{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه دردناک )

بوسه دردناک )
پارت ۹۹


خستگی از بدنش می‌بارید آروم وارد اتاق شد سپس پالتوش را در آورد و روی جا آویزانی انداخت بلافاصله روی صندلیش نشست بعد از تماس گرفتن با مشنیش و سفارش دادن یک قهوه تلخ باز هم تکیه داد به صندلیش به شدت در شوک بود همه چی یهویی شد حتی نفهمید که این رویا بود یا نه
همان دقیقه گوشیش زنگ خورد بلافاصله جواب داد
الکس. : بله دخترم
ته مین : مامانی بلام بستنی می‌خری ؟
الکس پیشانی را نوازش کرد
الکس : تو این هوا سرد ؟ نخوری بهتره مریض میشی
ته مین کمی دلخورانه پا به زمین زد ...
ته مین : نمیخواااام من بستنی میخوام
الکس کلافه گفت
الکس : باشه برات میخرم
........

شب هوا به شدت سرد بود حتی حتمال بارش برف هم میدادن پالتو سفید رنگش را روی ساعد دستش گذاشت و زل‌زد به آسمان کمی ابری ... ٫ پس قرار شد برف بیاد .. چه زود سال ها گذشت ٫ نفس عمیقی کشید و به شیشه پشت اش تکیه داد بلافاصله صدایی به گوشش خورد
تهیونگ: درسته
تند سمتش نگاه کرد درست کنارش ایستاد و به شیشه پشت تکیه داد الکس همچین زل‌زد بهش چی می‌تواند بگه ولی در تصور تهیونگ هنوز هم الکس از دستش بخاطر دیشب ناراحت بود .. سپس آروم و ریز چشم در چشم الکس دوخت ...
الکس تند نگاه ازش کند و جدی آروم گفت
الکس: چرا نرفتی خونه ؟
تهیونگ: میرفتم ولی بخاطر تو نشد
الکس کمی اخم سپس تلخ گفت
الکس : چرا اون وقت ؟
تهیونگ: امشب دلم شما گیر کرده به " چرا " درسته
الکس همان دقیقه به یاد حرف های امروز تهیونگ افتاد میدونست از همون شب اول میدونست که الکس مقصر نیست ولی باز هم بدرفتاری هاشو ادامه داد ... ولی این دلیلش نمیشه که الکس هم بد رفتاری هاشو سرش تلافی کنه
بلافاصله نرم لبخند زد و خشمش را درونش خاموش کرد
الکس : خوب برو خونه دیگه میخواستی بری
تهیونگ ابر بالا انداخت و مرموزانه گفت
تهیونگ: ببینم میخواهی دکم کنی ها ... نکنه با کسی قرار داری
الکس شروع به خندیدن کرد نه تو گلو بلکه بلند تر و بلند تر این صدا و این خنده ها دلیل خند های تهیونگ هم شد هر دو می‌خندید تا اینکه الکس تند زد به شانه تهیونگ
الکس : .. خیلی شوخی خنده داری بود ..
سپس قدم های روی زمین برداشت و سمت ماشینش رفت بلافاصله تهیونگ با دویدن بهش رسید
تهیونگ: واقعا نمی‌دونم چرا میخندی من که چیزه خنده داری نگفتم
الکس چشم هایش را ریز کرد
الکس : آره با کسی قرار دارم
دیدگاه ها (۳)

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

دردسرهای بچه داری پارت۹

چند پارتی تهیونگ

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

قسمت بیست و یک

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷¹مین‌هیوک که متوجه شد،با خنده گفت:آقای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط