به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۲۲*
صدای خش خشی از بیرون آمد. رینا نگاهش را به پنجره دوخت. پشت شیشه کدر، چندین پیکر تاریک حرکت میکردند. نزدیک، دور و نزدیک. یکی از آنها دستش را بلند کرد و روی شیشه کشید. صدای کشیده شدن ناخنش روی شیشه بلند شد.رینا ماهیچههایش را منقبض کرد.
"چند روزه اینجاییم؟"
جکس بالاخره حرف زد. صدایش گرفته بود.
الکس شانه ای بالا انداخت. "سه روز. شاید چهار، شمعی که پیدا کرده بودیم دو بار سوخت و خاموش شد."
یادداشتهای چسبان روی کابینت، در زیر نور زرد، سایه میانداختند. رینا بعضیهایشان را خوانده بود و بعضی ها را نه. هر بار که نگاه میکرد، یک یادداشت جدید میدید. یا شاید قبلاً دیده بود و فراموش کرده بود. "I LOVE YOU" با خودکار قرمز، خط خورده، دوباره نوشته شده، دوباره خط خورده. "FORGIVE ME BABY" کنارش، با مداد کم رنگ. "NO WATER NO FOOD" روی یک کاغذ زرد که لبههایش سوخته بود،"STAY HERE" با خطی که مال الکس بود.
الکس این را نوشته بود. قبل از اینکه حافظهاش را پاک کنند. قبل از اینکه به سلول برشگردانند. الکس قبلا هم اینجا بود و او تلاش کرده بود که فرار کند. اما شکست خورده بود. و حالا دوباره اینجا بود، با همان چاقو، با همان خون روی دست، با همان نگاه خسته.
"۲۰۵۲." رینا گفت.
الکس نگاهش کرد.
"فک میکنی چند بار اینجا بودهای؟"
الکس به چاقو نگاه کرد. به خون خشک شده روی تیغه. "نمیدونم. شاید بارها. شاید هم این اولین باره، چه فرقی میکنه؟"
"فرق میکنه. اگه بارها بودهای و هر بار برگشتهای به سلول، یعنی راهی برای فرار نیست."
"پس چرا الان اینجاییم؟"
رینا جواب نداد. نمیدانست . شاید چون حتی بدترین جای مرکز هم بهتر از سلول ها بودند. شاید چون امید، حتی این امید پوچ، تنها چیزی باشه که آنها را زنده نگه میداره.
جکس ناگهان بلند شد. به سمت کابینت رفت. دستش را روی توپ های رنگی گذاشت. حلقههای رنگی روی هم: قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، بنفش. شش رنگ. همیشه شش رنگ. رنگ هفتم را هیچ وقت ندیده بود.
"این اسباببازیها مال بچههای واقعیه؟" جکس پرسید. "یا مال ما؟"
رینا به عروسک خرسی نگاه کرد که کنار توپ افتاده بود.
"مال هیچکدوم. مال کسیه که این اتاق رو ساخته. کسی که فکر میکرده بچهها با اسباببازی ها آروم میشوند."
"آروم نمیشوند."
"نه. نمیشوند."
الکس بلند شد. به سمت پنجره رفت. پیشانیاش را به شیشه چسباند. آن بیرون عکس رنگینکمان کوچکی بالای ابرها بود. کنارش ابرهای سفید، زیرش سایهها و لکههای قرمز روی شیشه، مثل خون پاشیده شده.
"نوشته رو میبینید؟" الکس گفت.
Center
قسمت*۲۲*
صدای خش خشی از بیرون آمد. رینا نگاهش را به پنجره دوخت. پشت شیشه کدر، چندین پیکر تاریک حرکت میکردند. نزدیک، دور و نزدیک. یکی از آنها دستش را بلند کرد و روی شیشه کشید. صدای کشیده شدن ناخنش روی شیشه بلند شد.رینا ماهیچههایش را منقبض کرد.
"چند روزه اینجاییم؟"
جکس بالاخره حرف زد. صدایش گرفته بود.
الکس شانه ای بالا انداخت. "سه روز. شاید چهار، شمعی که پیدا کرده بودیم دو بار سوخت و خاموش شد."
یادداشتهای چسبان روی کابینت، در زیر نور زرد، سایه میانداختند. رینا بعضیهایشان را خوانده بود و بعضی ها را نه. هر بار که نگاه میکرد، یک یادداشت جدید میدید. یا شاید قبلاً دیده بود و فراموش کرده بود. "I LOVE YOU" با خودکار قرمز، خط خورده، دوباره نوشته شده، دوباره خط خورده. "FORGIVE ME BABY" کنارش، با مداد کم رنگ. "NO WATER NO FOOD" روی یک کاغذ زرد که لبههایش سوخته بود،"STAY HERE" با خطی که مال الکس بود.
الکس این را نوشته بود. قبل از اینکه حافظهاش را پاک کنند. قبل از اینکه به سلول برشگردانند. الکس قبلا هم اینجا بود و او تلاش کرده بود که فرار کند. اما شکست خورده بود. و حالا دوباره اینجا بود، با همان چاقو، با همان خون روی دست، با همان نگاه خسته.
"۲۰۵۲." رینا گفت.
الکس نگاهش کرد.
"فک میکنی چند بار اینجا بودهای؟"
الکس به چاقو نگاه کرد. به خون خشک شده روی تیغه. "نمیدونم. شاید بارها. شاید هم این اولین باره، چه فرقی میکنه؟"
"فرق میکنه. اگه بارها بودهای و هر بار برگشتهای به سلول، یعنی راهی برای فرار نیست."
"پس چرا الان اینجاییم؟"
رینا جواب نداد. نمیدانست . شاید چون حتی بدترین جای مرکز هم بهتر از سلول ها بودند. شاید چون امید، حتی این امید پوچ، تنها چیزی باشه که آنها را زنده نگه میداره.
جکس ناگهان بلند شد. به سمت کابینت رفت. دستش را روی توپ های رنگی گذاشت. حلقههای رنگی روی هم: قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، بنفش. شش رنگ. همیشه شش رنگ. رنگ هفتم را هیچ وقت ندیده بود.
"این اسباببازیها مال بچههای واقعیه؟" جکس پرسید. "یا مال ما؟"
رینا به عروسک خرسی نگاه کرد که کنار توپ افتاده بود.
"مال هیچکدوم. مال کسیه که این اتاق رو ساخته. کسی که فکر میکرده بچهها با اسباببازی ها آروم میشوند."
"آروم نمیشوند."
"نه. نمیشوند."
الکس بلند شد. به سمت پنجره رفت. پیشانیاش را به شیشه چسباند. آن بیرون عکس رنگینکمان کوچکی بالای ابرها بود. کنارش ابرهای سفید، زیرش سایهها و لکههای قرمز روی شیشه، مثل خون پاشیده شده.
"نوشته رو میبینید؟" الکس گفت.
- ۱.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط