💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/3
ویو آیریس و جنی
خورشید کمکم داشت پشت ساختمانهای بلند منهتن پنهان میشد.
آسمان نارنجی و صورتی شده بود و نورش روی شیشه برجها میدرخشید.
آیریس و جنی هنوز توی پارک بودن.
در واقع قرار بود یک ساعت پیش برگردن.
ولی مثل همیشه وسط حرف زدن زمان رو فراموش کرده بودن.
جنی روی نیمکت لم داده بود و بستنیاش رو میخورد.
آیریس هم پاهاش رو روی نیمکت جمع کرده بود و داشت به مردم نگاه میکرد.
ناگهان گفت:
«میدونی؟»
«هوم؟»
«فکر کنم اگه یه روز پولدار بشم یه خونه خیلی بزرگ میخرم.»
«چه ربطی داشت؟»
«هیچی. فقط داشتم فکر میکردم.»
«خب بعدش؟»
«بعدش یه اتاق مخصوص گربهها میسازم.»
«تو حتی گربه نداری.»
«بعداً میگیرم.»
«چند تا؟»
آیریس چند لحظه فکر کرد.
«بیست تا.»
جنی نزدیک بود بستنی توی گلوش بپره.
«بیست تا؟!»
«آره.»
«اون دیگه خونه نیست. پادشاهی گربههاست.»
«دقیقاً.»
«و تو ملکهشون میشی؟»
«طبیعیه.»
«بعد هیونجین چی؟»
«اون نگهبان دروازهها میشه.»
«هیونجین همون روز فرار میکنه.»
«احتمالاً.»
هر دو خندیدن.
بعد از چند لحظه سکوت، جنی نگاهش رو به آیریس دوخت.
«میدونی یه چیزی هست که همیشه برام عجیب بوده؟»
«چی؟»
«تو هیچ وقت برای تولدت هیجانزده نیستی.»
لبخند آیریس کمی کمرنگ شد.
«خب...»
«هر سال همینطوری میشی.»
«خیلی تابلوئه؟»
«به طرز دردناکی.»
آیریس نگاهش رو از جنی گرفت و به آسمون خیره شد.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
جنی هم اصرار نکرد.
اونقدر دوستش رو میشناخت که بفهمه بعضی چیزها رو نباید با زور ازش بیرون کشید.
بالاخره آیریس آهسته گفت:
«فقط حس عجیبی دارم.»
«چه حسی؟»
«نمیدونم.»
چند ثانیه مکث کرد.
«میدونی... هر سال که به تولدم نزدیک میشیم، ناخودآگاه به مامان فکر میکنم.»
جنی ساکت شد.
آیریس لبخند تلخی زد.
«مضحکه، نه؟»
«نه.»
«همه میگن تقصیر تو نبوده. همه میگن هیچ ربطی به تو نداشته. ولی آخرش چی؟»
جنی چیزی نگفت.
«اگه من به دنیا نمیومدم، اون هنوز زنده بود.»
«آیریس...»
«میدونم. میدونم چی میخوای بگی.»
سرش رو تکون داد.
«ولی بعضی وقتا دونستن یه چیز با باور کردنش فرق داره.»
باد ملایمی بین درختها پیچید.
جنی چند لحظه به دوستش نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
«باشه.»
آیریس اخم کرد.
«باشه چی؟»
«پس منم مقصرم.»
«چی؟»
«آره. منم مقصرم.»
«تو برای چی؟»
«برای اینکه دایناسورها منقرض شدن.»
آیریس چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
«چی؟»
«خب منم اون موقع وجود نداشتم، ولی ظاهراً لازم نیست وجود داشته باشی تا مقصر یه چیزی باشی.»
آیریس خندید.
اول آروم.
بعد بلندتر.
بعد آنقدر خندید که مجبور شد دستش رو روی صورتش بذاره.
«تو واقعاً احمقی.»
«میدونم.»
«یه احمق کامل.»
«بازم میدونم.»
جنی لبخند زد.
«و تو هم مقصر مرگ مامانت نیستی.»
خنده آیریس کمکم محو شد.
ولی این بار نگاهش کمی آرومتر بود.
برای همین جنی دوستش بود.
نه چون همیشه حرف درست رو میزد.
بلکه چون همیشه راهی پیدا میکرد که وقتی دنیا زیادی سنگین میشه، چند دقیقهای سبکترش کنه.
آیریس ساعت گوشیاش رو نگاه کرد.
و چشمهاش گرد شد.
«وای نه.»
«چی شده؟»
«هیونجین منو میکشه.»
«چرا؟»
«گفته بود قبل تاریکی برگرد.»
جنی به آسمون نگاه کرد.
«خب...»
«خب چی؟»
«تقریباً تاریک شده.»
«تقریباً؟! جنی، چراغهای خیابون روشن شدن!»
«جزئیات مهم نیستن.»
«دارم با آدم اشتباهی میگردم.»
«برای همین دوستمی.»
«من اشتباهات زیادی تو زندگیم کردم.»
«و این یکی از بهترینهاش بود.»
آیریس خندید و از روی نیمکت بلند شد.
«بیا. قبل از اینکه برادرم گزارش گم شدنم رو ثبت کنه.»
«من شرط میبندم الان پشت پنجره وایساده.»
«منم همین فکر رو میکنم.»
و هیچکدوم نمیدونستن که این بار، هیونجین واقعاً پشت پنجره ایستاده بود.
نه به خاطر دیر کردن خواهرش.
بلکه به خاطر چیزی که فردا شب باید به او میگفت.
حقیقتی که هفده سال پنهان مانده بود.
ادامه دارد..........
شرط پارت بعد:5 تا لایک و 5 تا کامنت
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
𝑷/3
ویو آیریس و جنی
خورشید کمکم داشت پشت ساختمانهای بلند منهتن پنهان میشد.
آسمان نارنجی و صورتی شده بود و نورش روی شیشه برجها میدرخشید.
آیریس و جنی هنوز توی پارک بودن.
در واقع قرار بود یک ساعت پیش برگردن.
ولی مثل همیشه وسط حرف زدن زمان رو فراموش کرده بودن.
جنی روی نیمکت لم داده بود و بستنیاش رو میخورد.
آیریس هم پاهاش رو روی نیمکت جمع کرده بود و داشت به مردم نگاه میکرد.
ناگهان گفت:
«میدونی؟»
«هوم؟»
«فکر کنم اگه یه روز پولدار بشم یه خونه خیلی بزرگ میخرم.»
«چه ربطی داشت؟»
«هیچی. فقط داشتم فکر میکردم.»
«خب بعدش؟»
«بعدش یه اتاق مخصوص گربهها میسازم.»
«تو حتی گربه نداری.»
«بعداً میگیرم.»
«چند تا؟»
آیریس چند لحظه فکر کرد.
«بیست تا.»
جنی نزدیک بود بستنی توی گلوش بپره.
«بیست تا؟!»
«آره.»
«اون دیگه خونه نیست. پادشاهی گربههاست.»
«دقیقاً.»
«و تو ملکهشون میشی؟»
«طبیعیه.»
«بعد هیونجین چی؟»
«اون نگهبان دروازهها میشه.»
«هیونجین همون روز فرار میکنه.»
«احتمالاً.»
هر دو خندیدن.
بعد از چند لحظه سکوت، جنی نگاهش رو به آیریس دوخت.
«میدونی یه چیزی هست که همیشه برام عجیب بوده؟»
«چی؟»
«تو هیچ وقت برای تولدت هیجانزده نیستی.»
لبخند آیریس کمی کمرنگ شد.
«خب...»
«هر سال همینطوری میشی.»
«خیلی تابلوئه؟»
«به طرز دردناکی.»
آیریس نگاهش رو از جنی گرفت و به آسمون خیره شد.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
جنی هم اصرار نکرد.
اونقدر دوستش رو میشناخت که بفهمه بعضی چیزها رو نباید با زور ازش بیرون کشید.
بالاخره آیریس آهسته گفت:
«فقط حس عجیبی دارم.»
«چه حسی؟»
«نمیدونم.»
چند ثانیه مکث کرد.
«میدونی... هر سال که به تولدم نزدیک میشیم، ناخودآگاه به مامان فکر میکنم.»
جنی ساکت شد.
آیریس لبخند تلخی زد.
«مضحکه، نه؟»
«نه.»
«همه میگن تقصیر تو نبوده. همه میگن هیچ ربطی به تو نداشته. ولی آخرش چی؟»
جنی چیزی نگفت.
«اگه من به دنیا نمیومدم، اون هنوز زنده بود.»
«آیریس...»
«میدونم. میدونم چی میخوای بگی.»
سرش رو تکون داد.
«ولی بعضی وقتا دونستن یه چیز با باور کردنش فرق داره.»
باد ملایمی بین درختها پیچید.
جنی چند لحظه به دوستش نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
«باشه.»
آیریس اخم کرد.
«باشه چی؟»
«پس منم مقصرم.»
«چی؟»
«آره. منم مقصرم.»
«تو برای چی؟»
«برای اینکه دایناسورها منقرض شدن.»
آیریس چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
«چی؟»
«خب منم اون موقع وجود نداشتم، ولی ظاهراً لازم نیست وجود داشته باشی تا مقصر یه چیزی باشی.»
آیریس خندید.
اول آروم.
بعد بلندتر.
بعد آنقدر خندید که مجبور شد دستش رو روی صورتش بذاره.
«تو واقعاً احمقی.»
«میدونم.»
«یه احمق کامل.»
«بازم میدونم.»
جنی لبخند زد.
«و تو هم مقصر مرگ مامانت نیستی.»
خنده آیریس کمکم محو شد.
ولی این بار نگاهش کمی آرومتر بود.
برای همین جنی دوستش بود.
نه چون همیشه حرف درست رو میزد.
بلکه چون همیشه راهی پیدا میکرد که وقتی دنیا زیادی سنگین میشه، چند دقیقهای سبکترش کنه.
آیریس ساعت گوشیاش رو نگاه کرد.
و چشمهاش گرد شد.
«وای نه.»
«چی شده؟»
«هیونجین منو میکشه.»
«چرا؟»
«گفته بود قبل تاریکی برگرد.»
جنی به آسمون نگاه کرد.
«خب...»
«خب چی؟»
«تقریباً تاریک شده.»
«تقریباً؟! جنی، چراغهای خیابون روشن شدن!»
«جزئیات مهم نیستن.»
«دارم با آدم اشتباهی میگردم.»
«برای همین دوستمی.»
«من اشتباهات زیادی تو زندگیم کردم.»
«و این یکی از بهترینهاش بود.»
آیریس خندید و از روی نیمکت بلند شد.
«بیا. قبل از اینکه برادرم گزارش گم شدنم رو ثبت کنه.»
«من شرط میبندم الان پشت پنجره وایساده.»
«منم همین فکر رو میکنم.»
و هیچکدوم نمیدونستن که این بار، هیونجین واقعاً پشت پنجره ایستاده بود.
نه به خاطر دیر کردن خواهرش.
بلکه به خاطر چیزی که فردا شب باید به او میگفت.
حقیقتی که هفده سال پنهان مانده بود.
ادامه دارد..........
شرط پارت بعد:5 تا لایک و 5 تا کامنت
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
- ۱۹۹
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط