پارت ۱۳:دروغگو
پارت ۱۳:دروغگو
"و هر شب تو را آرام می بوسم و می گویم، به رویاپردازی ادامه بده، همانطور که حال، رویایی را در آغوش داری"
(یونگ شی)
لبخندی به جا آوردم و وارد مهمونی شدم.
در همان قدم اول، نگاه ها به سمت من کشیده شد.
انتظار دیگه ای نمیرفت.
تهیونگ، فکر کردی میتونی کاری کنی و من نفهمم؟
اون دختر لعنتی اونجاست.
دعوتنامه برای کاپارا بود. نه اصولا رئیس کاپارا.
من فقط، به عنوان یک خدمتگزار سابق اینجام، تا کمی مراسم رو به هم بزنم.
"پدر!"
از تعجب و شگفتی چشم هاش برق خاصی گرفته بود. ابروهاش بالا و پایین می شدن و ظاهرا کنترلی روی لبخند باریک و لرزونش نداشت.
"خوشبختم خانم کیم"
دست هام رو جلو آوردم که دست هاش، به آرامی دست هام رو لمس کرد.
لمس کوتاه.
اما پر از حرف.
با فشاری ملایم دست هاش ازم جدا شد. فقط خیره نگاهش کردم. چقدر بزرگ شده بود. حالا آدم موفقی بود.
موفق تر از قبل.
"همچنین"
چقدر دلتنگ زمانی بودم که عمو خطابم می کرد.
دلتنگ زمانی که بی تردید می خندید.
دلتنگ زمانی که تقاصی نبود.
دلتنگ زمانی که همه چیز، انگار حقیقت بود.
ای کاش اون شب، هرگز وارد اتاقش نمیشدم.
ای کاش برای یکبار هم که شده سرپیچی می کردم.
ای کاش بیدار بشم و ببینم، همه ی اینها یه خواب بود.
بعد از رفتنش هرچقدر هم تهیونگ فوق العاده بود، کاپارا نتونست فوق العاده بمونه.
افت کرد.
و تنها دلیلش، نبود سولار بود.
فکر کردم طلاق همه چیز رو درست میکنه.
لعنت به این گذشته.
من شرمندتم، سولار کوچولو.
"و هر شب تو را آرام می بوسم و می گویم، به رویاپردازی ادامه بده، همانطور که حال، رویایی را در آغوش داری"
(یونگ شی)
لبخندی به جا آوردم و وارد مهمونی شدم.
در همان قدم اول، نگاه ها به سمت من کشیده شد.
انتظار دیگه ای نمیرفت.
تهیونگ، فکر کردی میتونی کاری کنی و من نفهمم؟
اون دختر لعنتی اونجاست.
دعوتنامه برای کاپارا بود. نه اصولا رئیس کاپارا.
من فقط، به عنوان یک خدمتگزار سابق اینجام، تا کمی مراسم رو به هم بزنم.
"پدر!"
از تعجب و شگفتی چشم هاش برق خاصی گرفته بود. ابروهاش بالا و پایین می شدن و ظاهرا کنترلی روی لبخند باریک و لرزونش نداشت.
"خوشبختم خانم کیم"
دست هام رو جلو آوردم که دست هاش، به آرامی دست هام رو لمس کرد.
لمس کوتاه.
اما پر از حرف.
با فشاری ملایم دست هاش ازم جدا شد. فقط خیره نگاهش کردم. چقدر بزرگ شده بود. حالا آدم موفقی بود.
موفق تر از قبل.
"همچنین"
چقدر دلتنگ زمانی بودم که عمو خطابم می کرد.
دلتنگ زمانی که بی تردید می خندید.
دلتنگ زمانی که تقاصی نبود.
دلتنگ زمانی که همه چیز، انگار حقیقت بود.
ای کاش اون شب، هرگز وارد اتاقش نمیشدم.
ای کاش برای یکبار هم که شده سرپیچی می کردم.
ای کاش بیدار بشم و ببینم، همه ی اینها یه خواب بود.
بعد از رفتنش هرچقدر هم تهیونگ فوق العاده بود، کاپارا نتونست فوق العاده بمونه.
افت کرد.
و تنها دلیلش، نبود سولار بود.
فکر کردم طلاق همه چیز رو درست میکنه.
لعنت به این گذشته.
من شرمندتم، سولار کوچولو.
- ۱۴۱
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط