My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p18
اونجا دیگه یه دنیای دیگه بود . کوک هرچی که توجهشو جلب میکرد با شوق به تهیونگ نشون میداد . تهیونگ هم هرچی که کوک نگاه میکرد و برمیداشت و میذاشت تو سبد خرید.
البته برای کوک یه دنیا بود چون الان یکی بود که برای تک تک حرکاتش ارزش قائل بود و بهش توجه میکرد.
کوک یه خرس بزرگ و نرم رو بغل کرد و گفت
کوک: تهیونگی اینو چقد نرم کیوته
تهیونگ خندید و خرس رو از دست کوک گرفت انداخت داخل سبد بعد یه خرس بزرگتر و نرمتر از قفسه برداشت و داد به کوک.
ته:این بهتره و بزرگتر . میتونی وقتی نیستم اینو بغل کنی و بهم فکر کنی.
جونگکوک بعد حرف تهیونگ خجالت کشید اما این دفعه مقابله کرد و دست تهیونگ رو گرفت و کشید دنبال خودش.
رفتن کلی فروشگاه رو گشتن و کلی خرید کردن.
بعد چند ساعت از پاساژ خارج شدن.
ته: کوک تا الان ۱۳ بار به بادیگاردا زنگ زدم بیان خرید هامون رو ببرن
کوک: یعنی اینقدر خرید کردیم؟
ته: آره
کوک: راستی...
کوک تا اومد حرف بزنه گوشیش زنگ خورد .
یوجین بود .
دست راست باباش.
گوشیش رو از تو جیبش درآورد و جواب داد...
کوک: سلام یوجین خوبی
یوجین: سلام قربان مرسی .
پدرتون الان با من تماس گرفتن گفتن برای یه هفته با خانواده اقای کیم رفتن سفر گفتن بهتون اطلاع بدم.
کوک: آها مرسی .
جونگکوک گوشی رو قطع کرد .
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p18
اونجا دیگه یه دنیای دیگه بود . کوک هرچی که توجهشو جلب میکرد با شوق به تهیونگ نشون میداد . تهیونگ هم هرچی که کوک نگاه میکرد و برمیداشت و میذاشت تو سبد خرید.
البته برای کوک یه دنیا بود چون الان یکی بود که برای تک تک حرکاتش ارزش قائل بود و بهش توجه میکرد.
کوک یه خرس بزرگ و نرم رو بغل کرد و گفت
کوک: تهیونگی اینو چقد نرم کیوته
تهیونگ خندید و خرس رو از دست کوک گرفت انداخت داخل سبد بعد یه خرس بزرگتر و نرمتر از قفسه برداشت و داد به کوک.
ته:این بهتره و بزرگتر . میتونی وقتی نیستم اینو بغل کنی و بهم فکر کنی.
جونگکوک بعد حرف تهیونگ خجالت کشید اما این دفعه مقابله کرد و دست تهیونگ رو گرفت و کشید دنبال خودش.
رفتن کلی فروشگاه رو گشتن و کلی خرید کردن.
بعد چند ساعت از پاساژ خارج شدن.
ته: کوک تا الان ۱۳ بار به بادیگاردا زنگ زدم بیان خرید هامون رو ببرن
کوک: یعنی اینقدر خرید کردیم؟
ته: آره
کوک: راستی...
کوک تا اومد حرف بزنه گوشیش زنگ خورد .
یوجین بود .
دست راست باباش.
گوشیش رو از تو جیبش درآورد و جواب داد...
کوک: سلام یوجین خوبی
یوجین: سلام قربان مرسی .
پدرتون الان با من تماس گرفتن گفتن برای یه هفته با خانواده اقای کیم رفتن سفر گفتن بهتون اطلاع بدم.
کوک: آها مرسی .
جونگکوک گوشی رو قطع کرد .
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۱۵۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط