{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست روی نقطه حساسش گذاشته بودم .

دست روی نقطه حساسش گذاشته بودم .
سرش را بلند کرد و به چشم هایم خیره شد ، سالها بود که این طور به هم زل نزده بودیم .
دنبال چیز تازه ای در چهره اش می گشتم .
شاید جوانی مان ... .
دیدگاه ها (۰)

خیلی ها ....برای یلدا شعر گفته اند...با خودم فکر کردم...چه ب...

نیستی کنارم اسیر خانه شده ام تا خلق نبیند این تنهایی و دلتنگ...

بشارت می دهد هر دم عصای پیر در دستم که مرگ اینجاست ، یا اینج...

»بیکران پیداست«ذهنم اسیر هزار تویی ناپیداست که از هر طرف آغا...

بوسه مرگ "پارت ۲۷"ویو شبشب، سکوت عجیبی تمام عمارت رو فرا گرف...

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلن...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط