{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/6

ویو آیریس
وقتی آیریس به ساختمان رسید، اولین چیزی که دید پنجره آپارتمانشان بود.

و دقیقاً همان‌طور که حدس زده بود...

هیونجین پشت پنجره ایستاده بود.

آیریس زیر لب گفت:

«دیدی؟»

جنی با غرور دست به سینه زد.

«من همیشه درست میگم.»

«نه. فقط امروز شانس آوردی.»

«برو گمشو.»

آیریس خندید و دستش را برای خداحافظی تکان داد.

«فردا می‌بینمت.»

«تولدت مبارک پیشاپیش.»

«هنوز چند ساعت مونده.»

«من آدم صبوری نیستم.»

«این رو همه می‌دونن.»

جنی زبانش را برایش درآورد.

آیریس هم خندید و وارد ساختمان شد.

چند دقیقه بعد کلید را داخل قفل چرخاند.

در باز شد.

هنوز یک قدم داخل نگذاشته بود که صدای هیونجین آمد.

«ساعت رو دیدی؟»

آیریس کفش‌هایش را درآورد.

«سلام به تو هم.»

«ساعت رو دیدی؟»

«دیدم.»

«و؟»

«ساعت قشنگیه.»

هیونجین چند ثانیه خیره نگاهش کرد.

بعد بالش روی مبل را برداشت و سمتش پرت کرد.

آیریس بالش را گرفت.

«خشونت راه حل مشکلات نیست.»

«تو خودت مشکلی.»

«خیلی ممنون.»

«خواهش می‌کنم.»

آیریس وارد آشپزخانه شد.

بوی غذا کل خانه را پر کرده بود.

چشم‌هایش برق زد.

«صبر کن...»

در قابلمه را باز کرد.

«هیونجین!»

«چی؟»

«تو لازانیا درست کردی؟!»

«آره.»

«من عاشقتم.»

«سه دقیقه پیش داشتی ازم فرار می‌کردی.»

«اون فرق داشت.»

«چه فرقی؟»

«اون موقع لازانیا ندیده بودم.»

هیونجین خنده‌اش گرفت.

آیریس همان لحظه یک قاشق برداشت.

«نه.»

«فقط یه ذره.»

«نه.»

«خیلی کم.»

«نه.»

«یه مولکول؟»

«آیریس.»

«باشه بابا.»

با اخم قاشق را سر جایش گذاشت.

بعد همان‌جا روی صندلی آشپزخانه نشست.

چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

«هی.»

«هوم؟»

«یادت هست وقتی هشت سالم بود خواستم آشپزی کنم؟»

هیونجین بلافاصله گفت:

«نه.»

«دروغگو.»

«نمی‌خوام یادم باشه.»

«تو هنوز از اون قضیه ناراحتی؟»

«آیریس، تو تخم‌مرغ رو سوزوندی.»

«اشتباه پیش میاد.»

«تخم‌مرغ خام بود.»

«جزئیات مهم نیستن.»

«چطور یه چیز خام رو می‌سوزونی؟»

«هنوز دانشمندا دارن روش تحقیق می‌کنن.»

هیونجین سرش را تکان داد.

گاهی مطمئن نبود خواهرش یک نابغه است یا یک فاجعه طبیعی.

شاید هردو.

چند دقیقه بعد شام آماده شد.

روی میز کوچک کنار پنجره نشستند.

نور زرد آشپزخانه فضای گرم و صمیمی‌ای ساخته بود.

در بیرون صدای شهر هنوز شنیده می‌شد.

اما داخل خانه آرامش خاصی وجود داشت.

همان آرامشی که بعد از مرگ پدرشان، هیونجین تمام تلاشش را کرده بود حفظ شود.

آیریس لقمه‌ای خورد.

بعد چشم‌هایش گرد شد.

«وای.»

هیونجین لبخند زد.

«چی؟»

«این بهترین لازانیاییه که تا حالا درست کردی.»

«همه سال همینو میگی.»

«چون همه سال بهتر میشه.»

«خوشحالم که بالاخره یه چیزی رو قدر می‌دونی.»

«من خیلی چیزا رو قدر می‌دونم.»

«مثلاً؟»

آیریس چند لحظه فکر کرد.

«مثلاً تخت خواب.»

«آیریس.»

«اینترنت.»

«آیریس.»

«سیب‌زمینی سرخ کرده.»

«آیریس.»

«و تو.»

هیونجین مکث کرد.

آیریس بدون اینکه سرش را بالا بیاورد به غذا خوردن ادامه داد.

انگار جمله مهمی نگفته بود.

اما برای چند لحظه چیزی در سینه هیونجین فشرده شد.

هفده سال.

هفده سال از وقتی آن نوزاد کوچک را در آغوش گرفته بود گذشته بود.

هفده سال از وقتی به خودش قول داده بود از او محافظت کند.

و حالا...

شاید دیگر نمی‌توانست.

«هیونجین؟»

صدای آیریس او را به خودش آورد.

«هوم؟»

«باز رفتی تو فکر.»

«نه.»

«دروغگو.»

«تو خیلی این کلمه رو استفاده می‌کنی.»

«چون تو خیلی دروغ میگی.»

هیونجین خندید.

اما این بار خنده‌اش کوتاه بود.

آیریس قاشقش را کنار گذاشت.

«جدی میگم.»

«چی؟»

«از صبح عجیبی.»

هیونجین سکوت کرد.

«آیریس...»

«نه. جدی. دیگه نمی‌تونی بپیچونیش.»

«دارم سعی می‌کنم شام بخوریم.»

«دارم سعی می‌کنم بفهمم چی شده.»

«هیچی نشده.»

«هیونجین.»

«فردا.»

«بازم فردا؟»

«آره.»

«خب حداقل یه سرنخ بده.»

«نمیشه.»

«چرا؟»

«چون نمیشه.»

«این بدترین سرنخ تاریخه.»

هیونجین لبخند کمرنگی زد.

بعد به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

هشت و نیم شب.

کمتر از بیست و چهار ساعت مانده بود.

کمتر از بیست و چهار ساعت تا روزی که همه چیز تغییر می‌کرد.

و برای اولین بار در تمام این سال‌ها...

هیونجین نمی‌دانست بعد از گفتن حقیقت چه اتفاقی خواهد افتاد.

شرط پارت بعد ⬅︎ 7 تا لایک
دیدگاه ها (۰)

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫𝑷/5ویو آیریس و جنی خورشید کم‌کم داشت پ...

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫𝑷/4(قسمت دوم) ادامه پارت قبل... نسیم م...

#mafia.lover. part 1ساعت ۱۲ شب بود و هیونج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط