ما متبحرترین آدمهای روی زمین در چیدنِ مرثیههای بلند بر
ما متبحرترین آدمهای روی زمین در چیدنِ مرثیههای بلند بر خاکِ سرد هستیم؛ ما که تمامِ واژههای عاشقانه را، تمامِ قدردانیها را و تمامِ آغوشهای به تاخیر افتاده را برای روزِ مبادا ذخیره میکنیم. اما فراموش میکنیم که روزِ مبادا، شاید همین امروز باشد.
کسی که امروز در کنارت نفس میکشد، با تمامِ سادگیاش، تکهای از امنیتِ جهانِ توست. نگاهش، صدایش و حتی دلخوریهای کوچکش، نشانهی زندگی است. اما امان از روزی که سایهی یک نفر از روی دیوارهای خانه کم شود. روزی که مرگ، یا خطِ سیاه و بیرحمِ روزگار، او را برای همیشه با خود ببرد.
وقتی کسی نباشد، دیگر هیچچیز فایدهای ندارد. بعد از رفتنِ آدمها، اشکهای شبانه، حلقههای گلِ گرانقیمت، حرفهای قشنگی که روی سنگِ قبر حک میشوند و فریادهای از سرِ حسرت، تنها یک نمایشِ غمناک و بیحاصلاند. خاکِ سرد، هرگز صدایی را به ما پس نمیدهد و آغوشِ رفته را باز نمیگرداند.
چقدر تلخ است که تا هستنِ هم را بلد نیستیم. انگار باید تاریکی بیاید تا ارزشِ آن چراغِ کوچکِ خانهمان را بفهمیم. باید سکوتِ مطلقِ اتاق را تجربه کنیم تا دلمان برای همان صدای آشنایی که روزی ساده از کنارش میگذشتیم، پر بکشد.
قدرِ هم را دانستن، به زبان آوردنِ دوستداشتنها، و فشردنِ دستهایی که هنوز گرماند، تنها راهِ نجات از حسرتِ ابدی است. تا کسی هست، تا جانی در تن دارد و تا جزیی از جغرافیای روزمرگیهای شماست، قدرش را بدانید؛ چرا که در این دنیای بیاعتبار، فاصله میانِ «هست» تا «بود»، به کوتاهیِ یک دم و بازدم است و پس از آن، پشیمانی، سنگینترین باری است که انسان باید تا گور با خود حمل کند.
کسی که امروز در کنارت نفس میکشد، با تمامِ سادگیاش، تکهای از امنیتِ جهانِ توست. نگاهش، صدایش و حتی دلخوریهای کوچکش، نشانهی زندگی است. اما امان از روزی که سایهی یک نفر از روی دیوارهای خانه کم شود. روزی که مرگ، یا خطِ سیاه و بیرحمِ روزگار، او را برای همیشه با خود ببرد.
وقتی کسی نباشد، دیگر هیچچیز فایدهای ندارد. بعد از رفتنِ آدمها، اشکهای شبانه، حلقههای گلِ گرانقیمت، حرفهای قشنگی که روی سنگِ قبر حک میشوند و فریادهای از سرِ حسرت، تنها یک نمایشِ غمناک و بیحاصلاند. خاکِ سرد، هرگز صدایی را به ما پس نمیدهد و آغوشِ رفته را باز نمیگرداند.
چقدر تلخ است که تا هستنِ هم را بلد نیستیم. انگار باید تاریکی بیاید تا ارزشِ آن چراغِ کوچکِ خانهمان را بفهمیم. باید سکوتِ مطلقِ اتاق را تجربه کنیم تا دلمان برای همان صدای آشنایی که روزی ساده از کنارش میگذشتیم، پر بکشد.
قدرِ هم را دانستن، به زبان آوردنِ دوستداشتنها، و فشردنِ دستهایی که هنوز گرماند، تنها راهِ نجات از حسرتِ ابدی است. تا کسی هست، تا جانی در تن دارد و تا جزیی از جغرافیای روزمرگیهای شماست، قدرش را بدانید؛ چرا که در این دنیای بیاعتبار، فاصله میانِ «هست» تا «بود»، به کوتاهیِ یک دم و بازدم است و پس از آن، پشیمانی، سنگینترین باری است که انسان باید تا گور با خود حمل کند.
- ۱.۱k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط