🌸وقتی پا در آن خانه گذاشت، مغناطیس وجود اما او را گرفت. ا

🌸وقتی پا در آن خانه گذاشت، مغناطیس وجود اما او را گرفت. اشک به چشمانش نشست. او را به اتاقی راهنمایی کردند که با گلیمی راه راه فرش شده بود. دیوارها با مخلوطی از گچ و خاک، سفید شده بود. توی یکی از طاقچه ها گلدانی بود با گلهای صورتی و قرمز و شاخ و برگهایی شفاف که به طرف یکی از پشتی ها آویزان بود. حیاط باغچه هایی داشت. میانشان حوضی بود.

🌸 خدمتکاری پایی بر لبه ی حوضی گذاشته بود و خوشه های انگور را می شست. دقیقه ای بعد غلامی از درِ میانی آمد و طرفی انگور را جلوی دعبل گذاشت و رفت.

🌸دعبل گلها را بو کشید و با خود گفت: خوش به حال این گلها! خوش بحال خدمتگزاران این خانه! خوش به حال این خانه ساده که سزاوار میزبانی حجت خدا بوده است!

#دعبل_و_زلفا
#میلاد_امام_رضا (ع)
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۱)

🌸زیر سقفی نیمه ویران، پلاس انداختند، نماز خواندند و نهار خور...

🌺 زکریا که چشم های متعجب ما را دید، شروع کرد به تعریف کردن م...

فصل دوم شاهدخت شاهدخت با گریه به رختخواب خود رفت تا چند دقیق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط