{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه داستان زیبا

یه داستان زیبا

سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود. پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به اون خون اهدا کنی؟

پسر کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید: اگه این کار رو بکنم خواهرم زنده می مونه؟ دکتر جواب داد: بله. وپسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد. او را درکنارتخت خواهرش خواباندند ودستگاه انتقال خون رابه بدنش وصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت:آیا من به بهشت می رم؟

پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود، چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد! زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد
یا علی.
دیدگاه ها (۶)

سلام آقا سلام بر اشک چشمتسلام بر چهره بارانی توکدامین جمعه م...

جمعه احوال عجیبی داردهر کس از عشق نصیبی دارددر دلم حس غریبی ...

دلمان را خوش کنیم منتظراناو که روزی از سفرخواهی نخواهی خواهد...

کاش می شد چشم ها راپاک و پاکیزه و سالمعاری از هر درد واگیر گ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۲ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۵ ...

#حکایت_قدیمی 🥵 تب کرد و مُرد !پسری، پدرش از دار دنیا رفت و ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط