دوازده سال استرس
دوازده سال استرس
دوازده سال شب نخوابی
دوازده سال رفت و آمد
در سرما و گرما
در گردو خاک و مه غلیظ
در باران و برفی..(که هیچوقت نیامد)
همه اش را به جان خریدیم
شیش هفت سالمان بود که تا امدیم بفهمیم بچگی یعنی چه
هلمان دادند توی مدرسه
گفتند ببین
اینجا ازاین به بعد دیگر خانه دوم توست ...
ولی مگر خانه ی خودمان مشکلش چه بود؟
ما نخواستیم همخانه شویم با این همه ادم..
که مدام سر و صدا میکنند،
مدام قهر میکنندو مدام اشتیـ..
ما مادر های دوم نخواستیم...
سرمان را شیره مالیدند
ماهم کودک بودیم و ساده...
کسی آمد گفت من ازین پس مادر دوم شماهستم ..
و چقدر بداخلاق بود این مادر دومـ..
بعد هابدتر شد...
یکجا ده دوازده مادر را صاحب شدیم...
همه شان غرغرو
اما لبخندبعضی هاشان عجیب دل میبرد از ما...
واقعا مادری کردند ...
بعضی ها هم...
تا به خودمان امدیم قلم در دستمان گذاشتند و گفتند
بنویس..
نوشتیم...
بابا نان داد...
ومابعدها فهمیدیم بابا چه زحمت ها کشید تا ما بتوانیم چند کلاس سواد بیاموزیمـ.
که هرسال لباس فرم نو با کیف و کفش صورتی و مدادرنگی های چهل و شش تایی داشته باشیم و با ان به همکلاسی هایمان فخر بفروشیم...
در گرمای چهل و چند درجه .
زیرمقنعه و مانتو خیس عرق شدیم...
گونه هایمان گل می انداخت اما نه از شرمــ ازگرما...
زمستان ها در باران ـ...
و خاکی که با جانمان گره خورده بود
ما پشت میز که نه پشت خاک ریز نشستیم .
نشستیم و مقاومت کردیم....
کلاسمان شده بود میدان جنگ ...
همه جا خاک..
نای نفس کشیدن نداشتیم..اماباز گوش دادیم به حرفای معلم...
دوازده سال خاطره ...
هزاران نفر ادمـ..
و دوستانی که در دفتر زندگیمان شخصیتهای اصلی شدند..
چه روزهایی که سرکلاس
لای ان شلوغی و همهمه چرت صبحگاهی نزدیم...
چه دعوا ها که نکردیم..
معلم و ناظم چه گیر های بنی اسرائیلی که به ما ندادند..
از ناخن تا موی بافته شدمان..
ازرنگـ کیف تا رنگ خودکارمان ...
سراسر تلخ هم نبود..
شیرینی هم داشت..
ازیک طرف شیرینی تمام شدنش از بابت شاگرد بودن..
از یک طرفی تلخی برای خاطراتی که هرگز تکرار نمیشوند...
چه زود بزرگ شدیم..
تمام کودکیمان .نوجوانیمان و جوانیمان را با استرس امتحان فردا سر کردیمـ..
با تشویش و اضطرابـ..
باز هم این پایان ماجرا نیست..
چرا که
ڪنڪــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور
در راه است....
#امروز_روز_اخر_مدرسه_رفتن_بود😌 😍
دوازده سال شب نخوابی
دوازده سال رفت و آمد
در سرما و گرما
در گردو خاک و مه غلیظ
در باران و برفی..(که هیچوقت نیامد)
همه اش را به جان خریدیم
شیش هفت سالمان بود که تا امدیم بفهمیم بچگی یعنی چه
هلمان دادند توی مدرسه
گفتند ببین
اینجا ازاین به بعد دیگر خانه دوم توست ...
ولی مگر خانه ی خودمان مشکلش چه بود؟
ما نخواستیم همخانه شویم با این همه ادم..
که مدام سر و صدا میکنند،
مدام قهر میکنندو مدام اشتیـ..
ما مادر های دوم نخواستیم...
سرمان را شیره مالیدند
ماهم کودک بودیم و ساده...
کسی آمد گفت من ازین پس مادر دوم شماهستم ..
و چقدر بداخلاق بود این مادر دومـ..
بعد هابدتر شد...
یکجا ده دوازده مادر را صاحب شدیم...
همه شان غرغرو
اما لبخندبعضی هاشان عجیب دل میبرد از ما...
واقعا مادری کردند ...
بعضی ها هم...
تا به خودمان امدیم قلم در دستمان گذاشتند و گفتند
بنویس..
نوشتیم...
بابا نان داد...
ومابعدها فهمیدیم بابا چه زحمت ها کشید تا ما بتوانیم چند کلاس سواد بیاموزیمـ.
که هرسال لباس فرم نو با کیف و کفش صورتی و مدادرنگی های چهل و شش تایی داشته باشیم و با ان به همکلاسی هایمان فخر بفروشیم...
در گرمای چهل و چند درجه .
زیرمقنعه و مانتو خیس عرق شدیم...
گونه هایمان گل می انداخت اما نه از شرمــ ازگرما...
زمستان ها در باران ـ...
و خاکی که با جانمان گره خورده بود
ما پشت میز که نه پشت خاک ریز نشستیم .
نشستیم و مقاومت کردیم....
کلاسمان شده بود میدان جنگ ...
همه جا خاک..
نای نفس کشیدن نداشتیم..اماباز گوش دادیم به حرفای معلم...
دوازده سال خاطره ...
هزاران نفر ادمـ..
و دوستانی که در دفتر زندگیمان شخصیتهای اصلی شدند..
چه روزهایی که سرکلاس
لای ان شلوغی و همهمه چرت صبحگاهی نزدیم...
چه دعوا ها که نکردیم..
معلم و ناظم چه گیر های بنی اسرائیلی که به ما ندادند..
از ناخن تا موی بافته شدمان..
ازرنگـ کیف تا رنگ خودکارمان ...
سراسر تلخ هم نبود..
شیرینی هم داشت..
ازیک طرف شیرینی تمام شدنش از بابت شاگرد بودن..
از یک طرفی تلخی برای خاطراتی که هرگز تکرار نمیشوند...
چه زود بزرگ شدیم..
تمام کودکیمان .نوجوانیمان و جوانیمان را با استرس امتحان فردا سر کردیمـ..
با تشویش و اضطرابـ..
باز هم این پایان ماجرا نیست..
چرا که
ڪنڪــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور
در راه است....
#امروز_روز_اخر_مدرسه_رفتن_بود😌 😍
- ۴.۴k
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط