☆پسر بد☆
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: ۲۹
ویو تهیونگ
تو آغوشم گرفتمش.
بهتره بهش اعتراف کنم
بازم اگه ردم کنه مال منه.
فردا اعتراف میکنم.
موهاش رو نوازش کردم.
........................................
ویو راوی.
روز بعد.
تهیونگ زود تر بیدار شد.
کارای لازمش رو انجام داد.
برای یونا لباس سفارش داد که برای امروز بپوشه (اسلاید دوم)
به خدمتکارا گفت باغ عمارت رو آماده کنن.
رفت تو اتاق خودش.
کنار تخت نشستم.
تهیونگ: یونا
یونا: ...
تهیونگ: یوناـ
یونا: هوم؟(خوابالو)
تهیونگ: بیدار شد امروز روز مهمیه! ـ
یونا: چه روزیه مگه؟
تهیونگ: میفهمی.
یونا از رو تخت بلند شد.
رفت WC.
بعد چند مین اومد بیرون.
رفت از اتاق بیرون از پله ها رفت پایین.
رفت رو کاناپه کنار تهیونگ نشست. ـ
یونا: میخوام برم.
تهیونگ: نه امروز نرو امروز خیلی مهمه
یونا: خب چه روزیه که مهمه من باید بدونم.
تهیونگ: نمیتونم بگم. خب برو رو میز بشین صبحانه حاضره. خدمتکارا درست کردن.
یونا: نمیخورم چیزی.
تهیونگ: برو بخور دیگه.
یونا رفت و رو میز نشست و شروع کرد به خوردن. بعد از اینکه ض
صبحونش رو تموم کرد رفت رو کاناپه و تلوزیون رو روشن کرد تهیونگ هم سرش تو گوشی بود.
به جونگکوک گفت امشب نمیره پارتی.
یونا و تهیونگ غرق در افکار خودشون بودن که در خونه زده شد.
تهیونگ درو باز کرد.
بسته رو گرفت.
بعد رفت رو کاناپه نشست.
تهیونگ: یونا بیا اینم لباست.
یونا: این برا چیه؟
تهیونگ: برای امشب.
ویو یونا.
بسته رو باز کردم.
لباس رو در آوردم.
خیلی قشنگ بود.
تهیونگ سلیقه خوبی داره خوشبحال دوست دخترش. لبخندی زدم و توی صورتش نگاه کردم.
یونا: مرسی.
تهیونگ سرشو تکون داد و لبخندی زد.
خیلی کنجکاو بودم امشب چی میشه.
شب ساعت ۷:٠٠
تهیونگ بهم گفته بود لباسمو بپوشم.
لباسم رو پوشیدم خیلی به اندامم میومد. ـ
موهامو حالت دادم.
وسایل آرایشی نداشتم اینجا.
همینجوری خوب بودم.
از اتاق اومدم بیرون که دیدم تهیونگ با کت شلوار سیاه بود.
تا منو دید لبخندی زد.
ازپله ها رفتم پایین.
دستشو گذاشت دور کمرم.
تا خواستم بگم قراره کجا بریم وارد باغ شدیم.
باغ خیلی قشنگ شده بود.
بلند خندیدم و رومو دادم به تهیونگ.
یونا: این چیه؟ خیلی قشنگ شده قرار بود اینو نشون بدی؟
تهیونگ: نه یه چیز دیگه هست.
خیلی خوشحال بودم.
رفتم پیش گل ها.
خیلی ناز بودن.
بعد رفتم پیش تهیونگ.
که دیدم دستم رو گرفت.
منو نزدیک خودش کرد.
تهیونگ: دوست دارم یونا.
لبخندم محو شد.
فقط به چشماش زل زدم.
نمیتونستم حرفی بزنم.
تهیونگ اعتراف کرد؟
نکنه نقشه جدیدش باشه؟
اخه اون ازم متنفر بود.
تهیونگ: وقتی تو کنارمی ماه ام کامله... همش میترسم نباشی و تنها شم. ماه کوچولوی من. تو مهم ترین فرد زندگیمی.
با این حرفاش بغض سگی گرفتم.
دستم رو بردم جلو دهنم.
نه نه من نباید گریه کنم.
اون یعنی منو دوست داره؟
نمیتونستم حرفی بزنم.
تهیونگ: تو دلیل خنده هامی بدون تو نمیتونم یونا. تو برا عین یه فرشته ای.
نمیدونستم چی بگم. ـ
منم عاشقشم.
منم دوسش دارم.
من تو این یک سال تو عشقش غرق بودم.
بغض نمیزاشت حرف بزنم.
نگاهی به چشماش کردم که اشکاش ریخت.
یونا: منم.. منم.. دوست دارم.
اومد و محکم بغلم کرد. ـ
منم هق هقام شروع شد.
نگاهی به صورتم کرد.
من پیشقدم شدم و لبم رو گذاشتم رو لباش.
دستامو بردم پیشت گردنش.
من اینو فهمیدم که
بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است.
داستان عشق منو تهیونگ شاید از اینجا شروع شده باشه...
اما هنوز ماجرا تموم نشده ـ
قصه اونجایی تموم میشه که
منو تهیونگ تو آرامش باشیم.
اما همچی به کام ما نیست شاید این سرنوشت این عشق رو ازم ما گرفت!
♕☆یک جا به کنار تو
ارزد به جهآن با غیر ..☆♕
٪پایان فصل اول ٪
✓ پسر بد ✓
شرط پارت اول فصل دوم&
لایک: ۱۵٠
بازنشر: ۴۵
بفرمایدددد نانازی هاااااا💋✨🎀
☆_bad boy_☆
Part: ۲۹
ویو تهیونگ
تو آغوشم گرفتمش.
بهتره بهش اعتراف کنم
بازم اگه ردم کنه مال منه.
فردا اعتراف میکنم.
موهاش رو نوازش کردم.
........................................
ویو راوی.
روز بعد.
تهیونگ زود تر بیدار شد.
کارای لازمش رو انجام داد.
برای یونا لباس سفارش داد که برای امروز بپوشه (اسلاید دوم)
به خدمتکارا گفت باغ عمارت رو آماده کنن.
رفت تو اتاق خودش.
کنار تخت نشستم.
تهیونگ: یونا
یونا: ...
تهیونگ: یوناـ
یونا: هوم؟(خوابالو)
تهیونگ: بیدار شد امروز روز مهمیه! ـ
یونا: چه روزیه مگه؟
تهیونگ: میفهمی.
یونا از رو تخت بلند شد.
رفت WC.
بعد چند مین اومد بیرون.
رفت از اتاق بیرون از پله ها رفت پایین.
رفت رو کاناپه کنار تهیونگ نشست. ـ
یونا: میخوام برم.
تهیونگ: نه امروز نرو امروز خیلی مهمه
یونا: خب چه روزیه که مهمه من باید بدونم.
تهیونگ: نمیتونم بگم. خب برو رو میز بشین صبحانه حاضره. خدمتکارا درست کردن.
یونا: نمیخورم چیزی.
تهیونگ: برو بخور دیگه.
یونا رفت و رو میز نشست و شروع کرد به خوردن. بعد از اینکه ض
صبحونش رو تموم کرد رفت رو کاناپه و تلوزیون رو روشن کرد تهیونگ هم سرش تو گوشی بود.
به جونگکوک گفت امشب نمیره پارتی.
یونا و تهیونگ غرق در افکار خودشون بودن که در خونه زده شد.
تهیونگ درو باز کرد.
بسته رو گرفت.
بعد رفت رو کاناپه نشست.
تهیونگ: یونا بیا اینم لباست.
یونا: این برا چیه؟
تهیونگ: برای امشب.
ویو یونا.
بسته رو باز کردم.
لباس رو در آوردم.
خیلی قشنگ بود.
تهیونگ سلیقه خوبی داره خوشبحال دوست دخترش. لبخندی زدم و توی صورتش نگاه کردم.
یونا: مرسی.
تهیونگ سرشو تکون داد و لبخندی زد.
خیلی کنجکاو بودم امشب چی میشه.
شب ساعت ۷:٠٠
تهیونگ بهم گفته بود لباسمو بپوشم.
لباسم رو پوشیدم خیلی به اندامم میومد. ـ
موهامو حالت دادم.
وسایل آرایشی نداشتم اینجا.
همینجوری خوب بودم.
از اتاق اومدم بیرون که دیدم تهیونگ با کت شلوار سیاه بود.
تا منو دید لبخندی زد.
ازپله ها رفتم پایین.
دستشو گذاشت دور کمرم.
تا خواستم بگم قراره کجا بریم وارد باغ شدیم.
باغ خیلی قشنگ شده بود.
بلند خندیدم و رومو دادم به تهیونگ.
یونا: این چیه؟ خیلی قشنگ شده قرار بود اینو نشون بدی؟
تهیونگ: نه یه چیز دیگه هست.
خیلی خوشحال بودم.
رفتم پیش گل ها.
خیلی ناز بودن.
بعد رفتم پیش تهیونگ.
که دیدم دستم رو گرفت.
منو نزدیک خودش کرد.
تهیونگ: دوست دارم یونا.
لبخندم محو شد.
فقط به چشماش زل زدم.
نمیتونستم حرفی بزنم.
تهیونگ اعتراف کرد؟
نکنه نقشه جدیدش باشه؟
اخه اون ازم متنفر بود.
تهیونگ: وقتی تو کنارمی ماه ام کامله... همش میترسم نباشی و تنها شم. ماه کوچولوی من. تو مهم ترین فرد زندگیمی.
با این حرفاش بغض سگی گرفتم.
دستم رو بردم جلو دهنم.
نه نه من نباید گریه کنم.
اون یعنی منو دوست داره؟
نمیتونستم حرفی بزنم.
تهیونگ: تو دلیل خنده هامی بدون تو نمیتونم یونا. تو برا عین یه فرشته ای.
نمیدونستم چی بگم. ـ
منم عاشقشم.
منم دوسش دارم.
من تو این یک سال تو عشقش غرق بودم.
بغض نمیزاشت حرف بزنم.
نگاهی به چشماش کردم که اشکاش ریخت.
یونا: منم.. منم.. دوست دارم.
اومد و محکم بغلم کرد. ـ
منم هق هقام شروع شد.
نگاهی به صورتم کرد.
من پیشقدم شدم و لبم رو گذاشتم رو لباش.
دستامو بردم پیشت گردنش.
من اینو فهمیدم که
بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است.
داستان عشق منو تهیونگ شاید از اینجا شروع شده باشه...
اما هنوز ماجرا تموم نشده ـ
قصه اونجایی تموم میشه که
منو تهیونگ تو آرامش باشیم.
اما همچی به کام ما نیست شاید این سرنوشت این عشق رو ازم ما گرفت!
♕☆یک جا به کنار تو
ارزد به جهآن با غیر ..☆♕
٪پایان فصل اول ٪
✓ پسر بد ✓
شرط پارت اول فصل دوم&
لایک: ۱۵٠
بازنشر: ۴۵
بفرمایدددد نانازی هاااااا💋✨🎀
- ۲۱.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط