پارت دوم | شروع یک همکاری
پارت دوم | شروع یک همکاری
شرکت کیم فقط به یک نفر تعلق نداشت.
خانواده کیم سالها برای ساختن این مجموعه تلاش کرده بودند و حالا دو نفر بیشتر از همه در تصمیمهای مهم شرکت نقش داشتند.
کیم تهیونگ و کیم تهسوک.
دو برادر با قدرت و نفوذ یکسان، اما با شخصیتهایی کاملاً متفاوت.
تهیونگ مردی سرد و کمحرف بود. همیشه قبل از صحبت کردن فکر میکرد و هیچوقت احساساتش را نشان نمیداد.
در مقابل، تهسوک همانقدر که در کارش جدی بود، در رفتارهای شخصیاش بیپروا بود. اعتمادبهنفس زیادی داشت و عادت داشت با حرفها و رفتارهایش توجه دیگران را جلب کند.
اما هر دو در یک چیز شبیه بودند:
قدرت.چند روز بعد، جلسه مهمی در شرکت برگزار شد.
یک پروژه جدید قرار بود شروع شود؛ همکاری بزرگی که برای موفقیتش نیاز به یک تیم دقیق و حرفهای داشت.
تهیونگ پروندهها را روی میز گذاشت.
این پروژه نباید کوچکترین اشتباهی داشته باشه.
مدیران شرکت با دقت گوش میدادند.
در میان آنها، رزا هم حضور داشت.
او فقط یک کارمند ساده نبود. به خاطر دقت و مسئولیتپذیریاش، برای این پروژه انتخاب شده بود.
یکی از مدیرها گفت:
خانم پارک، شما مسئول هماهنگی این بخش هستید.
رزا با آرامش سر تکان داد.تمام تلاشم رو میکنم که مشکلی پیش نیاد.
تهسوک نگاهی به پروندهها انداخت و لبخند زد.
امیدوارم بتونید از پسش بربیاید. پروژه سختیه.
رزا جواب داد:
اگر سخت نبود، ارزش انجام دادن نداشت.
تهسوک برای چند لحظه ساکت شد و بعد لبخند زد.
جواب خوبی بود.
تهیونگ که تا آن لحظه مشغول خواندن مدارک بود، برای اولین بار کمی توجه بیشتری به صحبتهای رزا کرد.
نه به خاطر ظاهرش.
نه به خاطر چیز دیگری.
فقط به خاطر طرز فکرش.
بعد از جلسه، تهیونگ پروندهای را به سمت رزا گرفت.فردا با من روی این بخش کار میکنید.
رزا کمی تعجب کرد.
با شما، آقای کیم؟
مشکلی دارید؟
نه. فقط انتظارش رو نداشتم.
تهیونگ کوتاه جواب داد:
من هم انتظار نداشتم کسی در جلسه اونقدر دقیق باشه.
رزا لبخند کوچکی زد.
ممنونم.
تهیونگ چیزی نگفت و از اتاق خارج شد.
برای او، این فقط یک همکاری کاری بود.
اما همین همکاری باعث میشد دو نفر که هیچ شباهتی به هم نداشتند، کمکم یکدیگر را بهتر بشناسند.
شرکت کیم فقط به یک نفر تعلق نداشت.
خانواده کیم سالها برای ساختن این مجموعه تلاش کرده بودند و حالا دو نفر بیشتر از همه در تصمیمهای مهم شرکت نقش داشتند.
کیم تهیونگ و کیم تهسوک.
دو برادر با قدرت و نفوذ یکسان، اما با شخصیتهایی کاملاً متفاوت.
تهیونگ مردی سرد و کمحرف بود. همیشه قبل از صحبت کردن فکر میکرد و هیچوقت احساساتش را نشان نمیداد.
در مقابل، تهسوک همانقدر که در کارش جدی بود، در رفتارهای شخصیاش بیپروا بود. اعتمادبهنفس زیادی داشت و عادت داشت با حرفها و رفتارهایش توجه دیگران را جلب کند.
اما هر دو در یک چیز شبیه بودند:
قدرت.چند روز بعد، جلسه مهمی در شرکت برگزار شد.
یک پروژه جدید قرار بود شروع شود؛ همکاری بزرگی که برای موفقیتش نیاز به یک تیم دقیق و حرفهای داشت.
تهیونگ پروندهها را روی میز گذاشت.
این پروژه نباید کوچکترین اشتباهی داشته باشه.
مدیران شرکت با دقت گوش میدادند.
در میان آنها، رزا هم حضور داشت.
او فقط یک کارمند ساده نبود. به خاطر دقت و مسئولیتپذیریاش، برای این پروژه انتخاب شده بود.
یکی از مدیرها گفت:
خانم پارک، شما مسئول هماهنگی این بخش هستید.
رزا با آرامش سر تکان داد.تمام تلاشم رو میکنم که مشکلی پیش نیاد.
تهسوک نگاهی به پروندهها انداخت و لبخند زد.
امیدوارم بتونید از پسش بربیاید. پروژه سختیه.
رزا جواب داد:
اگر سخت نبود، ارزش انجام دادن نداشت.
تهسوک برای چند لحظه ساکت شد و بعد لبخند زد.
جواب خوبی بود.
تهیونگ که تا آن لحظه مشغول خواندن مدارک بود، برای اولین بار کمی توجه بیشتری به صحبتهای رزا کرد.
نه به خاطر ظاهرش.
نه به خاطر چیز دیگری.
فقط به خاطر طرز فکرش.
بعد از جلسه، تهیونگ پروندهای را به سمت رزا گرفت.فردا با من روی این بخش کار میکنید.
رزا کمی تعجب کرد.
با شما، آقای کیم؟
مشکلی دارید؟
نه. فقط انتظارش رو نداشتم.
تهیونگ کوتاه جواب داد:
من هم انتظار نداشتم کسی در جلسه اونقدر دقیق باشه.
رزا لبخند کوچکی زد.
ممنونم.
تهیونگ چیزی نگفت و از اتاق خارج شد.
برای او، این فقط یک همکاری کاری بود.
اما همین همکاری باعث میشد دو نفر که هیچ شباهتی به هم نداشتند، کمکم یکدیگر را بهتر بشناسند.
- ۲۵۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط