{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۳۸

«ویو جئون جونگ‌کوک»

از اول مراسم...

هر بار می‌خواستم برم سمت دوین...

یکی جلومو می‌گرفت.

یه مشتری.

یه مدیر.

یا...

داهی.

چند بار مؤدبانه فاصله گرفتم.

اما انگار خودش متوجه نمی‌شد.

یا...

نمی‌خواست متوجه بشه.

از اون طرف سالن...

دوین کنار سوآ و ملیس ایستاده بود.

داشت می‌خندید.

ولی...

اون خنده به چشمم مصنوعی می‌اومد.

خواستم برم سمتش.

که بوراک زودتر رسید.

یه لیوان نوشیدنی بهش داد.

دوین هم با لبخند تشکر کرد.

بی‌اختیار اخم کردم.

همون لحظه داهی بازوم رو گرفت.

_«کوکی، یه عکس یادگاری؟»

قبل از اینکه فرصت جواب داشته باشم...

عکاس گفت:

_«لطفاً نزدیک‌تر بایستین.»

داهی برای عکس، خیلی نزدیک کنارم ایستاد.

فلش دوربین زده شد.

همون لحظه...

از گوشه‌ی چشمم دیدم...

دوین به سمت خروجی سالن رفت.
دیدگاه ها (۶)

همخونه اجباری... پارت ۱۳۹«ویو پارک دوین»دیگه طاقت نداشتم.هوا...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۰«ویو جئون جونگ‌کوک»نمی‌دونستم چرا.....

همخونه اجباری... پارت ۱۳۷«ویو پارک دوین»از وقتی از اتاق جونگ...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۶«ویو داهی»از پشت شیشه...همه‌چیز رو ...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۳«ویو بوراک»ظهر...همه توی سالن کنفرا...

همخونه اجباری... پارت 128"ویو بوراک"کنار پنجره ایستاده بودم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط