P

P47
ا.ت نگاهش کرد و گفت: یونگی چرا کشتیش
یونگی از بالا به دختر نگاه کرد و گفت: صلاح دونستم
ا.ت ناراحت بود چون دخترک روحیه ضعیفی داشت و باور نمیکرد این موضوع را .....یونگی پشتش را به ا‌.ت کرد و لباسش را در آوردم که بدن عضلانی اش معلوم شد و آروم تی‌شرتی پوشید
ا.ت آروم روی تخت نشست و گفت: نمی‌فهممت چرا کشتیش چرا آنقدر برات راهته
یونگی که دیگه صبری نداشت چانه ا.ت را گرفت و گفت: خفه میشی با به روش خودم خفت کنم؟بع زنم دست زده بود منم کشتمش بدم میاد از کسایی که برخلاف میلم عمل میکنن.....
ا.ت چیزی نگفت که یونگی محکم رهایش کرد و سمت میز آرایش ا.ت رفت تا به خودش اسپری بزند اما با باز کردن در کِشو آزمایش های بارداری و سونوگرافی ا.ت را دید و لحظه ای در همان حالت که پشتش به ا.ت بود ماند! آمد برگردد که چیزی بگه که با صدای در متوجه شد ا.ت به بیرون از اتاق پیش خواهرش برگشته چند دقیقه ای با آزمایش ها درگیر بود تا باور کند و بعد خیلی طبیعی به پایین رفت
چند ساعتی گذشته بود ا.ت حسابی مشغول صحبت و خندیدن با خواهر یونگی بود و یونگی گوشه ای نشسته بود و به همسر باردارش نگاه میکرد و نمی‌دانست که چه رفتاری باید داشته باشد ....حسابی درحال تجزیه تحلیل بود که دید همه چیز به موقعیت میخوره ....تغییر خلق و خوی ا.ت لکه صورتش و پنهان کاری هاش ....

آخر شب بود و همه در رخت خواب های خودشون بودن و ا.ت هم رو تخت دراز کشیده بود و سعی میکرد حالت تهوع وحشتناکش را فراموش کند و بخوابد یونگی هم وارد اتاق شد و کنار ا.ت دراز کشید و ا.ت پشتش به او بود....یونگی آروم گفت: چرا نگفتی بارداری ؟
ا.ت چشم هایش فورا باز شدن و کمی برگشت تا نگاهش کند ......
یونگی به او نگاه کرد و گفت «حداقل باید بهم میگفتی داری وارثم و حمل می‌کنی نه بچمون رو....»
ا.ت آروم گفت: از کجا.....
یونگی آروم به سر ا.ت زد خنده ای نادر سر داد و گفت احمق خان کی آزمایش بارداریش و میزاره تو کمد آرایش ؟
ا.ت لبخندی زد و گفت: خیلی رو مخی
یونگی لبخندی زد و دستانش رو دور ا.ت حلقه کرد و دستش را روی برآمدگی خفیف ا.ت گذاشت در آن لحظه انگار دنیا را بهش داده بودن اما نشان نداد و فقط آروم ا.ت و بغل کرد و گفت: بخواب
دخترک آروم زمزمه کرد: میدونستم آنقدر رفتارت عوض میشه زودتر حامله میشدم ازت
یونگی آروم در باسن ا.ت زد و دوباره تکرار کرد: بخواب
دیدگاه ها (۰)

P46یونگی یونا را عصبی نگاه کرد که دختر فهمید باید دهنش رو بب...

P45ا.ت ویو نفهمیدم چجوری تا خونه رفتم فقط سمت تخت رفتم و درا...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط