پارت ۱۵:بیمار، درمان، پرستار
پارت ۱۵:بیمار، درمان، پرستار
"و من هربار آرزو کردم که ای کاش بیمار میشدم، تا پرستارم تو میشدی"
(سولار)
مدتی بعد از مهمانی، تهیونگ را که بی جان در کنار آلاچیق افتاد بود، تماشا کردم.
خسته، بی حوصله، دردناک.
درحالی که مشغول بود به سمتش، به حرکت درآمدم. گویا آهی در بساط برای ناله نداشت که نداشت.
"چته؟؟"
اگر؛ دیدن چهره ی زخمی اش که از قبل بدتر شده بود، بادمجانی که زیر چشم چپش خودنمایی می کرد، دست راستش که دوباره خونریزی پیدا کرده بود، و شکمی که به نظر دوباره آسیب دیده بود را، فاکتور بگیریم، هیچ مشکلی نداشت، اابته از نظر جسمی.
"سولار"
کارش همین بود.
گفتن این کلمه، کارش بود.
ففط سولار. بدون هیچ کلمه ی اضافی.
"خیلی خب، باشه"
به سمتش خم شدم.
"میدونم کمک میخوای و من اینجام که کمکت کنم"
دستش را بلند کردم و روی شانه ی خودم انداختم.
با هزار تلاش ناموفق در بلند کردنش مواجه شدم. در نهایت، تلاش هزار و یکم نتیجه داد.
لنگون لنگون به طرف در اضطراری رفتیم. کاملا مشخص بود که در تلاشه تا وزنش روی من سنگینی نکنه، ولی باید بگم تلاش هات بی نتیجه ست آقای کیم.
هنوز مقداری از مهمان ها در مراسم بودن. به سمت اتاق کوچکی، که درست کنار در فرعی بود رفتیم.
اتاق، تقریبا خاک گرفته و تاریک بود. زمین اتاق از کف پوش های سرامیک بود و یک تخت یک نفره داشت.
پرده ها سفید بودند و با هربادی که می وزید، ملایم می رقصیدند.
اتاق تقریبا بزرگ بود و حالت مدرن داشت، کمی، فقط کمی، کثیف بود و نیاز به تمیزکاری داشت.
مدت ها بود کسی وارد این نشده بود و هیچ کس هم نمیدانست چرا؟
در واقع، یوجین ورود به این اتاق را ممنوع کرده بود.
تهیونگ رو به روی تخت خواباندم.
"استراحت کن تا برگردم"
و فورا به سرعت شهاب از در اتاق خارج شدم.
~~~~~~~~~~
بعد از اتمام مهمانی سری به تهیونگ زدم. درحالی که جعبه ی کمک های اولیه را در دست داشتم پاورچین پاورچین قدم برمی داشتم.
"وقتشه یکم بهبود پیدا کنی"
"و من هربار آرزو کردم که ای کاش بیمار میشدم، تا پرستارم تو میشدی"
(سولار)
مدتی بعد از مهمانی، تهیونگ را که بی جان در کنار آلاچیق افتاد بود، تماشا کردم.
خسته، بی حوصله، دردناک.
درحالی که مشغول بود به سمتش، به حرکت درآمدم. گویا آهی در بساط برای ناله نداشت که نداشت.
"چته؟؟"
اگر؛ دیدن چهره ی زخمی اش که از قبل بدتر شده بود، بادمجانی که زیر چشم چپش خودنمایی می کرد، دست راستش که دوباره خونریزی پیدا کرده بود، و شکمی که به نظر دوباره آسیب دیده بود را، فاکتور بگیریم، هیچ مشکلی نداشت، اابته از نظر جسمی.
"سولار"
کارش همین بود.
گفتن این کلمه، کارش بود.
ففط سولار. بدون هیچ کلمه ی اضافی.
"خیلی خب، باشه"
به سمتش خم شدم.
"میدونم کمک میخوای و من اینجام که کمکت کنم"
دستش را بلند کردم و روی شانه ی خودم انداختم.
با هزار تلاش ناموفق در بلند کردنش مواجه شدم. در نهایت، تلاش هزار و یکم نتیجه داد.
لنگون لنگون به طرف در اضطراری رفتیم. کاملا مشخص بود که در تلاشه تا وزنش روی من سنگینی نکنه، ولی باید بگم تلاش هات بی نتیجه ست آقای کیم.
هنوز مقداری از مهمان ها در مراسم بودن. به سمت اتاق کوچکی، که درست کنار در فرعی بود رفتیم.
اتاق، تقریبا خاک گرفته و تاریک بود. زمین اتاق از کف پوش های سرامیک بود و یک تخت یک نفره داشت.
پرده ها سفید بودند و با هربادی که می وزید، ملایم می رقصیدند.
اتاق تقریبا بزرگ بود و حالت مدرن داشت، کمی، فقط کمی، کثیف بود و نیاز به تمیزکاری داشت.
مدت ها بود کسی وارد این نشده بود و هیچ کس هم نمیدانست چرا؟
در واقع، یوجین ورود به این اتاق را ممنوع کرده بود.
تهیونگ رو به روی تخت خواباندم.
"استراحت کن تا برگردم"
و فورا به سرعت شهاب از در اتاق خارج شدم.
~~~~~~~~~~
بعد از اتمام مهمانی سری به تهیونگ زدم. درحالی که جعبه ی کمک های اولیه را در دست داشتم پاورچین پاورچین قدم برمی داشتم.
"وقتشه یکم بهبود پیدا کنی"
- ۸۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط