«...یهو یکی از بچه ها از در وارد شد و به زبان خودشون یه چ

«...یهو یکی از بچه ها از در وارد شد و به زبان خودشون یه چیزی به همه گفت. با صورتی غرق شادی و شعف، چشم هاشون برق میزد. حالتشون واقعا خاص شده بود. با تعجب نگاهشون میکردم که یهو حواسشون بهم جمع شد. و یکی با ذوق و خوشحالی فراوانی گفت: ....»

#سرزمین_زیبای_من
قسمت۴۳: بردگی فکری
دیدگاه ها (۵)

فلش بک به دو ماه بعد امروز رفتیم ببینیم بچه دختره یا پسرتو د...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

From Enmity to Love

مافیای من

تکپارتی نامجون کریسمس داشتم برای شب کریسمس آماده میشدم که جش...

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹⁰ویو سومیاوچشمام گرد شده بود تعجب کرد...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁷....

#میشه_خورشید_من_بشی؟جونگین/سوآپارت: ۴وقتی رفتم خونه، نگاهی ب...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 8رینا هنوز نامه رو توی دستش نگه داشته بود و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط