{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه من

#ماه من


پارت ۹


وارد انبار شدن و یکی شروع کرد به حرف زدن


گفت : تو لیا هستی


لیا : آره چی میخوای


یارو :تو از جنگکوک متنفری


لیا : درسته


یارو : من هم باهاش دشمنم و ازش متنفرم پس بیا با من همکاری کن


لیا : باشه


یک گوشی به لیا داد و گفت :


یارو : به این زنگ میزنم جواب بده


لیا : راستی نگفتی کی هستی ؟


یارو : بعدا میفهمی


از انبار خارج شدن رسیدن به کوچه و جنگکوک

داشت دنبال لیا می گشت و چشمش به لیا خورد

و دوید و دست لیا رو گرفت و گفت :


جنگکوک : کجا بودی نگرانت شدم


لیا : هیچ جا رفته بودم گشتی بزنم


دوباره وارد خونه مادر بزرگ شدن لیا داشت با

مادربزرگ و پدربزرگش حرف می زد که جنگکوک گفت :


پایان

لایک و بازنشر کنید
حمایتم کنید
دیدگاه ها (۰)

#ماه من # پارت ۱۰ جنگکوک گفت : جنگکوک : لیا عزیزم دیگه داره ...

ماه من پارت ۸لیا رو برد توی اتاق جدیدش و اسناد نصف اموالش رو...

آخریش بود ببخشید من نتونستم مثل بقیه کامل بزارم

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا p:16ویو لیا زنگ تفریح خ...

Part 4نوری در میان تاریکیایزوکو دویید سمت شوتو ایزوکو : هی! ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط