{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

Chapter: 1

Rāz dar Rag-hā
Part 28


---

📍 ویو: الا

باد سرد بندر صورتمو می‌برید.
نفس‌هام سنگین شده بود، پا‌هام درد می‌کرد، ولی نمی‌تونستم وایستم.
باید خودمو قایم می‌کردم، قبل از اینکه سووجون منو ببینه.

صدای قدم‌هاش نزدیک‌تر می‌شد، همراه با فریادهاش.

سووجون: الاااا! کجایی؟ مگه نگفتم منتظر بمون؟!

از پشت یکی از کانتینرها سرک کشیدم.
نور چراغ ماشین روی زمین افتاده بود.
سوهو هم کنارش بود — مثل همیشه، ساکت ولی با اون نگاه سرد و تیزش.

یه‌دفعه صدای دیگه‌ای اومد... صدایی که باعث شد نفس تو سینه‌م حبس بشه.

تهیونگ: شماها دنبال الا می‌گردین؟

وای نه... تهیونگ!
چرا هنوز نرفته بود؟ چرا برگشته بود؟

سووجون برگشت سمتش، چشماش ریز شد.

سووجون: تو کی‌ای؟
(مکث)
صبر کن... تو... همون پسره‌ای نیستی که اون شب زخمی شد؟

تهیونگ یه قدم عقب رفت، سعی کرد خودش رو خونسرد نشون بده.

تهیونگ: آره، ولی اون شب گذشته. فقط می‌خواستم مطمئن شم الا حالش خوبه، همین.

سوهو دستشو گذاشت رو اسلحه‌اش.

سوهو: چه جالب... یه نفر از BTS این وقت شب وسط بندر چی کار داره؟
نکنه جاسوس شدی برای اونا، هوم؟

تهیونگ: چی داری می‌گی؟ من فقط—

بغض گلومو گرفت.
نمی‌تونستم ببینم تهیونگ بین اونا گیر کنه، اونم به خاطر من.
مغزم قفل کرده بود. فقط یه راه بود...

بی‌صدا از پشت کانتینر اومدم بیرون و با فریاد گفتم:

الا: سووجون! ولش کن! اون... اون با منه!

هر دو برگشتن سمتم.
سووجون با ناباوری نگام کرد.

سووجون: چی؟ با توئه؟ یعنی چی الا؟!

نفسم بند اومده بود.
تهیونگ با چشمای گشاد نگام می‌کرد، انگار هنوز نمی‌فهمید چی دارم می‌گم.

الا: اون... قراره کمکم کنه برای مأموریت. من خودم بهش گفتم بیاد.
اگه بخواین کاریش کنین، باید از من بگذرید.

سوهو (با خشم): دیوونه شدی؟ به یه غریبه اعتماد کردی؟
اون همونیه که باید می‌مرد، یادت رفته؟

چاقو رو از جیبم درآوردم و گرفتم سمتشون.
دست‌هام می‌لرزیدن، ولی محکم وایسادم.

الا: گفتم نذارین نزدیکش بشین.

سووجون یه قدم جلو اومد.
چشماش دیگه اون حالت مهربونِ برادرانه رو نداشت.
فقط سرد بود... سرد و پر از ناامیدی.

سووجون: پس بالاخره شک نکردم...
تو از همون اول برای ما نبودی، الا.

دلم ریخت.
می‌خواستم بگم اشتباه می‌کنی، ولی دیگه دیر شده بود.

سوهو اسلحه‌اش رو بالا گرفت، تهیونگ یه قدم اومد جلو، سعی کرد جلو من وایسه.

تهیونگ: بس کنید! اون نمی‌خواست کسی آسیب ببینه!

گلوله‌ای شلیک شد...
صداش کل بندر رو پر کرد.

نفس‌هام برید.
تهیونگ افتاد زمین.

فریاد زدم: «نههههههههههه!»

پریدم کنارش، خون روی دلم پاشید، دستمو گذاشتم روی زخمش.

تهیونگ با صدای ضعیف گفت:
تهیونگ: من که گفتم... هنوزم نمی‌تونم ببینم کسی درد بکشه.

اشکام می‌ریخت.
سووجون از دور با چهره‌ای خالی فقط نگام می‌کرد.
سوهو اسلحه‌اش رو پایین آورد و گفت:

سوهو: خودت خواستی الا...

نور آبی و قرمز ماشین‌های پلیس از دور توی مه بندر پیدا شد.
همه‌چیز تموم شده بود.


--
دیدگاه ها (۱)

مامان یادته....

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 29---📍 ویو: الادست‌هام هنوز ...

پارت ۱۹: ضیافتِ مرگ در مه(از دید: ات)صدایِ کلیکِ سردِ اسلحه ...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁴³ویو اِلا___سایه…توی تاریکی ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁸ویو اِلا___همه‌چی تو یه لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط