رفتم سمت صندوق که حساب کنم

رفتم سمت صندوق که حساب کنم

لباسارو دادم به صندوق دار و کارتو ازم خواست
کارتو دادم و رمزم گفتم

صندوق دار: موجودی نداری عزیزم

ببخشید؟ مطمئنی؟؟

صندوق دار کارت خوان رو نشونم داد

او باش میشه صبر کنی برم از ون کیفمو بیارم

فروشنده بقلی شو دیدم که داشت سعی میکرد جلو خندشو بگیره خود صندوق دارم داشت خندش میگرفت

که یهو خندشون خشک شد و به بالا سر من نگاه میکردن
دستی از کنار صورتم رد شد و کارتی داد به فروشنده

کوک: با این حساب کن...

برگشتم و بهش نگا کردم و زمزمه کردم

داری چیکار میکنی؟!

خم شد و اروم گفت

کوک: دارم پول لباسای دوست دخترمو میدممم...

فروشنده منو صدا زد و برگشتم و ازش تشکر کردم و به سمت خروجی رفتم

یکم داد زدم

پسرا من میرم دستشویی

سرتکون دادن و بعد...
کوک: منم میرم آب بگیرم تا شما ها خریداتون تموم بشه

و از فروشگاه بیرون اومدم و به سمت ون رفتم تا کیفم رو بردارم و برم دستشویی تا میکاپم رو تمدید کنم
کیفم رو که برداشتم دیدم کوک جلوی ونه

اینجا چیکار میکنیی؟

کوک:اومدم پیشتت(موهای ایون می رو میده پشت گوشش)

لبخند ملیحی میزنم و نگاش میکنم
خم میشه و بوسم میکنه کمی بوسه رو طولش دادیم غافل از اینکه...
دیدگاه ها (۳)

میدونم دیر به دیر و کم پارت میزارم ولی درسا تا دهنمو سرویس ن...

غافل از اینکه جیمین داره مارو نگا میکنه کیسه هاش از دستش میو...

ایده فیک دارید اینجا بنویسید🤓🤝🏻سناریو نمینویسم*

کوک: جریانش چیههیچی دوره کار اموزی دنسارو کمکم میکردکوک چشما...

عشق مافیاییp9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط