{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوزی با اشک‌هایی که حالا بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌ریخت، رو

سوزی با اشک‌هایی که حالا بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌ریخت، روی تخت نشست. صدای در که بسته شد، انگار آخرین امیدش هم با آن بیرون رفته بود.

لبش را گزید تا صدای هق‌هقش بیرون نریزد. زیر لب زمزمه کرد:
«من فقط می‌خواستم دوستم داشته باشه... فقط همین...»

در طرف دیگر قصر، تهیونگ با قدم‌هایی سنگین در راهرو قدم می‌زد. دستانش را در جیب فرو برده بود، اما افکارش آشفته‌تر از همیشه بودند.
از کنار پنجره گذشت، نگاهی کوتاه به باغ انداخت و ایستاد. تصویر چهره‌ی آسا بی‌اختیار جلوی چشمانش آمد.
او بی‌صدا نفس کشید، زمزمه‌ای کوتاه کرد:
«چرا... چرا همه‌چی باید اینقدر پیچیده باشه؟»

لحظه‌ای بعد، هوپی از راه رسید. نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت:
«رفتار درستی باهاش نداشتی، تهیونگ.»
تهیونگ بدون نگاه کردن به او گفت:
«من نمی‌تونم کسی رو که احساسش برام مهم نیست، گول بزنم... حتی اگه صادق بودن دردناک باشه.»

هوپی شانه‌اش را تکان داد و آرام رفت. تهیونگ همان‌جا ماند... بین دیوارهایی که سنگین‌تر از همیشه، بارِ تصمیمات نگفته‌اش را به دوش می‌کشیدند.

تهیونگ هنوز کنار پنجره ایستاده بود، ذهنش درگیر اتفاقات اخیر. اما ناگهان چشمش به حیاط افتاد.

آسا آنجا بود — با لباسی ساده، موهایی که با باد تکان می‌خورد، و لبخندی که حتی از آن فاصله، می‌درخشید. کنار چند کودک از دهکده نشسته بود، یکی از بچه‌ها را روی پا گذاشته بود و برایش چیزی تعریف می‌کرد. خنده‌ی کودک و برق شادی در چشم‌های آسا، تهیونگ را برای لحظه‌ای میخکوب کرد.

او تکیه‌اش را از دیوار گرفت، نگاهش را از آسا برنداشت.

دلش چیزی را احساس کرد... چیزی شبیه حسرت.
لبخند آرامی، شاید ناخودآگاه، گوشه‌ی لبش نشست — اما خیلی زود محو شد.

او زمزمه کرد:
«چطور ممکنه کسی... با وجود این‌همه زخم، هنوز اینقدر گرم بخنده؟»

در دلش چیزی می‌لرزید، اما تهیونگ هنوز بلد نبود اسمش را بگذارد عشق.

تهیونگ هنوز کنار پنجره ایستاده بود و به صحنه‌ی مقابلش خیره مانده بود. باد آرامی می‌وزید و دامن ساده‌ی آسا را تکان می‌داد. صدای خنده‌ی بچه‌ها در فضا پیچیده بود و گرمایی لطیف در آن صبح زود پخش می‌شد.

ناگهان جیمین از پشت به سمت آسا آمد. او با لبخندی آرام، بی‌هیچ حرفی، دست‌هایش را به نرمی دور شانه‌های آسا حلقه کرد و پیشانی‌اش را آرام روی سر او گذاشت. آسا لحظه‌ای متعجب شد، اما بعد با لبخندی کوتاه اجازه داد بماند.

تهیونگ آن صحنه را دید.

لبش را کمی فشرد. نگاهش سخت‌تر شد، ولی هنوز از پنجره کنار نرفت. چیزی در دلش فشرده می‌شد. نه از خشم، نه از حسادت... از چیزی که حتی خودش هم نمی‌فهمید.
اما بی‌صدا برگشت و از پنجره فاصله گرفت.
دیدگاه ها (۴)

تهیونگ بعد از لحظه‌ای ایستادن پشت پنجره، نفس عمیقی کشید. در ...

...لحظاتی در سکوت گذشت. سوزی با صدایی لرزان گفت:«تو هیچ وقت ...

تهیونگ که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، بی‌مقدمه و با لحنی سرد...

شوگا: جیمین چی شده انگار میلنگی؟ جیمین: اسا منو محکم از تخت ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

سربازی ۱۹ (پایان)

پارت دوم فیکِ نخ قرمز؛نجات دهنده مجرمان عاشق💋به سمت چشمه ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط