P
P32🍯
لارا«با احساس سنگینی روی پلکام بیدار شدم اول یکمی رو تخت نشستم تا ویندوزم بیاد بالا بعدش بلند شدم و رفتم حموم اتاق بابا و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون تخت بابارو مرتب کردم و رفتم پایین اجوما برام صبحونه آماده کرده بود و رفته بود نشیتم پشت میز و شروع کردم به خوردن صبحونه وقتی تموم شد میزو جمع کردم و رفتم نشستم رو مبل میخواستم کنترل رو از رو میز بر دارم که چشمم خورد به قاب عکسی که رو میز بودش اروم برش داشتم و عکس مامانو بوسیدم و محکم بغلش کردم
&مامان کجایی؟
&مامان دلم لک زده برات دلم میخواد فقط یه بار دیگه ببینمت،بغلت کنم مامانی جونم بابا بهم گفت که تو بهش خبر دادی من کجام مرسی مامان مرسی که حتی اونجا هم حواست بهم هست و مراقبمی مامان بابا بالاخره باهام خوب شده دیگه سرم داد نمیزنه،دیگه دعوام نمیکنه،دیگه منو تنها نمیزاره،دیگه منو نمیزنه مامان خیلی جات پیشمون خالیه امیدوارم اونجایی که هستی حالت خوب باشه
بعد از بوسیدن قاب عکس اون رو روی میز گذاشتم و کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم چند ساعت داشتم فیلم میدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم که یهو صدای چرخیدن کلید توی قفل در رو شنیدم بدو بدو رفتم سمت در
&بابایی جونم{میپره بغلش}
-سلام دختر خوشگلم{بغلش میکنه و میبوستش}
&سلام خوش اومدی
-مرسی فرشته کوچولو
&اینا چیین دستت؟
-یکمی خوراکی واسه فندوقم
&وایی مرسی بابایی
-خواهش میکنم...خوب میخوای تا آخرش باباتو دم در نگه داری؟
&نه بیا تو{از بغلش در اومد بیرون تا جیمین بیاد تو}
-مرسی خوشگلم خوب چیکارا کردی امروز
&فیلم دیدم
-فقط؟
&اوم
-باشه اجوما کجاست
&ظهر اومد ناهار و شام رو اماده کرد و دوباره رفت
-ناهار خوردی؟
&نوچ
-عه چرا
&منتظر شما بودم
-از این به بعد بخور قشنگم شاید کار من تو کمپانی طول کشید و دیر کردم تو گشنته نمون
&چشم
-چشمت بی بلا خوب برو بشین من غذارو گرم کنم
&چشم
-خوب اینم از این من برم لباسامو عوض کنم بیام دخترم
&باشه
ادامه دارد...
لارا«با احساس سنگینی روی پلکام بیدار شدم اول یکمی رو تخت نشستم تا ویندوزم بیاد بالا بعدش بلند شدم و رفتم حموم اتاق بابا و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون تخت بابارو مرتب کردم و رفتم پایین اجوما برام صبحونه آماده کرده بود و رفته بود نشیتم پشت میز و شروع کردم به خوردن صبحونه وقتی تموم شد میزو جمع کردم و رفتم نشستم رو مبل میخواستم کنترل رو از رو میز بر دارم که چشمم خورد به قاب عکسی که رو میز بودش اروم برش داشتم و عکس مامانو بوسیدم و محکم بغلش کردم
&مامان کجایی؟
&مامان دلم لک زده برات دلم میخواد فقط یه بار دیگه ببینمت،بغلت کنم مامانی جونم بابا بهم گفت که تو بهش خبر دادی من کجام مرسی مامان مرسی که حتی اونجا هم حواست بهم هست و مراقبمی مامان بابا بالاخره باهام خوب شده دیگه سرم داد نمیزنه،دیگه دعوام نمیکنه،دیگه منو تنها نمیزاره،دیگه منو نمیزنه مامان خیلی جات پیشمون خالیه امیدوارم اونجایی که هستی حالت خوب باشه
بعد از بوسیدن قاب عکس اون رو روی میز گذاشتم و کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم چند ساعت داشتم فیلم میدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم که یهو صدای چرخیدن کلید توی قفل در رو شنیدم بدو بدو رفتم سمت در
&بابایی جونم{میپره بغلش}
-سلام دختر خوشگلم{بغلش میکنه و میبوستش}
&سلام خوش اومدی
-مرسی فرشته کوچولو
&اینا چیین دستت؟
-یکمی خوراکی واسه فندوقم
&وایی مرسی بابایی
-خواهش میکنم...خوب میخوای تا آخرش باباتو دم در نگه داری؟
&نه بیا تو{از بغلش در اومد بیرون تا جیمین بیاد تو}
-مرسی خوشگلم خوب چیکارا کردی امروز
&فیلم دیدم
-فقط؟
&اوم
-باشه اجوما کجاست
&ظهر اومد ناهار و شام رو اماده کرد و دوباره رفت
-ناهار خوردی؟
&نوچ
-عه چرا
&منتظر شما بودم
-از این به بعد بخور قشنگم شاید کار من تو کمپانی طول کشید و دیر کردم تو گشنته نمون
&چشم
-چشمت بی بلا خوب برو بشین من غذارو گرم کنم
&چشم
-خوب اینم از این من برم لباسامو عوض کنم بیام دخترم
&باشه
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط