╭╌┄
╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۵
لیزا با تردید«منظورت چیه؟.... الهه چیه؟.. من به آدم معمولی ام.. »
مرد بدون واکنش خاصی بده فقط جواب داد«ولروسا بیدار شده......هوم....جالبه.. »
لیزا با تعجب به حرف های مرد گوش کرد و بعد با تردید پرسید«ت.. تو...کتاب منو ندیدی؟... »
مرد پوزخندی زد که هیچ گرمی و شوخی توش نبود بعدش یه چیزی از ناکجاآباد ظاهر کرد با دقت کردن لیزا متوجه شد، که اون شیء کتاب طلسم مامانبزرگش بود
لیزا دستشو سمت کتاب دراز کرد«کتابم....»
مرد کتاب رو عقب کشید و با بیرحمی گفت«نه دیگه کتاب تو نیست»
دست لیزا در هوا ماند...
کتاب را میدید همان جلد چرمی سیاه، همان صلیب نقرهای که زیر نور خونآلود این دنیا میدرخشید مال خودش بود مال مادربزرگش مال اجدادش!
و دست مرد آن را گرفته بود، طوری که انگار یک تکه سنگ بیارزش است
«چی... چی میگی تو؟»
صدای لیزا گرفته بود نه از ترس—از چیزی شبیه خشم سرد که از ته وجودش جوونه میزد
مرد با همان پوزخند سرد نگاهش کرد انگار که داره به بچهای نگاه میکنه که هنوز نمیفهمد دنیا چطور کار میکنه
«این کتاب قلب توئه، الهه کوچولو تا دیروز مال تو بود تا قبل از اینکه بیایی اینجا ولی حالا...»
کتاب را چرخاند و صفحاتش بسته بودند، اما لیزا میتوانست حس کند که چیزی توی آن میجوشد چیزی زنده
«حالا کتاب توی قلمرو منه و هر چیزی که توی قلمرو من باشه... مال منه»
لیزا مشتهایش را گره کرد ناخنهایش توی کف دستش فرو رفت
«اون کتاب مال منِ ،مادربزرگم بهم سپردش تو حقی نداری—»
«حق؟»
مرد ناگهان خندید صدایش سرد و کوتاه بود، مثل برخورد دو تکه یخ به هم
«توی این دنیا، الهه کوچولو، حقی برای هیچ کس نیست مگر اون چیزی که بتونه با زور نگهش داره تو نتونستی از کتابت محافظت کنی پس دیگه مال تو نیست»
قدمی به لیزا نزدیکتر شد وحالا آنقدر نزدیک بود که لیزا مجبور بود سرش را بالا بگیرد تا توی آن چشمهای قرمز نگاه کند
«اما شانس آوردی»
صدایش افتاد و آرامتر شد و مرموزتر...
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۵
لیزا با تردید«منظورت چیه؟.... الهه چیه؟.. من به آدم معمولی ام.. »
مرد بدون واکنش خاصی بده فقط جواب داد«ولروسا بیدار شده......هوم....جالبه.. »
لیزا با تعجب به حرف های مرد گوش کرد و بعد با تردید پرسید«ت.. تو...کتاب منو ندیدی؟... »
مرد پوزخندی زد که هیچ گرمی و شوخی توش نبود بعدش یه چیزی از ناکجاآباد ظاهر کرد با دقت کردن لیزا متوجه شد، که اون شیء کتاب طلسم مامانبزرگش بود
لیزا دستشو سمت کتاب دراز کرد«کتابم....»
مرد کتاب رو عقب کشید و با بیرحمی گفت«نه دیگه کتاب تو نیست»
دست لیزا در هوا ماند...
کتاب را میدید همان جلد چرمی سیاه، همان صلیب نقرهای که زیر نور خونآلود این دنیا میدرخشید مال خودش بود مال مادربزرگش مال اجدادش!
و دست مرد آن را گرفته بود، طوری که انگار یک تکه سنگ بیارزش است
«چی... چی میگی تو؟»
صدای لیزا گرفته بود نه از ترس—از چیزی شبیه خشم سرد که از ته وجودش جوونه میزد
مرد با همان پوزخند سرد نگاهش کرد انگار که داره به بچهای نگاه میکنه که هنوز نمیفهمد دنیا چطور کار میکنه
«این کتاب قلب توئه، الهه کوچولو تا دیروز مال تو بود تا قبل از اینکه بیایی اینجا ولی حالا...»
کتاب را چرخاند و صفحاتش بسته بودند، اما لیزا میتوانست حس کند که چیزی توی آن میجوشد چیزی زنده
«حالا کتاب توی قلمرو منه و هر چیزی که توی قلمرو من باشه... مال منه»
لیزا مشتهایش را گره کرد ناخنهایش توی کف دستش فرو رفت
«اون کتاب مال منِ ،مادربزرگم بهم سپردش تو حقی نداری—»
«حق؟»
مرد ناگهان خندید صدایش سرد و کوتاه بود، مثل برخورد دو تکه یخ به هم
«توی این دنیا، الهه کوچولو، حقی برای هیچ کس نیست مگر اون چیزی که بتونه با زور نگهش داره تو نتونستی از کتابت محافظت کنی پس دیگه مال تو نیست»
قدمی به لیزا نزدیکتر شد وحالا آنقدر نزدیک بود که لیزا مجبور بود سرش را بالا بگیرد تا توی آن چشمهای قرمز نگاه کند
«اما شانس آوردی»
صدایش افتاد و آرامتر شد و مرموزتر...
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲۷۵
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط