(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ¹⁷
گفت : این بار به خاطر همون امگایی که اسم مقدسشو به زبون کثیف و نجاستت آوردی بیخیال گرفتن جونت شدم اما بدون قبل از مرگ
این سایهی منه که باهاته و قسم میخورم بار دیگه ای دستتو روی جفتت بلند کنی و باهاش بدرفتاری کنی کار نیمه تموممو تموم کنم و تک تک مهره های گردنتو زیر دستم خورد کنم
و بعدم لگدی به شکم بتا زد و به سمت منو دختر امگا برگشت
جیمین : همه چی دیگه تموم شد اون قرار نیس اذیتت کنه قول میدم گریه نکن باشه؟
امگا که تحت تاثیر قدرت و ابهت جیمین بود سريعا سرشو تکون داد و با همون لکنتش گفت : ا..از..ازتون خیلی ممنونم اقا.. ش..شما نجاتم دادید.. و من.. منو یاد برادرم میندازید
اینبار من ازش پرسیدم : برادرت کجاست کیوتی؟
دختر : اووو.... اون مردی که الفا ،زدش کشتدش.. او..اون اومد..
مادرم .. منو داد بهش.. من.
اروم بغلش کردم و هیچی نگفتم و برای چند دقیقه فقط اروم گرفت
نگاهم به اخمای توهم جیمین افتاد که گفت : من یه تماس بگیرم برمیگردم
چندقدمی از ما دور شد و تماسی گرفت و برگشت که پنج دقیقه نشده ماشین مشکی با دوتا مرد که شبیه بادیگارد ها بودن نزدیکمون وایستادن
جیمین : خانوم شما میتونید با اون اقایون برید مامور هستن و برای کمک به شما اینجان؛ اونا میتونن شرایط مساعديو برای شما ایجاد کنن
دختر : خ..خیلی ممنونم.. لطف..تونو جبران میکنم قول میدم
-بهترین جبران اینه که حالت خوب باشه کیوتی همین
محکم بغلم کرد که منم با اشکایی که سعی کردم نریزه احساسات فوران کردم بغلش کردم و سوار ماشین شد و رفتن
چندثانیه بعد ماشین دوم اومد و یه مامور پلیس ازش پیاده شد و اون بتای له شده رو ورداشت و باخودش برد
بعد تموم شدن این قائله به سمت من چرخید و لبخند کمرنگی زد که به حرف اومدم : خب ماجرای خیلی به یاد موندنی برای قرار اولمون بود
مگه نه؟
جیمین : زندگی با من هیچ وقت قرار نیست برات عادی باشه..
-اوه این باعث خوشحاليه من عاشق این هیجانی ام که بهم میدی
با این حرفم جیمین سرشو پایین انداخت و گفت: خسته میشی ازش...
دلم نمیخواست ناراحت ببینمش پس لبخند گرمی
زدم و گفتم : تو اونقدی قوی هستی که نزاری خسته شم مگه نه؟
جیمین : سعیمو میکنم
-این.. دلگرم کنندست
جیمین : راستی امیلی.. من باید به یه ماموریت سه روزه برم از فردا
-اما.. سه روز دیگه عروسیمونه جیمین !
جیمین : میدونم و قول میدم خودمو برسونم
-بهت اعتماد دارم
......
جیمین ویو :
بعد از رسوندن امیلی به اپارتمانم برگشتم و با فاکس تماس گرفتم
فاکس : بله قربان؟
جیمین : ماموریت جدیدم چیه؟
فاکس : یه قاچاقچی اسلحه از بازار سیاه به اسلحه بیولوژیکی خریداری کرده که توی رده بیماریهای سطح یک و موجب
مرگه و میخواد
part ¹⁷
گفت : این بار به خاطر همون امگایی که اسم مقدسشو به زبون کثیف و نجاستت آوردی بیخیال گرفتن جونت شدم اما بدون قبل از مرگ
این سایهی منه که باهاته و قسم میخورم بار دیگه ای دستتو روی جفتت بلند کنی و باهاش بدرفتاری کنی کار نیمه تموممو تموم کنم و تک تک مهره های گردنتو زیر دستم خورد کنم
و بعدم لگدی به شکم بتا زد و به سمت منو دختر امگا برگشت
جیمین : همه چی دیگه تموم شد اون قرار نیس اذیتت کنه قول میدم گریه نکن باشه؟
امگا که تحت تاثیر قدرت و ابهت جیمین بود سريعا سرشو تکون داد و با همون لکنتش گفت : ا..از..ازتون خیلی ممنونم اقا.. ش..شما نجاتم دادید.. و من.. منو یاد برادرم میندازید
اینبار من ازش پرسیدم : برادرت کجاست کیوتی؟
دختر : اووو.... اون مردی که الفا ،زدش کشتدش.. او..اون اومد..
مادرم .. منو داد بهش.. من.
اروم بغلش کردم و هیچی نگفتم و برای چند دقیقه فقط اروم گرفت
نگاهم به اخمای توهم جیمین افتاد که گفت : من یه تماس بگیرم برمیگردم
چندقدمی از ما دور شد و تماسی گرفت و برگشت که پنج دقیقه نشده ماشین مشکی با دوتا مرد که شبیه بادیگارد ها بودن نزدیکمون وایستادن
جیمین : خانوم شما میتونید با اون اقایون برید مامور هستن و برای کمک به شما اینجان؛ اونا میتونن شرایط مساعديو برای شما ایجاد کنن
دختر : خ..خیلی ممنونم.. لطف..تونو جبران میکنم قول میدم
-بهترین جبران اینه که حالت خوب باشه کیوتی همین
محکم بغلم کرد که منم با اشکایی که سعی کردم نریزه احساسات فوران کردم بغلش کردم و سوار ماشین شد و رفتن
چندثانیه بعد ماشین دوم اومد و یه مامور پلیس ازش پیاده شد و اون بتای له شده رو ورداشت و باخودش برد
بعد تموم شدن این قائله به سمت من چرخید و لبخند کمرنگی زد که به حرف اومدم : خب ماجرای خیلی به یاد موندنی برای قرار اولمون بود
مگه نه؟
جیمین : زندگی با من هیچ وقت قرار نیست برات عادی باشه..
-اوه این باعث خوشحاليه من عاشق این هیجانی ام که بهم میدی
با این حرفم جیمین سرشو پایین انداخت و گفت: خسته میشی ازش...
دلم نمیخواست ناراحت ببینمش پس لبخند گرمی
زدم و گفتم : تو اونقدی قوی هستی که نزاری خسته شم مگه نه؟
جیمین : سعیمو میکنم
-این.. دلگرم کنندست
جیمین : راستی امیلی.. من باید به یه ماموریت سه روزه برم از فردا
-اما.. سه روز دیگه عروسیمونه جیمین !
جیمین : میدونم و قول میدم خودمو برسونم
-بهت اعتماد دارم
......
جیمین ویو :
بعد از رسوندن امیلی به اپارتمانم برگشتم و با فاکس تماس گرفتم
فاکس : بله قربان؟
جیمین : ماموریت جدیدم چیه؟
فاکس : یه قاچاقچی اسلحه از بازار سیاه به اسلحه بیولوژیکی خریداری کرده که توی رده بیماریهای سطح یک و موجب
مرگه و میخواد
- ۲۶۱
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط