همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 128
"ویو بوراک"
کنار پنجره ایستاده بودم.
همه چیز واضح بود.
دوین...
عاشق شده بود.
ولی خودش هنوز قبولش نداشت.
همون موقع...
داهی کنارم ایستاد.
_«به چی نگاه میکنی؟»
لبخند زدم.
_«به یه عاشق بیچاره.»
داهی نگاهش رو به دوین داد.
بعد آروم گفت:
_«اون دختر؟»
_«آره.»
داهی چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی خونسرد گفت:
_«جالبه...»
_«فکر کنم منم یه رقیب دارم.»
نگاش کردم.
_«یعنی هنوز جونگ کوک رو دوست داری؟»
لبخند گوشهی لبش نشست.
_«بعضی آدما...»
_«هیچوقت از قلب آدم بیرون نمیرن.»
همون لحظه...
یه فکر شیطنتآمیز به ذهنم رسید.
_«اگه بخوای...»
_«میتونیم یه کم اوضاع رو... جالبتر کنیم.»
داهی آروم خندید.
_«من گوش میکنم.»
پارت 128
"ویو بوراک"
کنار پنجره ایستاده بودم.
همه چیز واضح بود.
دوین...
عاشق شده بود.
ولی خودش هنوز قبولش نداشت.
همون موقع...
داهی کنارم ایستاد.
_«به چی نگاه میکنی؟»
لبخند زدم.
_«به یه عاشق بیچاره.»
داهی نگاهش رو به دوین داد.
بعد آروم گفت:
_«اون دختر؟»
_«آره.»
داهی چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی خونسرد گفت:
_«جالبه...»
_«فکر کنم منم یه رقیب دارم.»
نگاش کردم.
_«یعنی هنوز جونگ کوک رو دوست داری؟»
لبخند گوشهی لبش نشست.
_«بعضی آدما...»
_«هیچوقت از قلب آدم بیرون نمیرن.»
همون لحظه...
یه فکر شیطنتآمیز به ذهنم رسید.
_«اگه بخوای...»
_«میتونیم یه کم اوضاع رو... جالبتر کنیم.»
داهی آروم خندید.
_«من گوش میکنم.»
- ۲.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط