{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازه

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازه

صبحِ روز بعد، رزا در حالی که نفس عمیقی می‌کشید، درِ سنگینِ اتاقِ ته‌یونگ رو باز کرد. جوِ اتاق مثل همیشه سنگین بود، اما این‌بار ته‌یونگ با دیدن رزا، برخلاف انتظارش، بلافاصله سرش رو پایین ننداخت.

تهیونگ به صندلی‌اش تکیه داد و با چشمانی که کنجکاویِ شدیدی در اون موج می‌زد، به رزا نگاه کرد. «فکر نمی‌کردم واقعاً بیای. معمولاً بقیه وقتی پایِ کار کردن با من وسط میاد، ترجیح می‌دن از دور دستی بر آتش داشته باشن.»

رزا لبخندی زد، اما این‌بار لبخندش کمی رزا لبخندی زد، اما این‌بار لبخندش کمی محافظه‌کارانه‌تر بود. «من از چالش‌ها فرار نمی‌کنم، قربان.»

تهیونگ برای لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش از روی چشم‌های رزا به سمتِ پرونده‌ی روی میز لغزید. انگار چیزی در چهره‌ی آرام رزا، اون سدِ دفاعیِ همیشگیِ ته‌یونگ رو کمی ترک داده بود. وقتی خواست فایل رو به سمت رزا سر بده، انگشت‌هایش به عمد یا غیرعمد، برای چند ثانیه روی میز باقی موند.

«این پروژه…» صدایش این‌بار نه دستوری، بلکه کمی آرام‌تر بود. «ممکنه خسته‌کننده یا حتی آزاردهنده باشه. اگه در طول روز احساسِ فشار کردی، لازم نیست اون لبخندِ معروف رو به صورتت بچسبونی. اینجا می‌تونی… خودت باشی، رزا.»

رزا شوکه شد. تهیونگ حتی نام کوچکش را به زبان آورده بود. این مردِ مرموز که همه از اسمش هم وحشت داشتند، حالا داشت به او «اجازه» می‌داد که نقابش را بردارد.

تهیونگ دوباره به پرونده خیره شد و با صدای خیلی آرومی که به سختی شنیده می‌شد، اضافه کرد: «قهوه تلخ می‌خوری یا شیرین؟ می‌خوام بدونم برای زنده موندنِ کنارِ من به چی نیاز داری.»

این اولین بار بود که رزا حس می‌کرد پشتِ اون نقابِ آهنین، کسی منتظرِ دیده شدنه.
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

سناریو شوگاماشین رو که پارک کرد، در رو با یه شدت بست که صدای...

پارت دوم | شروع یک همکاریشرکت کیم فقط به یک نفر تعلق نداشت.خ...

پارت اول | دختری میان سایه‌هاشرکت کیم یکی از بزرگ‌ترین و قدر...

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

پارت 3۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

پارت 4۲تهیونگ به گوشیِ توی دستش نگاه کرد؛ شماره ناشناس بود. ...

پارت 4۳سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ ...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقاماتاق دوباره در سکوت فرو رفته ب...

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط