#Blond
#Blond
پارت ۴
ویوی tea :
اون پسره ی جذاب بهم چشمک زد
خب باید بگم از خجالت سرخ شده بودم
بعد هم با سرعت رفتن
جین هیونگ گفت که دیره و باید بریم
سوار ماشین شده بودیم و رسیدیم در کافه
کافه رو باز کردیم و لباس هامون و عوض کردیم
موهای فرشده ی قهوه ی رنگم رو توی چشمام ریختم و با دستام شونه وار روش کشیدم
بالم لب توتفرنگیم رو برداشت به لبام زدم
از رختکن بیرون اومدم که صدای زنگوله ی بالای درو شنیدم
نگاهم رو بالا آوردم و به در نگاه کردم که همون سه نفری رو دیدم که باهاشون تصادف کردیم
با نگاهم دنباله پسره مو مشکی گشتم و وقتی دیدمش دیدم که اونم با نگاهی سوراخ کننده نگام میکنه
یجوری شدم
ویوی jk :
از ماشین پیاده شدیم به سمت کافه رفتیم
کافه باکلاسی بود
خوشم اومد
همون موقع نگاهمون به پیرمرد خورد
همون که قرار بود سر شراکت باهاش حرف بزنیم
درمورد فروش اسلحه
باهم دیگه دست دادیم و داخل کافه شدیم
نگاهمو دور تا دور کافه چرخوندم
داخلش هم زیبا بود
همینطور که به این ور اون ور کافه نگا میکردم که همون پسره ی کیوتو دیدم
قلبم با دیدنش یه ضربان جا انداخت
اسمشو نمیدونم ولی انگاری بهش میگن ته ته
لقبشم مثل خودش کیوت بود
وایسا ببينم انگاری اینجا کافه اونا بود
هولی شت!
پارت ۴
ویوی tea :
اون پسره ی جذاب بهم چشمک زد
خب باید بگم از خجالت سرخ شده بودم
بعد هم با سرعت رفتن
جین هیونگ گفت که دیره و باید بریم
سوار ماشین شده بودیم و رسیدیم در کافه
کافه رو باز کردیم و لباس هامون و عوض کردیم
موهای فرشده ی قهوه ی رنگم رو توی چشمام ریختم و با دستام شونه وار روش کشیدم
بالم لب توتفرنگیم رو برداشت به لبام زدم
از رختکن بیرون اومدم که صدای زنگوله ی بالای درو شنیدم
نگاهم رو بالا آوردم و به در نگاه کردم که همون سه نفری رو دیدم که باهاشون تصادف کردیم
با نگاهم دنباله پسره مو مشکی گشتم و وقتی دیدمش دیدم که اونم با نگاهی سوراخ کننده نگام میکنه
یجوری شدم
ویوی jk :
از ماشین پیاده شدیم به سمت کافه رفتیم
کافه باکلاسی بود
خوشم اومد
همون موقع نگاهمون به پیرمرد خورد
همون که قرار بود سر شراکت باهاش حرف بزنیم
درمورد فروش اسلحه
باهم دیگه دست دادیم و داخل کافه شدیم
نگاهمو دور تا دور کافه چرخوندم
داخلش هم زیبا بود
همینطور که به این ور اون ور کافه نگا میکردم که همون پسره ی کیوتو دیدم
قلبم با دیدنش یه ضربان جا انداخت
اسمشو نمیدونم ولی انگاری بهش میگن ته ته
لقبشم مثل خودش کیوت بود
وایسا ببينم انگاری اینجا کافه اونا بود
هولی شت!
- ۷۳
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط