{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم

خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم
دیدگاه ها (۱۶)

(سهراب سپهری)صبح امروزکسی گفت به من:تو چقدر تنهایی! گفتمش در...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سر زا...

وقتی لباسش بوی عطر دیگری داردباید بفهمم عشق هم آخر سری دارد ...

دلم گفت: بگویم؛ به پروانه بگویید، هوا نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط