اشکهایش زمانی فرو ریخت که دیگر توانایی نقش بازی کردن را ن

اشکهایش زمانی فرو ریخت که دیگر توانایی نقش بازی کردن را نداشت.
مدت ها بود که هر لحظه از زندگی‌اش را با نقابی خندان و لبخند های دروغین می‌گذراند ولی از چند وقت قبل دیگر توانایی گذشته را برای پنهان کاری نداشت. گاهی در خود فرو می‌رفت. ناگهان سکوت می کرد و حتی حالت نگاهش هم تغییر می‌کرد.
هیچ کس تا کنون متوجه رنج و درد او نشده بود پس تصمیم گرفت آن را مستقیم نشان دهد.
و حالا به نتیجه ای جدیدی رسیده بود: همه متوجه او شده بوند ولی هیچ کس اهمیتی نداده بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

چند پارتی

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 37جشن قصر از چیزی که ویولت تصور می‌ک...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹¹فقط نگاه می‌کرد.نگاهش مستقیم روی من ...

قسمت بیست

🖤 OBSESSION | وسواس پارت دهم: عروسِ دشمنساعت هفت‌ونیم شب.الا...

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهمقدمه﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«نازنین»و «رومن» زمانی زو...

........ پارت بیست و پنجم.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط