💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/4(قسمت دوم)
ادامه پارت قبل...
نسیم ملایمی از میان درختها رد شد.
جنی آرامتر گفت:
«فکر میکنی اتفاقی افتاده؟»
آیریس شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«بهت چیزی نگفته؟»
«نه.»
«هیچی؟»
«فقط میگه فردا شب حرف میزنیم.»
جنی اخم کرد.
«فردا شب؟»
«آره.»
«یعنی درست روز تولدت؟»
«دقیقاً.»
«خب این عجیبه.»
«میدونم.»
«خیلی عجیبه.»
«میدونم جنی.»
«خیلی خیلی عجیبه.»
«باشه فهمیدم.»
جنی خندید.
اما آیریس نخندید.
برای اولین بار از صبح، احساس سنگینی عجیبی روی سینهاش نشست.
نمیدانست چرا.
شاید فقط حس بدی بود.
شاید هم چیزی بیشتر.
ناگهان جنی با هیجان گفت:
«ولش کن.»
«چی؟»
«امشب جشن میگیریم.»
«امشب؟»
«آره.»
«تولدم که فرداست.»
«جزئیات مهم نیست.»
«تو عاشق این جملهای.»
«چون حقیقت داره.»
آیریس خندید.
«باشه. جشن میگیریم.»
«عالیه.»
«ولی یه شرط دارم.»
«چی؟»
«دیگه سراغ اون کبوترت نمیریم.»
جنی با ناراحتی گفت:
«سر چارلز از شنیدن این حرف ناراحت میشه.»
«سر چارلز یه پرندهست.»
«تو درکش نمیکنی.»
«و خوشحالم که نمیکنم.»
خورشید کمکم به سمت غروب میرفت.
و هیچکدامشان خبر نداشتند که این آخرین روز زندگی عادیشان است.
فردا، همه چیز تغییر میکرد.
هوا گرم بود.
آنقدر گرم که حتی کبوترهای پارک هم حوصله پرواز نداشتند.
آیریس و جنی روی نیمکتی زیر سایه درختها نشسته بودند و نوشیدنی یخی دستشان بود.
البته بیشتر وقتشان صرف خندیدن میشد تا نوشیدن.
جنی با جدیت گفت:
«من مطمئنم اون پیرمرد جاسوسه.»
آیریس به مردی که چند متر آنطرفتر نشسته بود نگاه کرد.
«اون؟»
«آره.»
«داره به سنجابها غذا میده.»
«دقیقاً.»
«جنی، این هیچ چیز رو ثابت نمیکنه.»
«هیچ آدم عادیای اینقدر به سنجابها علاقه نداره.»
«تو هفته پیش برای یه کبوتر اسم انتخاب کردی.»
«اون فرق داشت.»
«اسمش چی بود؟»
«سر چارلز سوم.»
آیریس نزدیک بود از خنده خفه بشه.
«تو واقعاً احتیاج به کمک داری.»
«تو هم داری.»
«درسته.»
هر دو دوباره خندیدند.
بعد از چند دقیقه خندههایشان آرام شد.
جنی جرعهای از نوشیدنیاش خورد.
«خب.»
«خب چی؟»
«هیونجین.»
آیریس آه کشید.
«میدونستم میرسی به اینجا.»
«خب رفتارش عجیبه.»
«خیلی.»
«بازم خوابش نمیبره؟»
«دیشب ساعت سه صبح بیدار بود.»
«سه صبح؟»
«آره.»
«داشته چی کار میکرده؟»
«نمیدونم.»
«ترسناک شد.»
«میدونم.»
چند لحظه هر دو ساکت شدند.
نسیم ملایمی از میان درختها رد شد.
جنی آرامتر گفت:
«فکر میکنی اتفاقی افتاده؟»
آیریس شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«بهت چیزی نگفته؟»
«نه.»
«هیچی؟»
«فقط میگه فردا شب حرف میزنیم.»
جنی اخم کرد.
«فردا شب؟»
«آره.»
«یعنی درست روز تولدت؟»
«دقیقاً.»
«خب این عجیبه.»
«میدونم.»
«خیلی عجیبه.»
«میدونم جنی.»
«خیلی خیلی عجیبه.»
«باشه فهمیدم.»
جنی خندید.
اما آیریس نخندید.
برای اولین بار از صبح، احساس سنگینی عجیبی روی سینهاش نشست.
نمیدانست چرا.
شاید فقط حس بدی بود.
شاید هم چیزی بیشتر.
ناگهان جنی با هیجان گفت:
«ولش کن.»
«چی؟»
«امشب جشن میگیریم.»
«امشب؟»
«آره.»
«تولدم که فرداست.»
«جزئیات مهم نیست.»
«تو عاشق این جملهای.»
«چون حقیقت داره.»
آیریس خندید.
«باشه. جشن میگیریم.»
«عالیه.»
«ولی یه شرط دارم.»
«چی؟»
«دیگه سراغ اون کبوترت نمیریم.»
جنی با ناراحتی گفت:
«سر چارلز از شنیدن این حرف ناراحت میشه.»
«سر چارلز یه پرندهست.»
«تو درکش نمیکنی.»
«و خوشحالم که نمیکنم.»
خورشید کمکم به سمت غروب میرفت.
و هیچکدامشان خبر نداشتند که این آخرین روز زندگی عادیشان است.
فردا، همه چیز تغییر میکرد.
ادامه دارد.....
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
𝑷/4(قسمت دوم)
ادامه پارت قبل...
نسیم ملایمی از میان درختها رد شد.
جنی آرامتر گفت:
«فکر میکنی اتفاقی افتاده؟»
آیریس شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«بهت چیزی نگفته؟»
«نه.»
«هیچی؟»
«فقط میگه فردا شب حرف میزنیم.»
جنی اخم کرد.
«فردا شب؟»
«آره.»
«یعنی درست روز تولدت؟»
«دقیقاً.»
«خب این عجیبه.»
«میدونم.»
«خیلی عجیبه.»
«میدونم جنی.»
«خیلی خیلی عجیبه.»
«باشه فهمیدم.»
جنی خندید.
اما آیریس نخندید.
برای اولین بار از صبح، احساس سنگینی عجیبی روی سینهاش نشست.
نمیدانست چرا.
شاید فقط حس بدی بود.
شاید هم چیزی بیشتر.
ناگهان جنی با هیجان گفت:
«ولش کن.»
«چی؟»
«امشب جشن میگیریم.»
«امشب؟»
«آره.»
«تولدم که فرداست.»
«جزئیات مهم نیست.»
«تو عاشق این جملهای.»
«چون حقیقت داره.»
آیریس خندید.
«باشه. جشن میگیریم.»
«عالیه.»
«ولی یه شرط دارم.»
«چی؟»
«دیگه سراغ اون کبوترت نمیریم.»
جنی با ناراحتی گفت:
«سر چارلز از شنیدن این حرف ناراحت میشه.»
«سر چارلز یه پرندهست.»
«تو درکش نمیکنی.»
«و خوشحالم که نمیکنم.»
خورشید کمکم به سمت غروب میرفت.
و هیچکدامشان خبر نداشتند که این آخرین روز زندگی عادیشان است.
فردا، همه چیز تغییر میکرد.
هوا گرم بود.
آنقدر گرم که حتی کبوترهای پارک هم حوصله پرواز نداشتند.
آیریس و جنی روی نیمکتی زیر سایه درختها نشسته بودند و نوشیدنی یخی دستشان بود.
البته بیشتر وقتشان صرف خندیدن میشد تا نوشیدن.
جنی با جدیت گفت:
«من مطمئنم اون پیرمرد جاسوسه.»
آیریس به مردی که چند متر آنطرفتر نشسته بود نگاه کرد.
«اون؟»
«آره.»
«داره به سنجابها غذا میده.»
«دقیقاً.»
«جنی، این هیچ چیز رو ثابت نمیکنه.»
«هیچ آدم عادیای اینقدر به سنجابها علاقه نداره.»
«تو هفته پیش برای یه کبوتر اسم انتخاب کردی.»
«اون فرق داشت.»
«اسمش چی بود؟»
«سر چارلز سوم.»
آیریس نزدیک بود از خنده خفه بشه.
«تو واقعاً احتیاج به کمک داری.»
«تو هم داری.»
«درسته.»
هر دو دوباره خندیدند.
بعد از چند دقیقه خندههایشان آرام شد.
جنی جرعهای از نوشیدنیاش خورد.
«خب.»
«خب چی؟»
«هیونجین.»
آیریس آه کشید.
«میدونستم میرسی به اینجا.»
«خب رفتارش عجیبه.»
«خیلی.»
«بازم خوابش نمیبره؟»
«دیشب ساعت سه صبح بیدار بود.»
«سه صبح؟»
«آره.»
«داشته چی کار میکرده؟»
«نمیدونم.»
«ترسناک شد.»
«میدونم.»
چند لحظه هر دو ساکت شدند.
نسیم ملایمی از میان درختها رد شد.
جنی آرامتر گفت:
«فکر میکنی اتفاقی افتاده؟»
آیریس شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«بهت چیزی نگفته؟»
«نه.»
«هیچی؟»
«فقط میگه فردا شب حرف میزنیم.»
جنی اخم کرد.
«فردا شب؟»
«آره.»
«یعنی درست روز تولدت؟»
«دقیقاً.»
«خب این عجیبه.»
«میدونم.»
«خیلی عجیبه.»
«میدونم جنی.»
«خیلی خیلی عجیبه.»
«باشه فهمیدم.»
جنی خندید.
اما آیریس نخندید.
برای اولین بار از صبح، احساس سنگینی عجیبی روی سینهاش نشست.
نمیدانست چرا.
شاید فقط حس بدی بود.
شاید هم چیزی بیشتر.
ناگهان جنی با هیجان گفت:
«ولش کن.»
«چی؟»
«امشب جشن میگیریم.»
«امشب؟»
«آره.»
«تولدم که فرداست.»
«جزئیات مهم نیست.»
«تو عاشق این جملهای.»
«چون حقیقت داره.»
آیریس خندید.
«باشه. جشن میگیریم.»
«عالیه.»
«ولی یه شرط دارم.»
«چی؟»
«دیگه سراغ اون کبوترت نمیریم.»
جنی با ناراحتی گفت:
«سر چارلز از شنیدن این حرف ناراحت میشه.»
«سر چارلز یه پرندهست.»
«تو درکش نمیکنی.»
«و خوشحالم که نمیکنم.»
خورشید کمکم به سمت غروب میرفت.
و هیچکدامشان خبر نداشتند که این آخرین روز زندگی عادیشان است.
فردا، همه چیز تغییر میکرد.
ادامه دارد.....
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
- ۵۱
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط