{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۴۰

«ویو جئون جونگ‌کوک»

نمی‌دونستم چرا...

اما دیدن دوین کنار بوراک...

اعصابم رو به هم ریخت.

بدون فکر...

از سالن خارج شدم.

بوراک با دیدنم لبخند زد.

_«رئیس، من دیگه می‌رم داخل.»

نگاهی به دوین انداخت و دور شد.

حالا...

فقط من و دوین روی تراس بودیم.

چند ثانیه سکوت...

بعد آروم گفتم:

_«سرده.»

دوین بدون اینکه نگام کنه گفت:

+«خوبه.»

کنارش ایستادم.

_«از مراسم خوشت نیومد؟»

+«چرا.»

_«پس چرا اومدی بیرون؟»

بعد از چند ثانیه سکوت، بالاخره برگشت سمتم.

چشم‌هاش کمی قرمز شده بود.

+«شما چرا اومدین بیرون؟»

_«...»

+«داهی منتظرته.»

نفس عمیقی کشیدم.

_«دوین...»

برای اولین بار اسمم رو بدون «خانم پارک» صدا زد.

قلبش تندتر زد.

اما سعی کرد بی‌تفاوت باشه.

+«بله؟»

جونگ‌کوک چند لحظه به چشم‌هاش خیره موند.

انگار می‌خواست چیزی بگه...

چیزی که مدت‌ها توی دلش نگه داشته بود.

اما درست در همون لحظه...

صدای داهی از داخل سالن بلند شد.

_«کوکی! همه منتظرن!»

جونگ‌کوک چشم‌هاشو بست.

و فرصت...

برای بار دیگه از بین رفت.
دیدگاه ها (۴)

همخونه اجباری... پارت ۱۴۱«ویو داهی»مراسم تازه تموم شده بود.ه...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۲«ویو پارک دوین»فردا صبح...با اعصاب ...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۹«ویو پارک دوین»دیگه طاقت نداشتم.هوا...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۸«ویو جئون جونگ‌کوک»از اول مراسم...ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط