P

P30🍯





شوگا=فرشته کوچولو نمیخوای کیکتو ببری؟
-راست میگه بابایی
&میشه هممون باهم ببریم؟
نامی=چرا نمیشه معلومه که میشه

{همه دستاشون رو میزارن رو دست لارا و باهم دیگه کیکو میبرن}



&هورااا{خنده}
جیمین={خم میشه و لپشو میبوسه}





Me:اونا تا دیر وقت تو کشتی موندن و بعد از دادن کادو ها و خوردن کیک دیگه کم کم رفتن و فقط جیمین و لارا موندن تو کشتی




&بابایی
-جونم
&خیلی ممنونم واقعا امروز خیلی خوش گذشت {میره بغلش}
-خواهش میکنم نفسم کاری نکردم
&بابا
-جان دلم
& شما چرا به هیچ کس نکفتین که اینجا رو خریدین
-یهویی شد دخترم
& باشه
-لارا
&بله
-نمیخوای بپرسی کادوت چیه؟
&خوب این تولد گرفتن و بودن عمو ها برام کافیه
-نوچ نوچ نوچ من این جوابو دوست نداشتم و الانم باید بپرسی که کادوی من چیه بابا جونم
&اممم... باشه خوب «کادو ی من چیه بابا جونم»
- آفرین حالا شد {اشاره میکنه که ادماش کادوی لارا رو بیارن تو}



{آدمای جیمین یه اسب بزرگ و تمام سفید با موهای طلایی و چشمای روشن میارن تو کشتی}



&بابا...این دیگه چیه؟{تعجب}
-کادوی دختر کوچولوی من
&شوخی میکنید دیگه ؟
-نوچ مگه تو همیشه دوست نداشتی یه اسب سفید داشته باشی؟
&چرا
-خوب این همون اسب سفیده دیگه
&عاشقتم بابایی جونم{محکم بغلش میکنه }
-منم همینطور عزیزم{دستاشو دور کمرش حلقه میکنه و موهاش که دارن تو باد می‌رقصند رو توی دستاش میگیره و میبوسه}

-خوب نمیخوای سوارش بشی؟
&چرا خیلی اما میترسم
-از چی دختری
&بیفتم زمین
-باشه پس وایسا اول من سوار بشم {سوار اسب شد و بعدش لارا رو بغل کرد و روی اسب سوار کرد}
&وای بابایی خیلی خوبه{ذوق و خنده}
-تازه الان تو کشتی نمیشه اما تابستون بابایی قول میده ببرتت یه جایی که راحت بتونی اسب سواری کنی
&اخجوننن
-خوب دخترکم دیگه کم کم بریم خونه؟
&پس این اسبه چی
-ادمام میبرنش
&باشه پس بریم
-{از اسب پیاده میشه و لارا رو هم پیاده میکنه و دستشو میگیره و می‌بره تو ماشین}
-دخترکم
&جانم
-میخوای بریم خونه؟
&اوم خیلی خستم
-باشه پس بریم دورت بگردم
&خدا نکنه بابا جونم





خونه//





& آیی خوابم میاد
-اوم منم اما لارا جان تو که هنوز شام نخوردی
&مهم نیست فردا میخورم الان خوابم میاد
-نه نمیشه قشنگم باید یه چیزی بخوری
&بابا جونم لطفا{خودشو واسش لوس میکنه}
-نمیشه دخترم
&هوف باشه
-نفسم برو لباستو عوض کن منم غذارو گرم کنم
& چشم{میره بالا}
-آفرین فندوقم





چند مین بعد//





جیمین«تقریبا نیم ساعت گذشت اما هنوز لارا نیومده بود پایین نگرانش شدم به خاطر همین گازو خاموش کردم رفتم بالا و اول در زدم بعد دبدم جواب نمیده ترسیده درو باز کردم و رفتم تو اما با چیزی که دیدم خندم گرفت لارا پایین تختش خوابش برده بود هنوز حتی شنلشم در نیاورده بود و تنش بود اروم رفتم پیشش نشستم رو زمین و پیشونیش رو نوازش کردم و اروم دستای خوشگلشو بوسیدم بعدش شنلش رو ار تنش در آوردم و لباساشو خیلی اروم عوض کردم و یه لباس راحتی و گرم تنش کردم و اروم بلند کردم و گذاشتمش رو تختش و پتو رو هم کشیدم روش که دیدم داره بیدار میشه



&بابا
-جانم قشنگم
&من میخواستم لباسامو عوض کنم و بیام پایین اما نمیدونم چیشد خوابم برد{خابالو}
-اشکالی نداره دخترم اگه خیلی خوابت میاد بخواب
&واقعا؟
-اره عزیزم
&پس میشه شما هم پیشم بخوابین؟
-معلومه که میشه فقط وایسا من برم لباسمو عوض کنم بیام
& باشه
.
‌.
.
.
.
.





-خوب اومدم بابایی
&{دستاشو به سمتش دراز میکنه }
-{میره رو تخت و بغلش میکنه} دخترم بخواب خیلی خسته شدی{موهاشو نوازش میکنه و سرشو میبوسه}
&بابا جونم
-بله
& واقعا بابت امروز خیلی ازتون ممنونم واقعا عالی بود
-خواهش میکنم خوشگلم همین که تو امروز خوشحال بودی برای من کافیه
&دوستت دارم بابایی{لپشو میبوسه}
-منم دخترکم خوب الان دیگع دیر وقته بخواب فرشته کوچولوم






ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

P3۱🍯صبح//لارا«با صدای تَق و توقی از خواب بیدار شدم یکمی طول ...

منتظر پارت جدید فیکم هستید؟بلاخره بعد از مدت ها دست به قلم ش...

P29🍯-خوب فرشته کوچولو رسیدیم {از ماشین پیاده شد و درو برای ل...

P23🍯-تروخدا....تروخدا بیا پایین لارا{ترسیده و میره سمتش}&جلو...

P24🍯-تروخدا....تروخدا بیا پایین لارا{ترسیده و میره سمتش}&جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط