{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عمارت_ارباب_جعون

#عمارت_ارباب_جعون
Part: 25
÷ خاله جون ممنون که به اتش نشانی زنگ زدیم من دیگه میرم،
+کجا خونتون که سوخته،
÷ نگران نباشید خاله من میتونم مثل بچه های دیگه با دست فروشی خرجم رو دربیارم،
+نه بیا خونه ما،
÷ خونه شما؟
+هوم،
÷آخه........

پسره رو بغل کردم و گونش رو بوسیدم ،

+میریم خونه ی ما،
÷هوم(گردنش رو به علامت اره بالا و پایین کرد)

همون جور که پسره بغلم بود یه تاکسی گرفتم و رفتیم عمارت،

در عمارت:

وقتی وارد حیاط عمارت شدم بم دویید طرفم که پسره ترسید،
پسره رو بغل کردم و رو به بم وایسادم،

+اوووو‌ پسر خوب ادم که با مهمونش اینطوری رفتار نمیکنه،

همون جور که پسره بغلم بود رفتم تو عمارت،
چیسو سر میز ناهارخوری بود و داشت با غذاش بازی میکرد که با دیدن من از جاش بلند شد و اومد طرفم،

^ وایسا ببینم اینجا طویله نیست که هر جک و جونِوَری‌ رو بیار خونه،

پسره رو گذاشتم رو زمین و یدونه زدم تو صورت چیسو،

+ حرف دهنت رو بفهم این جک و جونور نیست ادمه،
^خیلی پرویی،
÷ببخشید خانم ولی شما خیلی بی تربیت هستین،(رو به چیسو این رو گفت)
^ ها،

چیسو خواست بزن تو صورت پسره که دستش رو گرفتم و پیچ دادم،

^ آخ ، آخخخخ، ول کن ،
+ آخرین بارت باشه روش دست بلند میکنی،

من نمیتونستم بزارم یکی رو یه بچه ی یتیم دست بلند کنه ، خودم هم این تجربه رو داشتم وقتی که مادرم مرد و پدرم حتی ادم حسابم نمیکرد به دست جونکوک افتادم و کتک خوردم،دیگه نمیخواستم این بلا سر یکی دیگه بیاد،
دست چیسو رو ول کردم و پسره رو بردم سر میز ناهارخوری، نشوندمش‌ کنار خودم و به اجوما گفتم که براش غذا بیاره،

÷خاله جون شما اینجا چیکاره هستین؟
+من .....خب صاحب دوم این خونم،
÷ پس صاحب اولش کیه؟
+ عصری میاد میبینی حالا ناهارت رو بخور،
÷هوم،
+راستی اسمت چیه کوچولو؟
÷اسمم‌ اون وو عه ،
+اون وو، چه اسم قشنگی ، هوم ،

اون وو شروع کرد به خوردن واقعا پسر نازی بود،
بعد اینکه غذاش تموم شد فرستادمش تو حیاط با بم بازی کنه البته به بم تاکید کرده بودم کاریش نداشته باشه ،

ویو جونکوک:

خیلی سرم شلوغ بود ، بعد اینکه کارهای باند رو انجام دادم برگشتم عمارت داخل حیاط عمارت شدم ماشین رو پارک کردم ،و از ماشین پیاده شدم که یهو یه چوب خورد تو سرم(چه زیبا 😂)
چوبه رو برداشتم که یه پسر خیلی کوچولو و کیوت رو دیدم،

_ تو کی هستی عمو جون؟
÷ من اون وو هستم عمو،
_ کی تو رو اورده اینجا؟
÷ خاله جون،
_ خاله جون؟
÷ نمیدونم گفت که صاحب دوم این خونس،
_ ات، آها خب بیا بریم تو، هوا ابریه الان بارون میاد
÷هوم،

دست اون وو رو گرفتم و بردمش تو عمارت که ات اومد سمتم،

+جونکوک،
_ هوممم، چقدر خسته شدم (داره عدا درمیاره 😂 ات نازش رو بکشه)
+هومم، خب چی کار کنم؟

ویو ات:.........
دیدگاه ها (۵)

ادامه......دیدم داره به لبام اشاره میکنه رفتم جلوش و تو گوشش...

#عمارت_ارباب_جعونPart: 26چشام رو با صدا زد های یه نفر باز کر...

#عمارت_ارباب_جعونPart: 24چشمام رو کم کم باز کردم ، اول تار م...

#عمارت_ارباب_جعون_2 Part: 23بابام بود! ... هه بابا چه بابایی...

ویو ات مثل چی دستشویی داشتم از مادرم گفتم ات : مامان شما بری...

رمان مثلث عشقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط