پارت یازده
پارت یازده
کوک:
بد عصبی بودم و داشتم سر یوری خالی میکردم
همش تقصیر اون مرتیکست
رفتیم داخل و دیدم یوری داره همینطوری شراب پشت سر هم میخوره
کامل داشت مست میشد و از خود بیخود میشد
_یوری بریم
+داره خوش میگذره اخه
_یوریییی(عصبی)
+اممم
کوک:
رفتیم سوار ماشین شدیم و اونو سوار کردم و کمربندشو بستم و خودمم رانندگی کردم با اینکه خودمم مست بودم ولی نسبت به یوری کمتر بود
رسیدیم عمارت و بردم اتاقش و زیپ لباسشو باز کردم و گفتم بقیشو خودت انجام بده لباساتو عوض کن
+همم باشه
_میرم اتاقم
یوری:
لباس خونه هامو بزور پوشیدم و بدون اینکه بفهمم کجا میرم پیچیدم اتاق کوک
که دیدم بالا تنش لخته
_بهت در زدن یاد ندادن
+چرا یاد دادن وای نمیخوام استفاده کنم
_چی میخوای
+تنهام
میخوام اینجا بخوابم
_نمیشه
+ممممممم نههه
یوری:
رفتم و خودمو انداختم رو تخت و خوابم برد سریع
کوک:
اوففف دختره ی لجباز
رفتم کنارش رو تخت خوابیدم و از پشت بغلش کردم
صبح:
یوری:
بیدار شدم و دیدم کوک نیست پاشدم و رفتم دسشویی و رفتم پایین اماده نشسته بود و داشت صبحونه میحورد و رفتم جلوش
_سردرد داری
+ممم
_اوناهاش قرص بخور
شانس اوردی حوصله ی تنبیهتو ندارم
+واااا مگه من چیکار کردم هااا؟
_اولا با مردا گرم میگرفتی دوما شراب و ویسکی زیاد خوردی سوما ازم دور شدی
+خب حالا
_امشب دیر میام بکرای غلط به سرت نزنه فهمیدی؟
حالا بیا نزدیک
یوری:
رفتم نزدیک و از کمرم گرفت و کشید روپاش منو
+چیکار میکنی
_میخوام از دوست دخترم ارامش بگیرم
+هاا....(یهو لبشو گذاشت رو لبام تا جایی داشت میرفت انگار سیرمونی نداشت و دیگه نفسم بند اومد محکم زدم به شونش)
+دیوونه ن...فسم...نفسم بند اومد(نفس نفس میزد)
_خب تا دیروقت نمیتونم ببینمت و یا مزت کنم پس خواستم سیر بشم
+خفه شو فقط خفه شو عوضی روانی
_حیف کار دارم همچیم تنبیهت میکردم این حرفا از دهنت بیرون نیاد دیگه و فراموش کنی
+مگه کار نداری گمشو دیگه
کوک:
رفتم بیرون و خیلی بامزه بود واقعا
یوری:
رفت بیرون و نفس راحتی کشیدم
ولی دروغ نگم خیلی جذاب بود و بغلش ارامش داشت و داشتم کم کم جذبش میشدم
عاشقش بودم ولی به روی خودم نمیاوردم
چون دزدیده بود منو
شب بود ساعت۱نصف شب بود و صبحش من با لیا حرفزده بودم با گوشی کوک و گفته بودم کوک دیر میاد
وقتی کوک رسید پلیسام رسیدن نمیدونستم کی پلیسو خبر کرده بود
کوک که اومد داخل
_خیلی پرو شدی برای من پلیس خبر میکنی اره ببین چیکارت میکنم
+ک..ک...کوک من ...من خبر نکردم باور کن
_البته خیلی از پلیسای اونجا برای من کار میکنن پس کار راحتیه برای من از اونجا بیام
یوری:
یهو دیدم پلیسا رختن تو و کوک رو بردن و کوک نیشخند رو صورتش بود و یهو لیا اومد داخل
÷یوری من حالت خوبه کاریت نداشت(نگران و گریه)
+لیاااا(گریه)دلم برات تنگ شده بود
÷یوری بیا بریم خونه باشه؟
+هممم
یوری:
رفتیم خونه ولی خیلی نگران کوک بودم
واقعا نمیخواستم همچین اتفاقی براش بیوفته
لیا اومد و کلی باهم حرف زدیم و تعریف کردم و اونم میگفت باحاله ولی دزدی کار بدیه و اینا و منم حسمو نسبت بهش گفتم لیا با دوتا دستش زد تو سرم
ادامه پارت بعد؟✨
کوک:
بد عصبی بودم و داشتم سر یوری خالی میکردم
همش تقصیر اون مرتیکست
رفتیم داخل و دیدم یوری داره همینطوری شراب پشت سر هم میخوره
کامل داشت مست میشد و از خود بیخود میشد
_یوری بریم
+داره خوش میگذره اخه
_یوریییی(عصبی)
+اممم
کوک:
رفتیم سوار ماشین شدیم و اونو سوار کردم و کمربندشو بستم و خودمم رانندگی کردم با اینکه خودمم مست بودم ولی نسبت به یوری کمتر بود
رسیدیم عمارت و بردم اتاقش و زیپ لباسشو باز کردم و گفتم بقیشو خودت انجام بده لباساتو عوض کن
+همم باشه
_میرم اتاقم
یوری:
لباس خونه هامو بزور پوشیدم و بدون اینکه بفهمم کجا میرم پیچیدم اتاق کوک
که دیدم بالا تنش لخته
_بهت در زدن یاد ندادن
+چرا یاد دادن وای نمیخوام استفاده کنم
_چی میخوای
+تنهام
میخوام اینجا بخوابم
_نمیشه
+ممممممم نههه
یوری:
رفتم و خودمو انداختم رو تخت و خوابم برد سریع
کوک:
اوففف دختره ی لجباز
رفتم کنارش رو تخت خوابیدم و از پشت بغلش کردم
صبح:
یوری:
بیدار شدم و دیدم کوک نیست پاشدم و رفتم دسشویی و رفتم پایین اماده نشسته بود و داشت صبحونه میحورد و رفتم جلوش
_سردرد داری
+ممم
_اوناهاش قرص بخور
شانس اوردی حوصله ی تنبیهتو ندارم
+واااا مگه من چیکار کردم هااا؟
_اولا با مردا گرم میگرفتی دوما شراب و ویسکی زیاد خوردی سوما ازم دور شدی
+خب حالا
_امشب دیر میام بکرای غلط به سرت نزنه فهمیدی؟
حالا بیا نزدیک
یوری:
رفتم نزدیک و از کمرم گرفت و کشید روپاش منو
+چیکار میکنی
_میخوام از دوست دخترم ارامش بگیرم
+هاا....(یهو لبشو گذاشت رو لبام تا جایی داشت میرفت انگار سیرمونی نداشت و دیگه نفسم بند اومد محکم زدم به شونش)
+دیوونه ن...فسم...نفسم بند اومد(نفس نفس میزد)
_خب تا دیروقت نمیتونم ببینمت و یا مزت کنم پس خواستم سیر بشم
+خفه شو فقط خفه شو عوضی روانی
_حیف کار دارم همچیم تنبیهت میکردم این حرفا از دهنت بیرون نیاد دیگه و فراموش کنی
+مگه کار نداری گمشو دیگه
کوک:
رفتم بیرون و خیلی بامزه بود واقعا
یوری:
رفت بیرون و نفس راحتی کشیدم
ولی دروغ نگم خیلی جذاب بود و بغلش ارامش داشت و داشتم کم کم جذبش میشدم
عاشقش بودم ولی به روی خودم نمیاوردم
چون دزدیده بود منو
شب بود ساعت۱نصف شب بود و صبحش من با لیا حرفزده بودم با گوشی کوک و گفته بودم کوک دیر میاد
وقتی کوک رسید پلیسام رسیدن نمیدونستم کی پلیسو خبر کرده بود
کوک که اومد داخل
_خیلی پرو شدی برای من پلیس خبر میکنی اره ببین چیکارت میکنم
+ک..ک...کوک من ...من خبر نکردم باور کن
_البته خیلی از پلیسای اونجا برای من کار میکنن پس کار راحتیه برای من از اونجا بیام
یوری:
یهو دیدم پلیسا رختن تو و کوک رو بردن و کوک نیشخند رو صورتش بود و یهو لیا اومد داخل
÷یوری من حالت خوبه کاریت نداشت(نگران و گریه)
+لیاااا(گریه)دلم برات تنگ شده بود
÷یوری بیا بریم خونه باشه؟
+هممم
یوری:
رفتیم خونه ولی خیلی نگران کوک بودم
واقعا نمیخواستم همچین اتفاقی براش بیوفته
لیا اومد و کلی باهم حرف زدیم و تعریف کردم و اونم میگفت باحاله ولی دزدی کار بدیه و اینا و منم حسمو نسبت بهش گفتم لیا با دوتا دستش زد تو سرم
ادامه پارت بعد؟✨
- ۳۷.۱k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط