{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۳

پارت ۲۳

آبنبات با طمع لبات

با جیمین راه افتادین خونه ی هانگ

پیاده شدم و در زدم

هانگ: کی....ا/تتتتت

ا/ت: هانگگگگگگ

و پریدم توی بغلش خیلی دلم براش تنگ شده بود

ا/ت:چطورییی دلم برات تنگ شده بود

هانگ:‌منم این آقا پسرو معرفی نمیکنی؟

ا/ت: خوب این جیمینه بهترین دوسته بچگیم که برات تعریف کردم

جیمین:خوشبختم

هانگ: همچینین

ا/ت: بیاین بریم توو

هانگ:باش

و رفتیم داخل و روی کنایه نشستیم

هانگ: چیزی‌شده که اومدی اینجا ا/ت؟

ا/ت: خوب هانگ میدونی میخوام به مدت ۱ هفته دوست پسرم بشی

هانگ: چیی؟؟؟

ا/ت: لطفا اوپا به کمکت نیاز دارم

هانگ: باشه

و شروع کردم تعریف کردن نقشمون

ا/ت: خوببب فهمیدین؟

هانگ و جیمین: آره

ا/ت: خوب پس پاشید بریم عمارت


هانگ:‌بریمم


و همه باهم رفتیم عمارت و هانگ هم اومد


ا/ت:آماده ای هانگ؟

هانگ: آره بریم

هانگ یک دستش زیر پاهام و اون یکی زیر کمرم بود و منم دستامو دور‌گردنش حلقه کرده بودم

و رفتیم داخل عمارت و منو گذاشت روی کاناپه و اومد روم

هانگ: بیب حسابی امروز تنبیه میشی

ا/ت: ددی خیلی بزرگه دردم میاددد

هانگ:مشکل من نی با اجازه ی کی تو خواب به چیزه ددی دست زدی؟

ا/ت: غلط کردم ددی

هانگ: نه نه نمیشه

کوک:اینجا چخبرهه؟*عصبی* این کیه ا/ت؟

ا/ت: ارباب ایشون دوست پسرم هستن هانگ

کوک: نیشخند* دوست پسر؟ از کی تاحالا دوست پسر داری؟


ا/ت:خوب...

هانگ:درسته ا/ت حافظه اش و از دست داده من که ندادم

و دوباره بلندم کرد و رفتیم اتاقم و در و قفل کردم و منو گذاشت زمین و زدیم زیر خنده

ا/ت:آفرین کارت خوب بود

هانگ: بریم برای نقشه ی دوم* چشمک

ا/ت: بریم

و شروع کردم صدای ناله آوردن و هانگ هم صداهای رابطه در میورد

واقعن خندم گرفته بود انگار جدی جدی دارین رابطه انجام میدیم

ا/ت: عاحح ددی تند تر وای آره همونجااا

هانگ:اوففف بیبی تنگییی

ا/ت:اومممم

هانگ:بدنت آدم و میکشه بیب سفیدی عاح و خوش اندام

ا/ت: خنده ی ریز

ا/ت:عاحح


کوک: این دره بی صاحب و باز کن وگرنه میشکنمممم*عربده*


ا/ت:هیی*ترسیده


ا/ت: ارباب مزاحم نشید وسط عاح واریم وای ددی صبر‌کن

کوک:‌قبر خودتو کندی ا/ت*عصبی

ا/ت: ببخشید ارباب حتا عاحح صبر کن اجازه ندارم با دوست پسر رابطه آنجا بدم؟

کوک: دوست پسرت میدونه اول من کردمت؟

ا/ت:سرخ شدن

هانگ: حالا هرچی وای بیب چرا اینقدر تنگی لعنتی

یهو در با شدت باز شد و منو هانگ نگاهمون به در افتاد که کوک‌ترسناک اومد داخل و اومد سمتم

کوک: فکر‌کردی نمی‌فهمم داری بازیم میدی؟ هااااا؟ میدونن حافظت و از دست ندادییی*عربده


ا/ت: بغض*

هانگ: باهاش درست صحبت کن و سرش داد نزن میدونی این همه مدت ولش کردی توی کوچه ها و خیابان های سرد میخوابید؟ تا من پیداش کردم و بهش جا دادم و باهم دوست شدیم مت دوستام و نه دوست پسر و نه شوهر فهمیدی؟ همش در مورد تو میگفت که تو حالت خوبه یا نه احمق حتا تو اون حال نگران تو بود *داد


و بعدش دستمو گرفت که بغضم شکست هقق هقق آروم میزدم که هانگ اومد و بغلم کرد و منو برد پایین یکی دستش زیر باسنم و اون یکی روی کمرم بود منم دستامو دور گردنش حلقه کردم

...
دیدگاه ها (۲۵)

پارت ۲۴آبنبات با طمع لباتهانگ دستمو گرفت و از عمارت رفتیم بی...

....:)

بچه ها این پیجم یکم برام مشکل شده و خیلی گزارش میشم این پیج ...

سیلاممم چقدر دلتون واسه آدمین تنگ شده بود؟

وقتی عضو هشتم BTS

Love in the dark①②٪: بسه چرا سروصدا میکنیمحکم زد تو صورتم و ...

ادامه childhood love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط