{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭╌┄

╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۲

صدای الکس در فضای تاریک راهرو پیچید
نه بلند، نه خشمگین—فقط سرد همان سردیِ همیشگی
«ببین، الهه کوچولو» آروم گفت «این دنیا قوانین خودش رو داره و کسی هم این قوانین رو عوض نمیکنه»
لیزا با چشمانی که از عصبانیت می‌سوخت، به او نگاه کرد
«پس تو هم مثل بقیه‌ای یه جانوری که برای زنده موندن، دیگران رو قربانی می‌کنه»
الکس لبخند زد اما این بار، چیزی توی آن لبخند بود که لیزا را بیشتر از قبل به لرزه انداخت
«دقیقاً و تو هم همین کار رو خواهی کرد، اگه به اندازه‌ی کافی زنده بمونی»
نزدیک‌تر شد دستش را دراز کرد و انگشت سردش را زیر چانه لیزا گذاشت و صورتش را بالا گرفت
«هر موجودی برای بقا می‌جنگه فرق من و تو اینه که من دروغ نمی‌گم به خودم»
دستش را برداشت و بدون اینکه منتظر جوابی باشه به راه رفتن ادامه داد
لیزا برای چند ثانیه همانجا موند دستش را به چانه‌اش برد، جایی که انگشت الکس آن را لمس کرده بود پوستش هنوز سردی آن را حس می‌کرد
اتاقی که الکس به لیزا نشان داد، آنقدر بزرگ بود که صدای نفس‌هایش تویش می‌پیچید تخت بزرگ با پارچه‌های ابریشمی، پرده‌های سنگین قرمز، و پنجره‌ای که آسمان خون‌آلود را قاب کرده بودو یک میز
روی میز، یک بشقاب میوه بود اما میوه‌ها هیچ‌کدام را نمی‌شناخت—میوه‌هایی به رنگ بنفش تیره و قرمز سوخته که پوستشان مثل زخم کهنه بود
لیزا به میز نگاه کرد و حس کرد بوی شیرینی از آنها بلند می‌شود، اما شیرینیِ مشکی که ته‌اش گندیدگی داشت
الکس پشت در ایستاده بود و نگاه می‌کرد
الکس«اگه گرسنه شدی، بخور»
لیزا«آدم‌ها رو هم با همین میوه‌ها تغذیه می‌کنی تا قربانی‌هات گوشت‌شون شیرین‌تر باشه؟»
حرفش را که زد، خودش هم تعجب کرد از کجا این را می‌دانست؟ از کجا این جمله توی ذهنش شکل گرفته بود؟

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۲)

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۱ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۰ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۹ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط