💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشــــــق....
پارت 115
نیلوفر :
- مانی مرده ...مانی کوچلو ...آخه چرا ...چرا محسن
محسن : مریض بود
- مریض بود ؟!!! چرا نگفتین ..مهرداد می دونه
- می دونه یک هفته است اینجایی
متعجب نگاهش کردم ناراحت نگام کردوگفت : فکر کردی مهرداد چیزیش شده حالت بد شد؟!
- آره
بلند شد وگفت : به مامانت میگم بیاد
- محسن ؟
برگشت نگام کرد نگاهش سرد وبی روح بود
- چی شده محسن از من ناراحتی
- نه واسه مرگ مانی ناراحتم
رفت بیرون ودر رو گذاشت باز مامان اومدتو اتاق وبا دیدن من اشکش سرازیر شد بغلم کردوگریه می کرد
- مامان
مامان : قربونت برم می دونی تو این هفته چی بهم گذشت
- گریه نکن مامان خوبم
عمه هم اومد وکلی قربون صدقه ام رفت وقتی حال مهرداد ولیلی رو پرسیدم عمه ناراحت گفت : بچه ام داغون شده
دکتر همراه محسن اومد وبعد از معاینه وتجویز دارو مرخصم کرد وبرگشتیم خونه حال لیلی خیلی بد بود دلم براش می سوخت ولی مهرداد نبود وعمه می گفت رفته اهواز همه نگرانش بودن ولی محسن می گفت تنها باشه بهتره می گفت یکی از دوستاش پیشش هست
بلند شدم ورفتم اتاقم یاد مانی می افتادم دلم ریش می شد تفلی اون خیلی بچه بود گناه داشت
بغض کردم ونشستم گریه می کردم
- نیلوفر
سرمو بلند کردم محسن بود اومد کنارم نشست وبغلم کرد
- آروم باش عزیزم می خوای چند روز بریم مسافرت حالت بهتر میشه
- نه خوبم ...محسن مانی خیلی کوچلو بود چرا...
بازوم چنگ زد وبا صدای پراز بغضی گفت : بخدا آروم شد راحت شد می دونی چقدر درد می کشید
- تو می دونستی مریضه ؟!
محسن : می دونستم
- مهرداد چی ؟
محسن : نمی تونستیم بهش بگیم حالش بده همین الان همه نگرانشیم
- لیلی چی ؟
محسن : می دونست
- چش بود
نگاهم کرد وگفت : بیمار بود
آروم رهام کردبلند شدوگفت : به استراحت نیاز دارم فعلا عزیزم تو هم دوش بگیر یکم حالت خوب بشه
با رفتنش بلند شدم رفتم کنار پنجره حیاط رو نگاه کردم ولی فکرم پیش مهرداد بود اون الان تو چه حالی بود
عشــــــق....
پارت 115
نیلوفر :
- مانی مرده ...مانی کوچلو ...آخه چرا ...چرا محسن
محسن : مریض بود
- مریض بود ؟!!! چرا نگفتین ..مهرداد می دونه
- می دونه یک هفته است اینجایی
متعجب نگاهش کردم ناراحت نگام کردوگفت : فکر کردی مهرداد چیزیش شده حالت بد شد؟!
- آره
بلند شد وگفت : به مامانت میگم بیاد
- محسن ؟
برگشت نگام کرد نگاهش سرد وبی روح بود
- چی شده محسن از من ناراحتی
- نه واسه مرگ مانی ناراحتم
رفت بیرون ودر رو گذاشت باز مامان اومدتو اتاق وبا دیدن من اشکش سرازیر شد بغلم کردوگریه می کرد
- مامان
مامان : قربونت برم می دونی تو این هفته چی بهم گذشت
- گریه نکن مامان خوبم
عمه هم اومد وکلی قربون صدقه ام رفت وقتی حال مهرداد ولیلی رو پرسیدم عمه ناراحت گفت : بچه ام داغون شده
دکتر همراه محسن اومد وبعد از معاینه وتجویز دارو مرخصم کرد وبرگشتیم خونه حال لیلی خیلی بد بود دلم براش می سوخت ولی مهرداد نبود وعمه می گفت رفته اهواز همه نگرانش بودن ولی محسن می گفت تنها باشه بهتره می گفت یکی از دوستاش پیشش هست
بلند شدم ورفتم اتاقم یاد مانی می افتادم دلم ریش می شد تفلی اون خیلی بچه بود گناه داشت
بغض کردم ونشستم گریه می کردم
- نیلوفر
سرمو بلند کردم محسن بود اومد کنارم نشست وبغلم کرد
- آروم باش عزیزم می خوای چند روز بریم مسافرت حالت بهتر میشه
- نه خوبم ...محسن مانی خیلی کوچلو بود چرا...
بازوم چنگ زد وبا صدای پراز بغضی گفت : بخدا آروم شد راحت شد می دونی چقدر درد می کشید
- تو می دونستی مریضه ؟!
محسن : می دونستم
- مهرداد چی ؟
محسن : نمی تونستیم بهش بگیم حالش بده همین الان همه نگرانشیم
- لیلی چی ؟
محسن : می دونست
- چش بود
نگاهم کرد وگفت : بیمار بود
آروم رهام کردبلند شدوگفت : به استراحت نیاز دارم فعلا عزیزم تو هم دوش بگیر یکم حالت خوب بشه
با رفتنش بلند شدم رفتم کنار پنجره حیاط رو نگاه کردم ولی فکرم پیش مهرداد بود اون الان تو چه حالی بود
- ۸۰.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط