^عجب سک*سی شده
...
مین_سوک به میا گفت::
م.س::جیگر بیا اینجا ببینم..
..
میا اروم رفت و کنار مین_سوک نشست..
مین_سوک میا رو به خودش نزدیک کرد..
جیمین و تهیونگ و جونگکوک اعصبانی شدن اما یهو نامجون نامجون دستش رو اروم گذاشت روی ایرپادش و به جیمین و تهیونگ و کوک گفت::
¢اعصبانی نشید فقط یه ماموریته
زود تموم میشه..
..
پسرا نفس عمیقی کشیدن..
از صورت میا معلوم بود که معذبه
...
شروع کرد باهاش حرف زدن تا حواسش از بازی و اطراف پرت بشه.
... نیم ساعت بعد..
قم*ار تموم شد و کوک برد..
+هووووووو
م.س::لعنتی.
همش مال خودت
+(لبخند شیطانی)
...
مین_سوک بلند شد و...
...
ادامه دارد..
- ۲۱۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط