#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_33
·
·
·
ویو ا/ت >>
سرم درد میکرد.. صدایی تو گوشم میپیچید! یکی داشت صدا میکرد ، ولی..
ولی حتی دیگه توان باز کردن چشمام از هم رو هم نداشتم . سرم اونقدری درد میکرد که انگار الانه که منفجرشه!
ولی بعد به زحمت آروم چشامو باز کردم..
توقع داشتم دوباره چهرهٔ اون ع.وض.ی رو ببینم ؛
ولی با دیدن چهرهٔ کوک ، بغضم گرفت و با صدایی لرزون گفتم : " ک..کوک.. خودتی.... "
از زبان نویسنده >>
کوک با چهرهٔ درهم ، وارد همون محل مورد نظرش شد . جایی که دشمنش ههجو گفته بود .
امیدی نداشت ، ولی وقتی ا/ت رو روی صندلی بسته دید ،
شوکه به سمتش دوید آروم تکونش داد و صداش کرد ؛ ولی جوابی نشنید . به خونی که از شقیقهش جاری بود چشم دوخت .
ترسیده از اینکه مبادا زنده نباشه ، انگار یه تیکه از وجودش خالی شد..
کوک : " نه نه نه.. لعنتی نه ا،ت بیدار شو.. "
سریع شروع کرد به باز کردن دستای ا/ت . همین که دستای ا/ت رو باز کرد ، بدن بیجونش رو توی بغلش گرفت..
و دید هنوز داره نفس میکشه و نبض داره.!
صداش میزد..
تا اینکه ا/ت چشاشو باز کرد و با صدای ضعیف گفت : " ک..کوک خودتی.... "
کوک : " آ..آره منم . ببین نباید دوباره بخوابی خب باشه عزیزم؟؟ بیدار بمون بیدار بمون خوشگلم الان ازینجا میریم.. "
ا/ت رو بلند کرد و سوار ماشین شد.. چند ماشین دیگه که توش افراد کوک بودن هم پشت سرش حرکت کردن .
رفتن سمت بیمارستان..
دکتر زخم سر ا/ت رو بخیه زد و کارای لازمه رو انجام داد .
نیمساعتی تقریباً گذشته بود که ا/ت با ضعفی بلند شد و روی تخت نشست .
کوک : " یکم دراز بکش . "
ا.ت : " خوبم.... "
ناخواسته دستش رفت روی شکمش و گفت : " واسه بچــ... "
که کوک حرفش رو قطع کرد و گفت : " نه چیزی نشده.. نترس فقط استراحت کن بعداً برمیگردیم عمارت "
ا/ت از روی تخت بلند شد ؛ ولی سستیِ پاهاش باعث شد تا نتونه وایسه…
ولی کوک نگهش داشت و عصبی گفت : " میگم یکم استراحت کن گوش نمیدی که.. "
ا/ت هم متقابل با بغضی گفت : " نمیخوام.. میخوام برگردم تو اتاق ک.وف.تی استراحت کنم! "
کوک خیره به چهرهٔ دردمند ا/ت برای بار هزارم نگران شد که ههجو دقیقاً چه غلطی کرده و چیشد که ا/ت رو ول کرد..
بهخاطر اصرارهای ا/ت از بیمارستان رفتن..
توی راه برگشت به عمارت.....
·
·
·
#پارت_33
·
·
·
ویو ا/ت >>
سرم درد میکرد.. صدایی تو گوشم میپیچید! یکی داشت صدا میکرد ، ولی..
ولی حتی دیگه توان باز کردن چشمام از هم رو هم نداشتم . سرم اونقدری درد میکرد که انگار الانه که منفجرشه!
ولی بعد به زحمت آروم چشامو باز کردم..
توقع داشتم دوباره چهرهٔ اون ع.وض.ی رو ببینم ؛
ولی با دیدن چهرهٔ کوک ، بغضم گرفت و با صدایی لرزون گفتم : " ک..کوک.. خودتی.... "
از زبان نویسنده >>
کوک با چهرهٔ درهم ، وارد همون محل مورد نظرش شد . جایی که دشمنش ههجو گفته بود .
امیدی نداشت ، ولی وقتی ا/ت رو روی صندلی بسته دید ،
شوکه به سمتش دوید آروم تکونش داد و صداش کرد ؛ ولی جوابی نشنید . به خونی که از شقیقهش جاری بود چشم دوخت .
ترسیده از اینکه مبادا زنده نباشه ، انگار یه تیکه از وجودش خالی شد..
کوک : " نه نه نه.. لعنتی نه ا،ت بیدار شو.. "
سریع شروع کرد به باز کردن دستای ا/ت . همین که دستای ا/ت رو باز کرد ، بدن بیجونش رو توی بغلش گرفت..
و دید هنوز داره نفس میکشه و نبض داره.!
صداش میزد..
تا اینکه ا/ت چشاشو باز کرد و با صدای ضعیف گفت : " ک..کوک خودتی.... "
کوک : " آ..آره منم . ببین نباید دوباره بخوابی خب باشه عزیزم؟؟ بیدار بمون بیدار بمون خوشگلم الان ازینجا میریم.. "
ا/ت رو بلند کرد و سوار ماشین شد.. چند ماشین دیگه که توش افراد کوک بودن هم پشت سرش حرکت کردن .
رفتن سمت بیمارستان..
دکتر زخم سر ا/ت رو بخیه زد و کارای لازمه رو انجام داد .
نیمساعتی تقریباً گذشته بود که ا/ت با ضعفی بلند شد و روی تخت نشست .
کوک : " یکم دراز بکش . "
ا.ت : " خوبم.... "
ناخواسته دستش رفت روی شکمش و گفت : " واسه بچــ... "
که کوک حرفش رو قطع کرد و گفت : " نه چیزی نشده.. نترس فقط استراحت کن بعداً برمیگردیم عمارت "
ا/ت از روی تخت بلند شد ؛ ولی سستیِ پاهاش باعث شد تا نتونه وایسه…
ولی کوک نگهش داشت و عصبی گفت : " میگم یکم استراحت کن گوش نمیدی که.. "
ا/ت هم متقابل با بغضی گفت : " نمیخوام.. میخوام برگردم تو اتاق ک.وف.تی استراحت کنم! "
کوک خیره به چهرهٔ دردمند ا/ت برای بار هزارم نگران شد که ههجو دقیقاً چه غلطی کرده و چیشد که ا/ت رو ول کرد..
بهخاطر اصرارهای ا/ت از بیمارستان رفتن..
توی راه برگشت به عمارت.....
·
·
·
- ۸۹۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط