{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاعر که باشی

شاعر که باشی
بند دلت دست این واژه هاست...‌.

بی توجه به های های
نگاهی که هی رنگ به رنگ میشود
 تو را این سو و آن سو میبرند

و ناگهان
بین چهار دیوارِ تجسم
پشت  به حرفهای نگفته ات
دست سایه های آب رفته را
میگیرند و میروند

و تو چه معصومانه پای شعرت ....
جان میدهی

شاعر که باشی...
آه لعنت
لعنت بر این واژها

#فلور_فرشچی
دیدگاه ها (۱)

‌حرفهای ما هنوز ناتمام...تا نگاه می کنیوقت رفتن استبازهم هما...

چیزی بگوگاهی چنانم بی توکه عبور سایه ام از کنارمنگرانم می کن...

رفته اییو هنوز عطرِ تَنَتبر پیراهنِ زمان مانده...بعدِ رفتنته...

دوست دارم تا خودم را با تو نقاشی کنمحوض چشمان تو را هم آئینه...

« ازدواج به اجبار » Part 30 ویوی لیانا:همه خشکشان زده بود.مر...

دیر است ،گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط