چندشاتی شوگا
چندشاتی شوگا
part 3
همینطور هدفون رو روی گوشم گذاشتم و شروع کرومبه گوش دادن آهنگ..
گوشیمرو باز کردم، ۳۰ تا زنگاز طرف شوگا...
ترس بدی دوباره سمتماومد..
آروم دختر.. اوندیگه پیدات نمیکنه..
البته امیدوارم..
پرش زمانی ۳ سال بعد*
*از زبان ادمین: اوااا ویکتوریا 🌚*
وقتی ات به آمریکا رسید.. یه خونه کوچیک خرید، یه ماشین معمولی هم خرید..
متوجه شد که از شوگاحامله هست..
بعد از ۹ماه، بچش به دنیا اومد و پسر بود..
اسمش هیون بود..
خیلی واسش سخت بود با یه بچه کوچیک، همکار کنه، هم به خونه برسه، هم به بچه رسیدگی کنه..
برای همین برای هیون پرستار گرفت..
داخل شرکت مد و فشن کار میکرد..
طراحی لباس..
یک روز همینطور با هیون که ۲ سالش بود، داخل خیابون ها میچرخید و بستنیمیخوردن..
یهو یه مرد با لباسای سیاه و ۴ تا بادیگارد دید..
چقدر آشنا بود..
یهو به سمتش اومد...
سریع ات و هیونرو بیهوش کرد..
ات ویو
بعد از نزدیک شدن اونمرد، چشمامسیاهی رفت و بوم..
وقتی بیدار شدم داخل یه اتاق بودمپر از وسایل شکنجه..
ترس بدی اومد..
نکنه...
یهو در باز شد..
part 3
همینطور هدفون رو روی گوشم گذاشتم و شروع کرومبه گوش دادن آهنگ..
گوشیمرو باز کردم، ۳۰ تا زنگاز طرف شوگا...
ترس بدی دوباره سمتماومد..
آروم دختر.. اوندیگه پیدات نمیکنه..
البته امیدوارم..
پرش زمانی ۳ سال بعد*
*از زبان ادمین: اوااا ویکتوریا 🌚*
وقتی ات به آمریکا رسید.. یه خونه کوچیک خرید، یه ماشین معمولی هم خرید..
متوجه شد که از شوگاحامله هست..
بعد از ۹ماه، بچش به دنیا اومد و پسر بود..
اسمش هیون بود..
خیلی واسش سخت بود با یه بچه کوچیک، همکار کنه، هم به خونه برسه، هم به بچه رسیدگی کنه..
برای همین برای هیون پرستار گرفت..
داخل شرکت مد و فشن کار میکرد..
طراحی لباس..
یک روز همینطور با هیون که ۲ سالش بود، داخل خیابون ها میچرخید و بستنیمیخوردن..
یهو یه مرد با لباسای سیاه و ۴ تا بادیگارد دید..
چقدر آشنا بود..
یهو به سمتش اومد...
سریع ات و هیونرو بیهوش کرد..
ات ویو
بعد از نزدیک شدن اونمرد، چشمامسیاهی رفت و بوم..
وقتی بیدار شدم داخل یه اتاق بودمپر از وسایل شکنجه..
ترس بدی اومد..
نکنه...
یهو در باز شد..
- ۷۷.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط