{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمان بیرحم

(زمانِ بی‌رحم)
من همانم که دیروز
زیرِ درختِ گردو، به آسمان نگاه می‌کردم.
امروز بیدار شدم
و دیدم آسمان را دزدیده‌اند
و به جایش چراغ‌های نئون کاشته‌اند.
غربت یعنی:
در آغوشِ کسی باشی،
که تمامِ تاریخِ تو را، افسانه می‌پندارد.



بیول دیگر آن شبحِ ترسیده و ژولیده‌ی چوسانی نبود. سی روز انزوای مطلق در آن اتاق مدرن او را مجبور به یک تحول کرده بود تحولی که بیشتر شبیه به انطباق اجباری یک گونه‌ی نادر با یک اکوسیستم بیگانه بود.
هودی‌های گشاد و بی‌شکل جای خود را به پیراهنی از جنس و رنگی داده بودند که تهیونگ از آن متنفر بود زرشکی تیره. پیراهنی کوتاه که با کمربند سگک‌دارش، انحنای بدنش را به رخ می‌کشید و با آن چکمه‌های چرمی مشکی و براق ترکیبی جسورانه و امروزی ساخته بود
شالی با طرح‌های پیچیده، از کیف شانه‌ای‌اش آویزان بود که شاید تنها نشانه‌ای از علاقه‌ی او به طرح‌های سنتی و پرنقش و نگار بود
این بروز شدن البته فقط ظاهری نبود او در این مدت با کمک آن خدمتکار صامت و مهربان و همان دختری که باش خودش به این دنیا آمده بود
خواندن و نوشتن هانگول مدرن را آموخته بود زبانش هنوز رسمی و قدیمی بود اما چشمانش دیگر از دیدن صفحه نمایش تبلت نمی‌ترسید.
۳۰ روز مثل برق گذشت .. جوری که اطرافان هم متوجه نشد ولی برای دو نفر عجیب به طور خیلی طولانی تموم شد ، خسته ولی گذشت ، حوصله سر برد ولی با یاد آوری چیز فلزی یا همان آدم کوچک به اسم گوشی کمی حالشان خوب شده در این خوش بود که از شب اول ته یانگ را برد روز بعدش دوباره او را ساکن عمارت سیمین کرده بود این بیول را خوشحال میکرد، بازم مثل همیشه صدا های دعوا میامد یونا باز هم با مادر شوهرش یا زن شی دعوا کرده حالا این دعوا ها هم برای بیول عادی شده بود
صدا نرم باز شدند در به کوشش خورد تند چرخید سمت در که باعث ریختن موهایش شد .. قامت زیبا و کوچولو دختر تهیونگ جلو درد دیده شد .. قلب بیول لرزید و با لبخند حاصل از دلتنگی گفت : سلام پرنسس .. بیا ..
دخترک با ترس پشت در تند گفت : نمیام... پدل منو می‌تونه
بیول به واضح سخنان آن بچه را متوجه نشد ولی سمتش هجوم برد و جلو در زانو زد : نمیتونه .. بیا اینجا ببین منم حوصلم سر رفته .. بیا کمی آشنا بشیم
دیدگاه ها (۵)

دخترک با ترس پشت در تند گفت : نمیام... پدل منو می‌تونه بیول ...

یونا تند بلند شد و کنار کمد ایستاد سپس درش را باز کرد در حال...

راهی شد ولی میان درخشش ای که چشمش را دزدید چرخید دکمه پیراهن...

فریادِ وحشت‌زده‌ ته یانگ مثل تیغی سکوت خانه را بریدجونگکوک ا...

میانِ برج‌های سنگی و این شهرِ بی‌احساسمنم آن دخترِ قصر و توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط