نمیدانم از کِی شروع شد...
نمیدانم از کِی شروع شد...
از کِی عادت کردم با کسی حرف بزنم که صدایش را هیچکس جز من نشنیده بود.
از کِی منتظر آمدن کسی شدم که هیچوقت نفهمیدم از کدام راه باید برسد.
تو شبیه آرامشی بودی که وسط تمام آشفتگیهایم پیدا کردم؛
شبیه نوری که نمیدانستم از کجا میآید، اما همیشه دلم میخواست به سمتش بروم.
گاهی فکر میکنم شاید اگر یک روز تو را پیدا کنم، تمام این سالهایی که در خیالم با تو زندگی کردم، معنای دیگری پیدا کند.
شاید تمام حرفهایی که با تو زدم، تمام لحظههایی که کنار تو خندیدم و تمام شبهایی که دلم برایت تنگ شد، فقط بخشی از داستانی بود که هیچکس جز من آن را نمیدانست.
عجیب است...
آدم گاهی برای کسی دلتنگ میشود که حتی نمیداند کجای این دنیا باید دنبالش بگردد.
برای کسی که خاطراتش را با دستهای خودش نساخته، اما آنقدر واقعی در قلبش جا گرفته که انگار سالها کنار او زندگی کرده است.
من تو را در لحظههایی دوست داشتم که هیچکس ندید.
در سکوتهایی که هیچکس نشنید.
در رویاهایی که هیچوقت صبحشان را با تو قسمت نکردم.
شاید سهم من از تو همین باشد؛
چند خیالِ طولانی، چند گفتوگوی ناتمام و احساسی که هیچوقت فرصتی برای تبدیل شدن به واقعیت پیدا نکرد.
اما با تمام اینها...
نمیخواهم فراموشت کنم.
چون بعضی آدمها حتی اگر دور باشند، حتی اگر هیچوقت دستشان به دستت نرسد، حتی اگر فقط در گوشهای از قلبت زندگی کنند...
باز هم واقعیترین چیزی هستند که تا امروز احساس کردهای.
تقدیم به ماهِ آسمانِ تارم ؛
کسی که هیچوقت در آسمانِ زندگیام ندرخشید، اما تمام شبهایم را با نورِ خیالِ خودش روشن کرد...
C...🛐❤️🩹
از کِی عادت کردم با کسی حرف بزنم که صدایش را هیچکس جز من نشنیده بود.
از کِی منتظر آمدن کسی شدم که هیچوقت نفهمیدم از کدام راه باید برسد.
تو شبیه آرامشی بودی که وسط تمام آشفتگیهایم پیدا کردم؛
شبیه نوری که نمیدانستم از کجا میآید، اما همیشه دلم میخواست به سمتش بروم.
گاهی فکر میکنم شاید اگر یک روز تو را پیدا کنم، تمام این سالهایی که در خیالم با تو زندگی کردم، معنای دیگری پیدا کند.
شاید تمام حرفهایی که با تو زدم، تمام لحظههایی که کنار تو خندیدم و تمام شبهایی که دلم برایت تنگ شد، فقط بخشی از داستانی بود که هیچکس جز من آن را نمیدانست.
عجیب است...
آدم گاهی برای کسی دلتنگ میشود که حتی نمیداند کجای این دنیا باید دنبالش بگردد.
برای کسی که خاطراتش را با دستهای خودش نساخته، اما آنقدر واقعی در قلبش جا گرفته که انگار سالها کنار او زندگی کرده است.
من تو را در لحظههایی دوست داشتم که هیچکس ندید.
در سکوتهایی که هیچکس نشنید.
در رویاهایی که هیچوقت صبحشان را با تو قسمت نکردم.
شاید سهم من از تو همین باشد؛
چند خیالِ طولانی، چند گفتوگوی ناتمام و احساسی که هیچوقت فرصتی برای تبدیل شدن به واقعیت پیدا نکرد.
اما با تمام اینها...
نمیخواهم فراموشت کنم.
چون بعضی آدمها حتی اگر دور باشند، حتی اگر هیچوقت دستشان به دستت نرسد، حتی اگر فقط در گوشهای از قلبت زندگی کنند...
باز هم واقعیترین چیزی هستند که تا امروز احساس کردهای.
تقدیم به ماهِ آسمانِ تارم ؛
کسی که هیچوقت در آسمانِ زندگیام ندرخشید، اما تمام شبهایم را با نورِ خیالِ خودش روشن کرد...
C...🛐❤️🩹
- ۱۸۷
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط