بیا...
بیا...
دستانم را بگیر و با خود ببر به سوی روشنایی که از تاریکی خسته ام...
چگونه می شود گفت که دوستت دارم؟ فریاد می زنم و می رقصم و از شادی گریه می کنم که روزی به تو خواهم رسید ای آرزوی تمام زندگیم...
ای تمام هستیم و ای کاش می دانستی اینها لغت نیستند که بر سر انگشتان من جاری می شوند برای نوشتن. این ها تمام وجود من است که با هر کلمه تکه ای از مرا بر روی این صفحه جای می گذارد...
هرگاه که به پیشم می آیی آرام بیا مبادا که ثانیه ای پیش از نبودت در کنارم ,مرثیه ای سراییده باشم و چشمانم خیس شده باشد... روزی آنقدر در آغوش تو گریه می کنم تا بار سنگینی این همه تنهایی را خالی کنم و سبک شوم...
بیا...
دستانم را بگیر و با خود ببر به سوی روشنایی که از تاریکی خسته ام...
چگونه می شود گفت که دوستت دارم؟ فریاد می زنم و می رقصم و از شادی گریه می کنم که روزی به تو خواهم رسید ای آرزوی تمام زندگیم...
ای تمام هستیم و ای کاش می دانستی اینها لغت نیستند که بر سر انگشتان من جاری می شوند برای نوشتن. این ها تمام وجود من است که با هر کلمه تکه ای از مرا بر روی این صفحه جای می گذارد...
هرگاه که به پیشم می آیی آرام بیا مبادا که ثانیه ای پیش از نبودت در کنارم ,مرثیه ای سراییده باشم و چشمانم خیس شده باشد... روزی آنقدر در آغوش تو گریه می کنم تا بار سنگینی این همه تنهایی را خالی کنم و سبک شوم...
بیا...
- ۱.۵k
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط