{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...لحظاتی در سکوت گذشت. سوزی با صدایی لرزان گفت:

...لحظاتی در سکوت گذشت. سوزی با صدایی لرزان گفت:
«تو هیچ وقت این‌جوری نبودی... چرا حالا؟»

تهیونگ کمی خودش را عقب کشید، ولی نگاهش را از چشمان سوزی برنداشت. صدایش آرام اما جدی بود:
«گاهی... آدم نمی‌دونه دنبال چیه. فقط می‌دونه که خالیه.»

سوزی با لبخندی تلخ گفت:
«من هیچ‌وقت تو رو وادار نکردم دوستم داشته باشی، تهیونگ. فقط دلم می‌خواست دیده بشم... همون‌طور که اون... دیده میشه.»

تهیونگ برای لحظه‌ای پلک زد، اما جوابی نداد. انگار واژه‌ها در گلویش گیر کرده بودند. بعد از مکثی طولانی، بلند شد و گفت:
«دیگه گریه نکن.»

و از اتاق بیرون رفت، بی‌آنکه به پشت سرش نگاهی بیندازد.


---

در حیاط، آسا هنوز با کودکان بازی می‌کرد، ولی لبخندش کمی خسته به نظر می‌رسید. جیمین کنارش نشسته بود و با مهربانی نگاهش می‌کرد.
«تو خسته‌ای، آسا. بیا کمی استراحت کن.»

آسا سرش را به طرفش برگرداند. لبخندی زد، اما در نگاهش چیزی از درد پنهان بود.
«من وقتی با این بچه‌ها هستم، انگار قلبم کمتر درد می‌گیره.»

جیمین کمی مکث کرد، بعد گفت:
«من اگه بتونم، همه‌ی دردات رو می‌گیرم. فقط بذار کنارم بمونی.»

آسا ساکت ماند. به چشم‌های گرم جیمین نگاه کرد، و ناگهان چیزی درونش لرزید. برای اولین‌بار، تهیونگ را به یاد نیاورد... بلکه فقط به بودن در لحظه فکر کرد. با جیمین.
دیدگاه ها (۳)

یک هفته گذشت.دهکده، با همه‌ی خاطرات شیرین و تلخش، پشت سر گذا...

آسا سعی کرد چیزی بگوید، اما فقط نفس‌های بریده از دهانش خارج ...

تهیونگ بعد از لحظه‌ای ایستادن پشت پنجره، نفس عمیقی کشید. در ...

سوزی با اشک‌هایی که حالا بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌ریخت، روی ت...

فراموشی p4

BEYOND THE SPOTLIGHT

BEYOND THE SPOTLIGHT

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط