{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفته بودم

گفته بودم
گاهے اتفاق ها درست مےافتد
وسط خوش باورے هایت
گاهےخدا آنقدر دلش به حالِ
باورهاےساده ی ما مےسوزد
که زمین مے زند
ما را با همان باورها
و بعد کنارمان مے ایستد
دستش را دراز مےکند
و ما را از دوباره شروع مے کند
با یک زخم . . .
که یادمان باشد
گاهے سادگے
درماندگے مے آورد
دیدگاه ها (۱)

چه قدر دردنـاک استاین مشکل که همیشهبراےفرار از دست یکآدم به ...

کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودمبرگها...

این روزا خیلے گله دارماین روزا باید باشے . . این روزا باید د...

هر که اینجاست ؛ به لبخند تو راے داده...تا دلت میخواهددلربایے...

وقتی به کسی می‌گویید دوستتــ دارمـ در مقابل این جمله مسئولید...

1ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط